
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
اعوانی همچنین عضو هیات مدیره اتحادیه بینالمللی انجمنهای فلسفه جهان است که سابقهای بیش از 140 سال دارد و مهمترین اتحادیه فلسفه در جهان است.
وی تأثیر بسزایی در شکلگیری و پویایی روند فلسفهجویی و نیز تسریع در فرآیند رشد و گسترش فلسفه اسلامی ـ ایرانی در دوران اخیر داشته و مدیریت و هدایت طرحهای پژوهشی و کنفرانسها و همایشهای متعددی را در همین زمینه به عهده داشته است.
دکتر اعوانی توانسته با اقدامات خود انجمن فلسفه اسلامی را در اتحادیه بینالمللی انجمنهای فلسفه جهان تأسیس کند و در حال حاضر مدیریت این انجمن را نیز به عهده دارد.
با او درباره وجوه مختلف و انواع دین و دینداری، نشانهها و نمودهای عوامزدگی در دینداری و ریشههای آن و همچنین عقلانیت دینی به گفتوگو نشستهایم که حاصل آن در ادامه تقدیم میشود.
شما چه تعریفی از دین دارید؟
دین در لغت به چند معنی آمده است؛ یکی به معنای تسلیم به امر خداوند است و در یک معنی هم به معنای روز جزاست و معانی دیگری را هم برای آن ذکر کردهاند، اما آنچه اساسی است این که همه ادیان، تسلیم مطلق در برابر امر خدا و اطاعت از خدا و اوامر او و پیامبران را طلب میکنند. بنابراین دین نسبتی است میان انسان و خداوندی که از سر رحمت و لطف، عالم و انسان را خلق کرده و کاملترین و اشرف مخلوقات خود را از طریق آن نسبتی که در دین جلوه یافته، هدایت کرده است. خداوند برای این هدایت، انبیاء و رسل را فرستاده که آورنده ادیان بودند و راه را به بشر بهطور کامل، هم از لحاظ نظر و هم از لحاظ عمل، در تمام ابعاد آن، هم بهطور فردی و هم بهطور جمعی، نشان داده است. بنابراین مجموع آن چیزی که برای هدایت و راهبرد خلق از طریق وحی به رسل و پیامبران داده شده است، همان دین است.
تعریفی نیز از دینداری و اشارهای به انواع آن داشته باشید.
دینداری صفت مومنانی است که به دین گرویدهاند و با درجه پذیرش آنان و عمل به تعلیمات دینی و آراسته شدن به فضایل اخلاقی و انجام تکالیف و اوامر و بازداشته شدن از نواهی، تعیین میشود. در مورد انواع دینداری نیز ما میتوانیم تقسیمات مختلفی داشته باشیم؛ اما اگر آنچه را در قرآن آمده است که میفرماید همانا دین نزد خدا، اسلام است (آلعمران/ 19) اساس قرار دهیم، میتوانیم دین را به «دین عندالله»، یعنی دین آن گونه که نزد خداست و «دین عند الناس»، یعنی دین آن گونه که نزد مردم است، تقسیم کنیم.
عموما آنچه از این آیه برداشت میشود، این است که دین پذیرفته شده و مقبول خداوند اسلام است، اما استفاده شما از این تعبیر بر واژه «عندالله» تأکید دارد. آیا به عقیده شما دینی که «عندالله» است همان دینی نیست که نزد مردم است؟
بله، آنچه شما گفتید نکته دیگری است، اما تکیه بر واژه «عندالله» امکان این پرسش را فراهم میکند که آیا دینی که نزد ماست همان دین عندالله است. دین عندالله همان دینی است که پیامبر آورده است و آنچه نزد خدا اعتبار دارد همین دین عندالله است و باید دید که آن چیزی که ما از آن به دین عندالناس تعبیر میکنیم، تا چه حد به دین عندالله، یعنی دین آنگونه که آن پیامبر آورده است، منطبق است. بنابراین در هر دینی آورنده آن دین میزان و معیار است؛ برای مسیحیان حضرت مسیح، برای یهود حضرت موسی و دین حضرت رسول اکرم(ص) که به تعبیر قرآن، شاهد بر همه انبیاء است، دین عنداللهی است که بر همه انبیاء شهادت میدهد.
