مادر بزرگ از وقتی نوههایش از شهر رفتهاند تنها شده است و جز اینکه جلوی پنجره بنشیند و به رفت و آمد مردم نگاه کند کار دیگری ندارد. او از این همه جمعیت که هیچ وابستگی به او ندارند و حتی یکی از آنها هم قوم و خویش او نیست دلش میگیرد اما پیش خودش برای هریک از آنها داستان درست میکند.