گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
او کتایون را ــ که در شاهنامه تنها چند بیت حضور دارد ــ به شخصیت محوری تبدیل کرده و با بهرهگیری از تخیل نمایشی، ادامه داستان را پس از نبرد مرگبار رستم و اسفندیار گسترش داده است. این نویسنده و کارگردان که در صحبتهایش گرفتار شدن در کلیشههای تکراری را دافعهای در جهت جذب مخاطبان میداند؛ درباره چالشهای اقتباس از شاهنامه فردوسی و تجربه نویسندگی، طراحی و تهیه نمایش اخیرش صحبت کرد که در ادامه از نظر میگذرانید:
در سالهای اخیر پرداخت به نمایشهایی با اقتباس از شاهنامه فردوسی افزایش یافته اما فکر میکنید چالش اصلی ما در نمایش این نوع آثار چیست؟
من 27 سال است که تئاتر کار میکنم و بخش بزرگی از کارهایم در حوزه شاهنامه، نقالی و نمایشهای فضای باز بوده است. من داستانهایی مثل رستم و سهراب و فرود و حتی رستم و اسفندیار را بهصورت نقالی کار کردهام. در سیر مطالعاتیام در حوزه مقالهنویسی و ارائه مقالههای علمی، بیشتر روی طومارهای نقالی کار کردهام. قدیمیترین نسخه طومارهای نقالی حال حاضر مربوط به دوره صفویه است و در گذشته مقالههایی درباره آنها نوشته و در سمینارهای بینالمللی تطبیق دادهام. با خوانش شاهنامه و طومارها انسان به جهانبینی و زاویه دید تازهای از شاهنامه میرسد؛ یعنی همین ایده که اسفندیار را رستم میکشد و بعدش چه اتفاقی میافتد، شاید جرقه آن از سالهایی باشد که در این زمینه پژوهش کردهام، خواندهام و کار کردهام. پرداخت و نگاه به شاهنامه زیاد شده اما متأسفانه وقتی به اقتباس از شاهنامه یا کار شاهنامهای اشاره میکنیم چند نکته به ذهن تخصیصدهندگان سالن میرسد: اول؛ نمایش آیینی ــ سنتی، دوم؛ نقالی، سوم؛ برخوانی یا شاهنامهخوانی. اینها هم خالی از لطف نیست اما چرا ذهن دوستان و دستاندرکاران فقط به این گرایش دارد؟
برای جذابیت اجرای نمایشهایی از دل شاهنامه پیشنهاد شما چیست؟
ما میتوانیم براساس دریافت خود از شاهنامه، آنچه فردوسی بزرگ گفته را در قالب موجود بیاوریم و اگر نیاز باشد، براساس ضروریات نمایش حذف و اضافه و معاصرسازی کنیم تا داستانی از شاهنامه دچار کلیشهسازی نشود و دوباره کار نخنما و ضعیف ارائه ندهیم. اگر راجع به شاهنامه کار میکنیم، نباید این ایراد باشد که بگویند دوباره اثری از شاهنامه روی صحنه رفت و آنقدر ضعیف بود که باعث طرد اثر اصلی شد. حداقل بازخورد میتواند مانند چیزی باشد که ما از مخاطبان خود دریافت کردیم؛ یکی از آنها گفت اثر شما موجب شد دوباره با شاهنامه آشتی کنم. ما با همین وضع موجود هم از ادبیات کهن خود دور هستیم و چرا در مدرسه و دانشگاه آثاری نخنما ارائه میدهیم که تماشاگر ایرانی نسبت به شاهنامه دورتر شود؟ به نظرم ارائه آثار خوب به دور از کلیشه و موارد تکراری و نخنما باعث میشود علاوه بر اینکه چیزی برای ارائه روی صحنه داشته باشیم، مردم هم علاقهمند به پیگیری داستانهای شاهنامه شوند. نمایشی که ما روی صحنه داشتیم، حماسهای بود که تبدیل به یک اثر تراژیک پر از غم و درد شد اما تماشاگر از دیدن اثری بزرگ از شاهنامه که از زاویه نگاه کتایون ــ مادر اسفندیار ــ صحبت میکرد، خیلی خوشحال بود.
*اخیرا «رستم و اسفندیار» را از زاویه نگاه کتایون (مادر اسفندیار) که خبر فوت فرزندش را دریافت میکند نوشتید.