بحث ما متوجه پدیده عوامزدگی در دینداری است. در اینجا میخواهم بپرسم آیا آنچه شما با عنوان دین عندالناس از آن یاد کردید، همان دینی است که بحث ما متوجه آن خواهد بود؛ یعنی دین عوام؟
از این منظر میتوان تقسیمبندی دیگری را مطرح کرد که بر اساس آن ما دین عوام داریم و دین خواص و دین اخصالخواص و دین خلاصه اخص الخواص. همه مردم نمیتوانند خواص باشند و خداوند هم نمیخواهد همه خواص باشند و اصلا شدنی هم نیست. اما از طرف دیگر و با توجه به تقسیمبندی قبلی، دین فقط دین عوام و ظاهر دین نیست؛ بلکه باطنی دارد. در اینجا دین خواص، باطن دین است و دین اخص الخواص باطنی از دین است که از آن اولیاء الله است و باطن باطن است و بعد از آن هم باطن دیگری است که دین خلاصه اخص الخواص، یعنی ائمه و انبیاء است و میزان دین و دینداری نیز همین دین است. این دین همان دین فینفسه و دین عندالله است که فوق همه دینداریها قرار دارد و باید ضمن تمییز گذاردن میان آن و دیگر سطوح دینداری، آن را ملاک دینی قرار داد که دین فی نفسه نیست و همان نسبت ما با دین فی نفسه است. دینی که فی نفسه نیست دین ظاهر است و چه بسا که در آن باطن دین انکار شود و به ظاهر آن اکتفا شود و همین ظاهر دین فی نفسه پنداشته شود.
در متون دینی و روایات هم آمده است و شواهدی وجود دارد که ائمه(ع) همه مسائل و مباحث را با همگان در میان نمیگذاشتهاند؛ یعنی قائل بودن به چنین سلسلهای در دین و دینداری در سیره عملی آنان قابل مشاهده است.
بله همینطور است. در بسیاری از موارد پاسخها و بیانات خاص ائمه در خطاب با برخی از اصحاب خاص آنها یا در پاسخ به پرسشگرانی آمده است که طالب مطلبی بودهاند. از امام زینالعابدین(ع) نقل شده است که گفت «یا رُبَّ جوهرِ علمٍ لَو أبوحُ به لقیلَ لی أنت مِمَن یعبُدُ الوَثَنا» یعنی ای بسا گوهرهای علم که اگر من آنها را آشکار کنم، مرا به شرک و بتپرستی متهم کنند. پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) نیز فرمودند که «کَلّمِ النّاس علی قَدرِ عقولِهِم» یعنی با انسانها به اندازه عقل آنها سخن بگویید و پیامبر(ص) فرمود «اِنّا مَعاشِرَ الانبیاءِ اُمِرنا أن نُکَلِّمَ النّاسَ علی قَدرِ عُقولِهِم» یعنی ما پیامبران مأموریم که با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگوییم؛ چرا که اگر بیش از ظرفیت عقل و فهم آنان اظهار کنند، مردم آن را نمیپذیرند و آن را انکار میکنند. قرآن نیز میگوید «لایُکَلِّفَ اللهُ نفساً إلّا وُسعَها» (بقره/ 286) بنابراین خداوند مگر به اندازه وسع عقلی افراد تکلیف نمیکند.
بنابراین و براساس همین تعابیری که شما از متون دینی ذکر کردید، باید گفت آنچه مرزهای سطوح مختلف دینداری را رقم میزند همان علم و عقل و فهم است.
