دو روز مانده بود به تولد هفده سالگیاش و داشت نتیجه روزهای گذشتهاش را حساب و کتاب میکرد. در کارگاه خیاطی که به اجبار در آن مشغول کار بود، نشسته بود و گذر عمرش را نگاه میکرد؛ 17 سالی را که شاید هفتاد سالهها به عمرشان ندیدهاند. دو روز مانده بود تا 17 سال اول زندگیای که روی خوش نشانش نداده بود.