علت پرداختن به داستان از این زاویه چه بود؟
در تاریخ ادبیات نمایشی ایران و در داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه، «کتایون» همیشه به عنوان یک نقش فرعی شناخته شده و تنها چند بیت درباره او وجود دارد. در کار جدیدم، او نقش اول را دارد. من داستان شاهنامه را با تخیل خودم ادامه دادم؛ مثلا به این پرداختهام که کتایون پس از دست دادن فرزندش چه واکنشی نشان میدهد و چه سرنوشتی پیدا میکند. این عشق مادرانه را مانند قصه «رستم و سهراب» در امتداد و ادامه قصه رستم و اسفندیار میخواستم داشته باشم؛ چون در داستان رستم و سهراب وقتی خبر مرگ سهراب به تهمینه میرسد، بعد از یکسال شیون و زاری نابینا میشود و سپس از دنیا میرود. خیلی دوست داشتم این حس را به شکل دیگری از زاویه نگاه کتایون ببینم و این چیزی است که در شاهنامه وجود ندارد. این اثر بیش از ۵۰ داستان دارد که نبرد رستم و اسفندیار یکی از بزرگترین آنهاست. داستان مورد اشاره رویارویی دو پهلوان را روایت میکند که متأسفانه پایان تلخ و تراژیکی دارد. این داستان برایم از جنبه ستایش عشق به زندگی از نگاه یک مادر و ستایش عشق مادرانه بود و به این شکل این ایده در ذهنم متولد شد.
داستانهای شاهنامه فردوسی بر شعر استوار است و گاهی مخاطبان از رفتن به سمت این متون شعری میترسند. آیا علت به کار نبردن شعر در متن نمایش اخیرتان همین بود؟
اثر قبلی من به نام رستم و سهراب تلفیقی از شیوه اجرای نمایش ایرانی، نقالی و تعزیه بود که آن را در دهه ۸۰ و ۹۰ هم اجرا کردم. در این تجربه اشعار فردوسی بزرگ را تا جایی که میتوانستم با زبانی آرکائیک و کهن بیان کردم، به گونهای که در عین دوری از قالب شعر، از ویژگیهای نثر مسجع برخوردار باشد تا مخاطب با لذت به تماشای دیالوگها بنشیند. برای اینکه کمی امروزیتر و براساس ذائقه مخاطب باشد، اجرا را مدرن کردم و علاوهبراین، قابها و تصاویر بیشتری دادم و از موسیقی ایرانی کمتر استفاده کردم. فضاسازی با استعارهها و ایهامهای مختلفی در جریان بود. در کارهای قبلیام مانند رستم و سهراب بیش از 200 بیت از شاهنامه در نمایشی تکنفره اجرا و گفته میشد؛ اما اینجا مسأله شعر برایم در اولویت نبود و تمام متن بهصورت نثر نوشته شد، اما نثری آهنگین و گوشنواز برای مخاطبان تا تصویر را قاعدهمند و نظاممند کنیم. مخاطبان این اثر را از هر زاویهای میتوانستند ببینند و بر اساس جهان ذهنی و دریافت خودشان با آن مواجه شوند.
نمایش اخیر و کار قبلی شما هم برای یک نفر نوشته شده؛ چرا روی این شکل از نوشتن تأکید دارید و فکر میکنید این نوع از اجرای تئاتر چه ظرفیتهایی برای بازیگر در جابهجایی نقشها ایجاد میکند؟
من در دانشگاه نمایشهای تکنفره و خیابانی را تدریس میکنم و همیشه یکی از چالشهای اساسی برایم نقشهایی است که کمی متنوع و متفاوت باشد و انرژی زیادی از بازیگر بگیرد و او را به چالش بکشد. بازیگری تکنفره یا مونودرام همواره بازیگر را به چالش میکشد. اگر کسی میخواهد بداند در بازیگری چه جایگاهی دارد و به قول معروف «چند مرده حلاج است»، با بازیگری تکنفره میتواند به این جواب برسد. این چالش بازی مثل رهبری و مدیریت کردن بازیگر است؛ برای همین کارگردانی این نوع نمایشها خیلی پیچیدهتر میشود. نکته دوم این است که چطور میتوانیم نمایشنامهها و قصههای بزرگ را با کمترین امکانات سادهسازی و خوراک فکری و فرهنگی برای مخاطبان امروز که فرصت کمی دارند آماده کنیم. حداقل کاری که میتوانم انجام دهم این است که داستان «رستم و سهراب»، «رستم و اسفندیار» و «سیاوش» که برای بازیگر چالشبرانگیز است را براساس تواناییها، مهارتها و قابلیتهای بازیگری و کارگردانی روی صحنه بیاورم و سادهسازی کنم. ما چیز خاص دیگری مثل دکور خاص و آنچنانی روی صحنه نداریم و بقیه نمایش براساس تواناییهای بازیگری و چیدمان و میزانسن کارگردان است. انتخاب بازیگر، هدایت و رهبری او، بهویژه در کارهای تکپرسوناژ بسیار سخت و پیچیده است؛ چون امکان دارد بازیگر سلطان صحنه شود یا سقوط کند و اصلا مورد اقبال قرار نگیرد. بنابراین، باید تمهید جدیدی به کار ببریم که من نام آن را معاصرسازی میگذارم؛ یعنی داستانهای کهن را براساس ذائقه مخاطب امروز آماده کنیم تا بتوانیم آن را به خوبی ارائه دهیم.