مساله عقل را بهتر است که در ادامه مفصل به آن بپردازیم، اما در اینجا و در همین زمینه جا دارد به کتاب اصول کافی که بهترین و معتبرترین کتاب حدیث در شیعه و به نظر من مطلقا در فریقین است، اشاره کنیم. اولین فصل این کتاب حدیثی، عقل و جهل است و واقعا خواندنی است و اگر شما بخواهید مرزها را ببینید، مرزهای دقیق در این کتاب مشخص شده است. منتها مباحث این فصل کمتر تحلیل میشود؛ البته قدما بیشتر به این مسائل توجه داشتند. امام رضا(ع) نیز فرموده است «صدیقُ کلُ إمرِءٍ عقلُه و عَدُوُّه جهلُه» دوست هر کسی عقل اوست و دشمن او جهل او و پیامبر(ص) فرمود و از سایر ائمه هم نقل شده است که اگر دیدید فردی بسیار اهل عبادت است به عقل او نگاه کنید و ببینید تا چه حد از عقل برخوردار است.
در ادامه بحث به دینداری عوامانه و ویژگیهای آن بپردازیم. به نظر شما دینداری عوامانه چگونه دینداریای است و چه جایگاهی دارد. البته اشاراتی در بخش قبلی داشتید، ولی به صورت تفصیلیتر بفرمایید چه جایگاهی باید برای اینگونه دینداری قائل شویم و با آن چه مواجههای باید داشته باشیم؟
دینداری عوام هم در جای خود خوب و درست است و نتیجه نفی مطلق آن، بیدین شدن اکثریت مردم خواهد بود که پذیرفتنی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که دینداری عوام، میزان و ملاک دین قرار نگیرد. ملاک قرار گرفتن دین عوام، همان عوامزدگی در دینداری است. آنچه نگرانکننده است این است که عالِمی محل رجوعش عوام باشد و به جای این که برای هدایت همین عموم مردم سعی کند به خواص و اخص الخواص و خلاصه اخص الخواص نزدیک و با آنان همراه شود و آنان را میزان خود قرار دهد و دین عامه را تصحیح کند، مانند عوام شود و همان رأی عوام را قبول کند و همیشه همان حرفهایی را بزند که عامه میپسندند. آسیب آنجا خواهد بود که علمایی نباشند که عامه را هدایت کنند و آنها نیز همیشه بر عوامزدگی خود باقی بمانند و دین را همان چیزی بپندارند که در ظاهر و از طریق عموم به آنها رسیده است و بگویند دین همین است و لاغیر و مراتب بالا را نفی کنند. البته به این نکته نیز باید توجه کرد که هر چه مراتب بالاتر میرود، تعداد افرادی که صاحب آن رتبه از دینداری هستند کمتر میشود. بر این اساس چنین ملاکی که برای مثال بیشتر مردم فلان اعتقاد را دارند ملاکی در صحت آن اعتقاد نیست؛ چرا که حجت در دینداری امام است؛ یعنی کسی که در بالاترین درجه دینداری قرار دارد. بنابراین دینداری عوامزده نتیجه نبود هدایت امام است و این که حجتی نباشد که مردم را به مراتب بالاتر دین هدایت کند و در جایی که این مراتب بالاتر انکار شود، عوامزدگی بیشتر خواهد بود.
بنابراین برای برکنار ماندن از عوامزدگی در امر دین، باید در پی یافتن مراد پیامبر(ص) و مراد امام بود. درست است؟
در واقع باید به دنبال هدایت بود. هدایت، هدایت عقل است و هدایت پیامبران است. علما نیز باید این هدایت را در اختیار عامه قرار دهند، نه این که هدایت را به دست مردم بسپارند. باید هدایت پیامبران همیشه معتبر باشد، دین پیامبران باید همیشه هادی باشد و علمای دین باید آن را اصل قرار بدهند. این هدایت همان دین عندالله است که اگر حذف شود و فقط به رفتار و عادات مردم و آنچه هست بسنده شود، وضع حاصل، وضع عوامزدگی خواهد بود. دین عوامزده دین خالی از هدایت الهی و هدایت پیامبران است که با عقاید اکثریت مردم انباشته شده است. هدایت پیامبران باید اصل قرار گیرد و به شکلی زنده و حاضر مردم را راهبری کند.
اگر بخواهیم این عوامزدگی را به صورت عینی مورد توجه قرار دهیم آن را در کجا میتوان دید. به نظر میرسد یکی از نمودها و نشانههای آن خرافات و خرافهگرایی است. این پدیده را چگونه باید تعریف کرد؟
خرافهگرایی آفت دین و شاید اصلیترین نمود دینداری عوامزده است. لفظ «خرافه» بر وزن «فُعاله» است؛ مانند زباله یا قلامه یا قراضه. وزن فعاله بر ریزههای یک چیز دلالت میکند. قراضه یعنی ریزههایی که از قیچی میماند یا ریزههایی که از طلا باقی میماند. یا برای مثال وقتی قلم را میتراشید به ریزههایی که از آن میماند قلامه میگویند، زباله هم همینطور. خرافه هم ریزههای عقاید باطل است که عقل را فاسد و سست و خرفت میکند. خرفت در عربی به معنای فساد عقل است.
فردی که خرافه عقل او را فاسد کرده است، نمیتواند حقایق را ببیند و از ملاک دینداری که عقل الهی است، بیبهره است. کتاب اصول کافی این را در فصل عقل و جهل فریاد میزند که اگر عقل نباشد چیزی جز جهل نیست. بنابراین وقتی عقل سست شد، راه جهل باز میشود و خرافه بهعنوان عقاید ریز و خرده در جامعه رواج پیدا میکند و عقول را میخورد و فاسد و سست میکند. بنابراین در حالی که بعضی دین را با خرافات یکی میدانند، باید گفت خرافهگرایی با دینداری منافات دارد؛ چرا که با عقل الهی که تکیهگاه دین است منافات دارد و دین نیز آن چنان بین و روشن است که نیازی به این امور ندارد. شما میبینید در جای جای قرآن بر تدبر و تفقه و تعقل و تفکر و نظر کردن تأکید شده است و خرافه چیزی است که دقیقا جلوی اینها را میگیرد و مانعی است برای علم از هر نوع آن از جمله علم الهی. خرافه مانند ابر تاریکی مانع نور خورشید دین و علم و عقل است و فرد را در تاریکی و ظلمت فرو میبرد.
تقلید نیز یکی از موارد نزدیک به عوامزدگی است. در این مورد هم باید گفت به دلیل این که همه نمیتوانند به شخصه مجتهد شوند تقلید ضروری است و بر عوام ایرادی نیست که تقلید کنند. اما آنچه باید به آن توجه داشت، این است که تقلید در بعضی چیزهاست و در زمینه دین هم تقلید فقط در فروع است و در اینجا باید به متخصص مراجعه کرد و برای همین نیز لازم است که عدهای از سطح تقلید گذر کنند و به سطح اجتهاد برسند، اما در اصول هر فردی باید در حد فهم خود، دست به اجتهاد بزند.
به نظر میرسد تعبیر «ذوق تقلیدی» که مولوی در یکی از داستانهای خود در مثنوی، برای وصف حال فردی که مرکب خود را بهعلت همراه شدن جاهلانه با جماعتی که سرخوشانه به عیش و نوش میپرداختند، از دست داد، تعبیری مناسب برای تبیین جایگاه تقلید باشد. مولوی در آنجا میگوید که این ذوق مقلدانه این فرد بود که او را فارغ از هر توجهی، با آن جماعت همراه کرد و باعث شد مرکب و سرمایه خود را از دست بدهد. آیا این ذوق مقلدانه هم در اصول و هم در فروع میتواند آسیبزا باشد و در مقابل آن ذوق محققانه میتواند تقلید در فروع را هم به چیزی فراتر از تقلید منجر کند؟
بله این ذوق تقلیدی تعبیر بسیار مناسبی است و اگر چنین ذوقی در علما هم غالب شود بسیار بد خواهد بود. ذوق محققانه نیازمند نور درون است و اگر فردی یا عالمی از نور الهی بیبهره باشد و چنین نوری در دل او نباشد مقلد است و دارای مرتبت اجتهاد نخواهد بود. ما هم انسان را بهدلیل دارا بودن عقل و نور ذاتی الهی مقلد صرف نمیدانیم و هر چند معتقدیم در بعضی امور دقیق باید سراغ متخصصان برود، اما عقل و اندیشه او باید در کار باشد و نور الهی را جستجو کند و در مبدأ و معاد و فضائل اخلاقی و عملی بیندیشد.