در نمایشهای تکنفره اگر طراحی صحنه و لباس مینیمال باشد و مکان نمایش نظیر کارگاه نمایش امکاناتی به طراح و کارگردان ندهد، مسئولیت و وظیفه بازیگر و روایتی که از زبان او میشنویم خیلی بیشتر میشود. نظر شما در این خصوص چیست؟
بله، دقیقا انتخاب ما کارگاه نمایش نبود و برای اجرای نمایش درخواست داده بودیم که پذیرفته شد و انجام دادیم. این مکان نمایشی مقداری به جهت مهندسی غیراستاندارد است. اتاق فرمان جای مناسبی نیست و چیدمان صحنه با صندلیهای تماشاگران همراستا نیست ولی ما سعی کردیم در متن نمایشنامه بهترین پیامرسانی را داشته باشیم تا مخاطبان حداقل بتوانند از این نمایش استفاده کنند.
فردوسی در بیشتر شعرهایش روی نگهبانی و مرزبانی از ایران و ایرانیان تأکید دارد و شما هم در متن مجموعه نمایشهایتان و بهویژه آخری تأکید ویژهای روی این موضوع داشتید.
در شاهنامه فردوسی، رستم قبل از نبرد خطاب به اسفندیار میگوید: «چنین گفت رستم به اسفندیار/ که کردار ماند ز ما یادگار». به عبارتی فردوسی از زبان رستم به ما حکمت و رفتار حسنه یاد میدهد. یعنی اگر هر کاری انجام میدهی، حواست به این باشد که در آینده تو را براساس رفتارت میسنجند. درواقع فردوسی در همه موارد به ما حکمت و اخلاق را یاد میدهد. در نمایشی که ما اجرا کردیم، مادر کتایون (مادر اسفندیار) میگوید یا ایران یا مرگ. این تمام هستی تهمتن است. کسانی که نگهبانان و مرزداران ایرانند افراد بزرگی هستند و کسی که ارزشمندترین هدیه خداوند یعنی جانش را در کف دستش میگذارد و از سرزمین و ناموس دفاع میکند برجسته و خاص است که میتواند از جان عزیزش بگذرد و آن را برای محافظت از جغرافیای سرزمینش فدا کند. در نمایشی که داشتیم نیز رستم بارها اسفندیار را از جنگ با خود نهی میکند ولی اسفندیار بهخاطر جاهطلبی و غرور این خواسته رستم را نمیپذیرد.
بهنظر میرسد فردوسی بهدلیل اینکه قصد دارد سودای آز و حرص را در شخصیت اسفندیار نشان دهد، چشم او را روئین نکرده است.
علت اصلی اینکه فردوسی چشمهای اسفندیار را آسیبپذیر میکند، این است که نمیخواهد واقعیت را ببیند و سودای تخت پادشاهی پدرش، او را کور کرده. مادر اسفندیار (کتایون) موافق نظرات رستم بهعنوان نگهبان و مرزدار ایران و مخالف حرکت گشتاسپ و اسفندیار است. چون نگاهش با زاویه دید رستم یکی است ولی اسفندیار بهخاطر زاویه دید اشتباه، رفتار خطا و جهانبینی اشتباهی دارد. رستم به اسفندیار میگوید: «با اسفندیاری که دشمن شد چه کنم؟» مغز رستم مثل کد صفر و یک است. یعنی طرف مقابل یا طرفدار ایران است یا دشمنش. اگر فرد مقابل دشمن ایران شود، فرقی نمیکند و رستم موظف به پاسداری و نگهبانی از کیان و حیثیت کشور است.
هنر و ادبیات تاریخ انقضا ندارد
داریوش نصیری نویسنده و کارگردان به جامجم گفت: خاصیت هنر این است که نباید تاریخ انقضا داشته باشد. ما تاریخ و ادبیات را میخوانیم که به شکلی از آنها درس بگیریم و بتوانیم با آنها در حقیقت آموزههایی داشته باشیم. فردوسی در شاهنامه اشاره میکند که رفتار ما به یادگار میماند و آن چیزی که وجود دارد یعنی ادبیات غنی و کهن ما و تاریخی که وجود دارد، وقتی مطالعه میکنیم در حقیقت بیشتر مثل یک آینه عبرت است که ما هی داریم میخوانیم و میدانیم به چه شکلی اتفاق میافتد و برایمان وجود دارد. به هر تقدیر داستانهای فردوسی مانند آثار شکسپیر بهدلیل اهمیت زیادی که برای موضوع اخلاق قائل است تاریخ انقضا ندارد و انگار هر لحظه پوستاندازی میکنند و تازه بهوجود میآیند ولی این وابسته به ذائقه هنر و هنرمند است که چطور از این داستانها استفاده کند.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد
در گفتوگوی جام جم آنلاین با حجتالاسلام دکتر قاسم خانجانی بررسی شد