ریشه همه این چیزها نیز به جهل منتهی میشود. نمیشود گفت عوام جهل مطلق دارند؛ بلکه جهل عوام، اغلب جهل بسیط است یعنی اگر فردی اعتراف داشته باشد که نمیداند خوب است؛ البته بهتر آن است که بداند، اما وقتی اعتراف به ندانستن خود بکند این میشود جهل بسیط، ولی کسی که جهل داشته باشد و آن جهل خود را علم مطلق بداند، این جهل مرکب است که خیلی بد است. جهل بسیط فقدان علم و عدم علم است، اما جهل مرکب جهل مطلق و ضد علم است. بر این اساس یک عوامزدگی مطلق هم وجود دارد که در جایی که جهل بسیط به جهل بودن خود اعتراف نکند و به جهلی مرکب بدل شود، پدید میآید.
در بعضی رویکردها تأکید زیادی بر ایمان میشود و در واقع سعی میشود که ایمان را در مقابل عقل مطرح کنند. ارزیابی و نظر شما درباره چنین رویکردی چیست؟ و قرآن چه موضعی نسبت به این مساله دارد؟
ما در قرآن 731 آیه داریم که در آنها به علم و مشتقات آن اشاره شده است؛ یعنی حتی در مورد توحید، خداوند به پیامبر امر میکند «پس بدان که هیچ معبودی جز خدا نیست»(محمد / 19) یعنی با علم به توحید برس. ایمان بسیار عظیم است، اما ایمان بدون علم، تقلید است؛ ایمانی که بدون پشتوانه علم به معنای الهی و قرآنی آن باشد و بدون پشتوانه عقلی و تفکر الهی باشد و آن ارزشهایی را که در قرآن با علم و عقل در ارتباط است به همراه نداشته باشد، نه تنها مفید نیست که مضر هم هست؛ چرا که مجالی است برای جهل. بنابراین ایمان باید با مجموعه مفاهیم دیگری که در قرآن مطرح است مانند علم، عقل، نظر، حکمت، تفقه، عمل صالح و... ربط داده شود و گرنه به امری سطحی و عوامانه و آسیبزا تبدیل خواهد شد.
بدیهی است چنین پدیدهای تبعات شدیدی برای خود دین هم خواهد داشت و مسئولیتی جدی را متوجه افراد دغدغهمند و علما میسازد و باید تأکیدی شایستهتر بر عقلانیت صورت گیرد.
بهشت دارای درجات و جهنم دارای درکات است. جهنم هفت درکه دارد و بهشت هفت درجه و پایینترین درکه جهنم سعیر نام دارد. قرآن از زبان اهل سعیر میگوید «لَو کُنّا نَسمَع أو نَعقِل ما کُنّا فی أصحابِ السَّعیر»(ملک / 10) یعنی اگر ما گوش شنوا داشتیم و به حرف دیگران گوش میکردیم یا تعقل میکردیم الان در سعیر (آتش دوزخ) نبودیم. سمع خیلی مهم است و عقل بارها در قرآن با سمع همراه شده است و هر دو بسیار در قرآن مورد تأکیدند. در جای دیگر میگوید «پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرامیدهند و بهترین آن را پیروی میکنند اینانند که خدایشان راه نموده و اینانند همان خردمندان» (زمر / 17و 18) در اینجا گفته است «القول»، یعنی هر سخنی را میشنوند و «احسن» را انتخاب میکنند یعنی نه خوب یا خوبتر را بلکه خوبترین را انتخاب میکنند. همچنین خداوند در اینجا چهار مدح برای این افراد بیان کرده است؛ اول این که بشارت داده و این افراد را بندگان خاص خود معرفی کرده است همچنین آنان را اهل هدایت و صاحب خرد دانسته است.
متأسفانه به نظر میرسد که این آیات قرآن مغفول ماندهترین آیات هستند. چرا؟
بله واقعاً همین طور است. با این که آیات زیادی در این زمینه وجود دارد، اما کمتر توجهی به آنها میشود. برای مثال قرآن درباره کافران میگوید «در حقیقت آنها از شنیدن معزول [و محروم] هستند»(شعراء / 212). بنابراین مخاطب قرآن اهل استماع است. قرآن درباره خودش میگوید که «قطعا در این [عقوبتها] برای هر صاحبدل یا کسی که گوش فرا دهد و خود به گواهی ایستد، عبرتی است» (ق / 37) یعنی قرآن یادآوری و ذکری برای کسی است که دارای قلب است ـ و قلب در اینجا همان عقل کلی است ـ القاء سمع میکند و در حالی که به حرفها گوش میکند، ارزیابی میکند و شهادت درست میدهد. اینها چیزهایی است که در یک دینداری عوامانه و عوامزده وجود ندارد. حتی ممکن است یک عالم هم این گونه باشد و حاضر به شنیدن نباشد و تصور کند که آنچه نزد خود دارد او را از شنیدن بینیاز میکند؛ در حالی که استماع قول و تعقل الهی زمینه دریافت هدایت الهی هستند. این را هم بگویم که عقل را دین به ما نمیدهد بلکه تکویناً به ما داده شده است و نقش دین مانع شدن عقل از پایین رفتن و کمک به بالا رفتن آن و رساندن عقل به فعلیت الهی آن است. عقلی که هدایتیافته باشد، نجاتیافته و نجاتبخش است.
به نظر میرسد امروزه غلبه از آن نوعی عقلانیت عملی است که با فلسفههای مختلف نیز پشتیبانی شده است و البته وقتی که از محتوای نظری نیز خالی میشود ظرفیت زیادی برای بدل شدن به یک نوع عملگرایی عوامانه پیدا میکند. ارزیابی شما از تلقیهای مختلفی که از عقلانیت وجود دارد، چیست؟
بله. یکی از چیزهایی که امروزه با آن مواجه هستیم عقلانیت ابزاری است که در گذشته کمتر بوده است. علوم امروز ابزاریاند و در جهت استفاده دنیا و معاش گسترش یافتهاند. خب همه کارهایی که ما انجام میدهیم الهی نیست؛ دنیا این کار را میکند و ما هم باید این کار را انجام دهیم. اما سوال این است که آیا مطابق هدایت الهی هست یا نه؟ این مساله در گذشته چندان مطرح نبوده است چون آنجایی که عقل بوده و علم بوده تقریبا الهی بوده، اما امروز علم بریده از دین و از عقل الهی بریده است و حاصل عقل جزئی، که دچار جهل از مبادی الهی است، قدرت گرفته و به یکی از آفات تبدیل شده است.
به کار گرفتن و پرورش عقل معاش لازم است، اما کافی نیست؛ چرا که انسان باید نجات پیدا کند و دین و عقل کلی و هدایت الهی هستند که چنین چیزی را به انسان میدهند. در اینجا مبادی الهی حائز اهمیت هستند و از نظر معرفتشناختی نیز حکمت الهی و علم اعلی است که باید مراتب پایینتر دانش و علم را تبیین کند. به تعبیری دیگر و براساس مبحثی که در تاریخ فلسفه بسیار مهم است، علوم جزئی که محصول عقل جزئی یا ابزاری هستند و در کل علم مقید که توسط عقل مقید کشف میشود، باید توسط عقل مطلق که علم اعلی را کشف میکند، تبیین شود. اتفاقی که امروز افتاده است این است که سطوح بالا را کنار گذاشتهاند و چیزی غیر از scienceو علوم ابزاری اعتبار معرفتی ندارد. وقتی عقل فقط در خدمت علم ادنی قرار بگیرد، منحصر به عقل جزئی میشود و به جای اندیشیدن به مبدأ و معاد که به آن وحدت میدهند، به سمت کثرت و تکاثر میرود. مولانا هم در مثنوی بسیار درباره تفاوت عقل جزئی و عقل کلی، سخن گفته است.
نظر شما درباره منجر شدن این گونه عقلانیت به عملگرایی عوامانه و عوامزدگی چیست؟
جزئی شدن و ابزاری شدن عقل و قرار گرفتن آن در خدمت مقاصد دنیوی چیزی است که در مدرنیته اتفاق افتاده است و همین محدود دانستن عقل به عقل دنیوی بزرگترین خرافه دوره ماست که مکاتب فکری و ایسمهای متعددی هم آن را پشتیبانی میکنند. اینها علم را در شکل الهی آن منکرند و به جزئیات و خرده امور حاصل از عقل جزئی اکتفا میکنند و حاصل آن بیخبری از عقل الهی و نجاتبخش است. امام جعفر صادق(ع) فرمود «العقلُ ما عُبِدَ به الرَحمن و اکتُسِبَ به الجنان» یعنی عقل آن چیزی است که با آن به خداشناسی برسی و خدا را با آن شناخت عبادت کنی و به بهشت برسی. این عقل، عقل نجاتبخش است. اما متأسفانه ما امروز دچار یک نوع عوامزدگی علمی و مدرن هم هستیم که قادر به درک چنین معنایی از عقل نیست و با انکارش کار را مشکل کرده است.
به نظر شما در شرایطی که گاه توجه لازم از سوی حتی خود دینداران به عقل نجاتبخش وجود ندارد و از سوی دیگر عقلانیت جدید عرصه را بر هدایت حاصل از چنین عقلی تنگ کرده است، چگونه میتوان توجهها را به سمت آن معطوف کرد؟
ما باید این را بپذیریم که پیامبران مظهر هدایت حق هستند و تنها راه نجات روی آوردن به عقل الهی است. باید به هدایت انبیاء و حکما بازگشت. باید به دین عقلانی به معنایی که گفته شد و در آن، اصل مهم، هدایت الهی عقل است، بازگشت. اگر این جنبه از دین سلب شود ما از هر سو در تهدید باقی خواهیم ماند. عوامزدگی از یکسو و علمزدگی از سوی دیگر چیزهایی هستند که هدایت الهی و حکمت نبوی و عقلانی را کمرنگ و کماثر میکنند. در اینجا عالمان الهی و ربانی، که مقلد صرف نیستند و دارای عقل هدایت یافتهاند، وظیفه دارند علم خود را اظهار کنند و این هدایت و حکمت را گسترش دهند.
هدایت انبیاء از حکمت جدا نیست و انبیاء در قرآن، صاحب حکمت معرفی شدهاند و به این نکته تصریح شده که خداوند کتاب را به همراه حکمت به انبیاء داده است و اگر به کتاب همراه با حکمت توجه نشود، این میتواند آسیبزا و منشأیی برای همین عوامزدگی مورد بحث تبدیل شود.
البته از سوی دیگر عدالتپیشگی امرا هم میتواند به طور عملی امکان فراگیر شدن این هدایت را ایجاد کند. در یک حکومت عدل است که عالمان میتوانند با اظهار علم خود در مقابل بدعتها و انحرافها بایستند و مردم را هدایت کنند. پیامبر(ص) فرمود «اذا ظهرت البدع فللعالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنه الله» اگر در امت بدعتها ظاهر شد وظیفه عالم است و تکلیف اوست که علم خود را آشکار کند وگرنه لعنت خدا بر آن عالم باد.
بنابراین هر چند در قرآن یکی از اهداف انبیاء برپایی عدل و قسط ذکر شده است، اما ما برای این که همین هدایت را دریافت کنیم و گسترش دهیم به حاکمیت عدل نیاز داریم و نگاهی گذرا به وضع کشورهای اسلامی که در آنها امروزه خونریزی و کشتار و ترور فراگیر شده، ضرورت این مسأله را کاملا به ما نشان میدهد.
سید مهدی موسوی - جامجم
دین حقیقی و دین عوام
عقل بشر هیچگاه در طول تاریخ در حد کمال مطلق نبوده و همین که بشر در ادوار مختلف، به سطح بالاتری از عقلانیت دست یافته، شاهدی بر این مدعاست.
معارف وحیانی از سوی خداوند ـ که عالم به همه مصالح بشر است ـ توسط انبیا در مقاطع مختلف تاریخ نازل شده است بنابراین، دیدگاه دینی و وحیانی، بر این باور نیست که بشر نیازی به معارف آسمانی ندارد، بلکه بشر برای گام برداشتن در مسیر سعادت، نیازمند این معارف است، اما از سوی دیگر، راه تشخیص این معارف را به دست عقل بشری سپرده و بر اعتبار آن مهر تائید نهاده است.
از سوی دیگر، تاریخ بر ما ثابت کرده که معارف وحیانی، در عین تذکر به عقلانیت، همواره در معرض تحریفها و کجرویها، بویژه با عاملیت افرادی که یا خود از دین برداشتی عوامانه دارند یا از القای چنین برداشتهایی به توده مردم منفعت میبرند، بوده است.
همین معضل، بهانهای را به دست دینستیزان عصر نوگرایی داده تا ذات دین را همبسته و مقارن با عوامگرایی و خرافهگرایی بدانند. حال آنکه آنها که رهیافتی پژوهشمحور و در عین حال ایمانی به آموزههای دینی دارند، میدانند آنچه این دینستیزان معارف دینی محسوب میکنند، غالبا تحریفهایی است که نسبتی با دینداری ندارد.
جالب اینکه بسیاری از اموری که انبیا الهی در برابر آنها سرسختانه مبارزه کردند (مانند بر دین پدران خود بودن و باورهای آنها را بیچون و چرا و بدون استدلال پذیرفتن) از نگاه این دین ستیزان، از ذاتیات دین تلقی شده و به آن نسبت داده میشود!
اما از سویی باید به برخی از این منتقدان حق داد! چرا که آنها عموما رهیافت پژوهش محور به ذات و حقیقت دین ندارند، بلکه مرادشان از دین، همان چیزی است که در بین تودههای مردم موسوم به دیندار، دین نامیده میشود.
چنین دینی، متاسفانه در اغلب ادوار تاریخ، با دین حقیقیای که انبیا و اوصیا مدنظر داشتهاند، تفاوتهای بسیاری داشته است، اما در زمان فقدان انبیا و غیبت اوصیا، این مسئولیت نخبگان و فضلاست که آحاد جامعه را تا جای ممکن به آن آموزههای راستین و ناب و عقلگرا دعوت کرده و با خطر عوامگرایی و خرافهگرایی مبارزه کنند، اما عوامگرایی چیست و ناشی از چیست؟ به نظر میرسد عوامگرایی ناشی از میل افراد به فرار از تفکر ، تامل و شانه خالی کردن از پذیرش مسئولیت تصمیمگیری با چشمان باز است. عوامگرایی این امتیاز را برای افراد دارد که مسئولیت خود را به دیگران محول کنند و هرآنچه به عنوان دین میشنوند، هر قدر هم محیرالعقول و خارقالعاده و با معارف اصلی دین در تعارض باشد، بپذیرند و بدینسان بتدریج به استحاله باورهای دینی خود تن دهند. بدینسان است که برخی متفکران، چنین پدیدهای را دین تلقی کرده و آن را همچون افیونی برای تودههای خرد گریز نامیدهاند.
اما دین حقیقی، همواره افراد را به تامل، پژوهش و استدلال در باب آموزههای خود فرامیخواند، فراخوانی که کمتر بدان توجه میشود. دین حقیقی و ناب با عزلتنشینی و بیتفاوتی نسبت به آنچه پیرامون انسان میگذرد و تنبلی و کاهلی نسبتی ندارد. دین حقیقی همه را به تعقل و تفکر فرامیخواند و انسان را از آسیبهایی که او را از مسیر تفکر صحیح باز میدارد، نهی میکند.
به نظر میرسد، موقعیت کشور ما به عنوان منادی و داعیهدار احیای تفکر دینی در عصر جدید، موقعیتی حساس در قبال این موضوع است. فضلا و نخبگان ما اگر در باب این موضوع ـ که همواره مورد تاکید رهبر معظم انقلاب بوده است ـ گامهای موثر و محکمی برندارند، مسئولیت معرفی تحریف شده دین، به مثابه سبکی عقب مانده و خرافهگرا برای زندگی، به عهده آنهاست. به عهده آنهاست که این تهمت نادرست را از دین بزدایند.
ساعد فیضآبادی - جامجم
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد