گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
قیصری در آخرین اثر خود با انتخابی عامدانه و آگاهانه، برای روایت هفت داستان خود چنین ساختاری (کلاسیک) را برمیگزیند.
داستانهای این مجموعه را میتوان شناسنامه و هویت ادبی قیصری دانست، بهعبارت دیگر او در این داستانها همان اثری را میآفریند که سالهاست در جلسات و محافل مختلف با جدیت و ایمان بر آن اصول تاکید دارد.
داستانهای این مجموعه بر دو رکن اساسی استوار است: اول، اجتناب از ذهنگرایی و واگویههای درونی؛ دوم، انتخاب شیوه روایت کلاسیک.
نویسنده با این انتخاب سخت، از همان ابتدا خیلی صادقانه، خود را در برابر مخاطب خویش خلع سلاح و تلاش میکند بهدور از اعوجاج تکنیکهای روایی و پرهیز از «ذهنیگرایی» داستان خود را سرراست و خطی بیان کند. با اینکه نویسنده در شیوه روایت، بهشدت تحت تاثیر نویسندگان آمریکای شمالی است، اما هرگز تشخص ادبی داستانهای این مجموعه را، اسیر نام نویسندگان بزرگ آمریکایی قرار نمیدهد. او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیفگری «زولا» قرار میدهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است.
بهنظر میرسد که در روایت این داستانها، چگونگی بیان داستان توسط نویسندگان معاصر آمریکایی در «جان قلم» قیصری نهادینه شده و اکنون او به سبکوسیاق ادبی خود، اما تحت تاثیر (و نه تقلید) این نویسندگان به خلق داستانهایش میپردازد.
نکته شاخص دیگری که در داستانهای این مجموعه بهچشم میآید، حجم کلمات بهکاررفته برای خلق داستان است. در این مجموعه، داستانی داریم با بیش از ۵۰۰۰ کلمه (برف کهنه، برف نو) و داستانی داریم کمتر از ۳۰۰ کلمه (قاب عکس). درواقع نویسنده، داستانهای خود را در الزام و قید تعداد واژهها به جهت تعریف داستان کوتاه قرار نمیدهد بلکه براساس ضرورت «ایده» و گسترش «مضمون»، فارغ از مرزبندیهای مرسوم تلاش میکند با پرداخت دقیق مخاطب خود را در پایان داستان، تنها رها نکند و تا سرحد امکان، نسبت به شفافسازی مضمون اقدام کند.
مضمون اصلی داستانهای این مجموعه بیشتر حول محور «جنگ» و تبعات «پساجنگ» بر جان و روح افراد زخمخورده از این پدیده شوم است و البته نویسنده به دغدغههای دیگر خویش همچون «مهاجرت»، «انتظار»، «عشق» و حتی «داعش» نیز توجه دارد. بهطور حتم مهمترین ویژگی و نقطه اشتراک مضمون روایتهای این مجموعه را میتوان نگاه «دینی-مذهبی» پنهان، اما برجسته نویسنده در این روایتها دانست.
قیصری در داستانهای خود بدون آنکه هیچ اشاره مستقیمی به دین داشته باشد، با تلاشی تحسینبرانگیز با برقراری محتوایی بین داستانهای خود و تاریخ صدر اسلام میکوشد به بازآفرینی جدیدی از مفاهیم دینی در عصر معاصر اقدام کند و انصافا در این مسیر بسیار موفق عمل میکند.
این نگاه «دینی- مذهبی» نویسنده نیز شباهتهای بسیاری به حضور پررنگ، اما غیرمستقیم «مسیح» در آثار نویسندگان معاصر آمریکای شمالی دارد، امری که باعث عیار و اعتبار روایتهای این مجموعه در حوزه «دینی- مذهبی» میشود؛ در واقع متعادلسازی المانهای مذهبی در زمانهای دور با مولفههای باورپذیر دینی در زمان حاضر و متناسب با پدیدههای اجتماعی است. نویسنده با بلوغ قلم خویش از «اینهمانی» نعلبهنعل بین وقایع قدیم و جدید اجتناب و در مقابل با جاریساختن روح کلیت ماجرا در بطن داستانهای خود، این روایتها را به سرمنزل مقصود «مضمون» مد نظر خویش میرساند.
«کوچه هلند» اولین داستان این مجموعه، روایت یک «نوستالژی» از حسرت یک عشق نگفته در وانفسای مهاجرت است.
عهدیه، مهاجری ست که در غربت بهدنبال شناسنامهسازی از مهاجرت، احمد، همکار و دوست قدیمیاش را به کویوبرزن مهاجران ارمنی خرقان در محله «وحیدیه» تهران میفرستاد. عهدیه برای احمد تصویر عینی زن «اثیری» است که اکنون از پس عبور سالها از قالب نادیا، در جسم او (عهدیه) تجسم یافته است. عشق به زنی دلخواه و فریبنده، اما دور و دستنیافتنی.
نویسنده با تشخصبخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان میآفریند، شخصیتی ارمنی! که در قلب تهران، مرکز تجمع بیش از بیستهزار نفر از ارامنه در اوایل دهه ۴۰شمسی است و اکنون در زمان حال، با اینکه ترکیب جمعیتی این منطقه بهعلت مهاجرت ارامنه کلا از تعادل خارج شده است، اما این بنا (کلیسای تارگمانچاتس) همچنان شناسنامه هویتی مهاجران دور این منطقه (وحیدیه) محسوب میشود، همان گمشدهای که عهدیه در غربت بهدنبال تکمیل و تدوین آن است.
قیصری در این داستان هنر «خوب دیدن و خوب شنیدن» و تبدیل آن به «بنمایه» داستانی را بهخوبی بهنمایش میگذارد؛ پیرزنی تنها در همسایگی کلیسا که همه فرزندانش او را ترک و مهاجرت کردهاند و اکنون اوست تنها سنگرنشین!
بسمالله داستان بعدی درباره مردی افغانستانی به همین نام است که در شهریار تهران سرایدار یک باغ- ویلاست و مردی به نام اردشیر که راننده یک وانت است از طرف صاحب ملک مأمور تهیه مایحتاج اوست.
نویسنده در داستان با صحنهپردازیهای مختلف، سبعیت و تعصب و تقید بیش از حد مرد سرایدار به شرع را به نمایش میگذارد و به مرور زمینه را برای مخاطب به جهت پذیرش رفتار نهایی وی در پایان داستان مهیا میسازد. قیصری در این داستان با قبول خطر و راه رفتن روی لبه تیغ تیز قضاوت با مطرح ساختن شبهه سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر سؤال چالشی را مطرح میکند که مخاطب بدرستی نمیتواند تشخیص دهد که نویسنده خود در کدام سمت موضوع قرار دارد. در واقع نویسنده با طرح این سؤال و چالش، مخاطب خود را به فکر و اندیشیدن وا میدارد و بدون اینکه پاسخ روشن و شفافی در داستان ارائه کند خود را در معرض داوری خواننده قرار میدهد.
اما آیا مگر جز این است که داستان خوب و موفق با ایجاد سؤال خواننده را به تفکر وا میدارد؟
طرح این شبهه (سن عایشه به هنگام ازدواج با پیامبر) را میتوان مانند همان طنابی در نظر گرفت که بسمالله با آن دستهای اردشیر را میبندد و قصد جان او را میکند، اما در آخر داستان همین طناب توسط اردشیر باعث نجات جان فرزند بسمالله از قعر چاه میشود.
کمپ داستان سوم این مجموعه، روایت فراموشی است، روایت از یادرفتگان خانوادههایی که روزگاری مرد خانواده شان از قهرمانان جنگ محسوب میشدند، اما اکنون دیگر نه قهرمانی وجود دارد و نه حتی یاد و خاطرهای که کسی از خانواده آنان سراغی بگیرد. در واقع خانواده و بازماندگان این قهرمانان فراموش شده همان زخم خوردگانی هستند که تبعات جنگ را بر روح و روان خود به یادگار دارند.
قیصری در این داستان با قرینهسازی تنهایی خلیل و داش آکل در داستان هدایت، شخصیت امید را به موازات کاک رستم خلق میکند و طعم تلخ و آزاردهنده تحقیر را پل معنایی بین این شخصیتها قرار میدهد و طوطی به نام مرجان که در هر دو داستان نماد درد نگفته خلیل و داش آکل هستند و البته خط ۴۵-۱۰-۱ که اکنون دیگر آنتن نمیدهد.
داستان چهارم به نام جسر ادهم روایت پیرمرد یهودی شیرفروشی است که در همان اوان جنگ در حوالی خرمشهر قصد رساندن ظرفهای شیر خود را به طرف دیگر پل به جهت فروش دارد. او در این مسیر با یک گروه سه نفره از رزمندگان ایرانی که قصد انفجار پل را دارند برخورد میکند و ...
در بخش سوم و پایانی این داستان مخاطب متوجه میشود که ادهم به خانه خود بازگشته و با صحنههای عجیبی روبهرو میشود، اما در واقع این روح ادهم است که این محل حضور دارد.
ادهم در این داستان با همان نگاه کلیشهای به یهودیان تصویر شده است، پیرمردی چرک و نامرتب با خصلت بارز طمعورزی در نهایت نیز میتوان او را قربانی آز و زیادهخواهیاش دانست. آیا به راستی ادهم را نمیتوان شهید وطن دانست؟
با توجه به اینکه قیصری با تیزهوشی موضوعات مذهبی را در لفافه داستانهای با وقایع به روز مینویسد شاید بتوان بنوعی این روایت را شکل مدرن ماجرای قتیل الحمار در زمان پیامبر و در جنگ احد دانست.
فاتحههای سرگردان پنجمین عنوان این مجموعه داستانی است با نثری با طراوت و شاعرانه که مضمونی تلخ را روایت میکند.
موتیف تکرار شونده هیچ راه فراری از حکومت تو نیست. در داستان، به شکل خطابی توسط راوی بازتاب جبر تقدیر و تسلیم آدمی در برابر سرنوشت است. البته این حکومت مورد اشاره جدا از تقدیر میتواند اشاره به مرگ و فراموشی هم باشد.
در حقیقت سه معنا و مفهومی (تقدیر، مرگ و فراموشی) که بنوعی تکمیلکننده هم هستند.
در این داستان خواننده با تصویر گودالی در مجاور درخت بلوط پیری روبهروست که در سالهای جنگ یازده پیکر از اشخاص متفاوت که با مرزبندیهای سیاسی- جغرافیایی بعضا دشمن هم محسوب میشوند حالا در یک مکان کنار هم آرام گرفتهاند و قابل تأمل اینکه اوراح این پیکرهای بینام و نشان فارغ از دیدگاههای دنیویشان میکوشند تا روح طه، خلبان سوخوی سقوط کرده عراقی را مجاب به رفتن و دیدن خانواده اش کنند و در کمال حیرت، طه از رفتن اجتناب میکند، زیرا اعتقاد دارد اکنون او در یاد هیچ یک از کسانش نیست و کسی که از یاد رفته باشد در واقع یک مُرده حقیقی است.
راوی در این داستان ملک بدرقه و شکارچی کلمات مقدس و ملک فاتحههای سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحههای فرستادهشده و سرگردان را برای افراد بیوارث و بدوراث شکار کند و برای لحظاتی هرچند کوتاه این بینام و نشانها را خشنود و آرام سازد.
گودال، بلوط پیر و سگ لمیده در کنار آن را میتوان معادل غار اصحاب کهف و سگ همراهشان دانست؛ اگر متقدمین این گرته برداری ۳۰۰ سال در خواب خفتند، متاخرین این قرینهسازی اگرچه اکنون در خواب ابدی فرو رفتهاند، اما قریب به ۳۰ سال است فارغ از جنسیت، ملیت، مذهب، نژاد و... باهم و درکنار یکدیگرند.
داستان «فاتحههای سرگردان» در حقیقت برگردان داستانی سوره بیستم قرآن یعنی سوره «طه» است، همان سورهای که میفرماید: «ما همه از خاکیم و به خاک بازمی گردیم.» و نام طه در این داستان را میتوان کلیدواژه ورود به دروازه مضمون مدنظر نویسنده درنظر گرفت.
بدون شک داستان «برف کهنه برف نو» قویترین اثر این مجموعه محسوب میشود. داستانی پر تعلیق و کشش که با شروعی وهمآلود در قبرستان آغاز و به مرور به چراییهای داستان پاسخ داده میشود.
این داستان شرح عمل به وصیت ملیحه (خانم آقا) وارث خانهباغی بزرگ در اطراف دماوند است که به نزدیکان خود سفارش کرده است پس از مرگش فقط صبا، دخترش را خبر کنند و شبانه پیکرش را بدون حضور دیگران به خاک بسپارند.
همسر این زن (ملیحه) و در حقیقت پدر صبا، رزمندهای بنام ابوتراب بیات بوده که ۱۰ سال پیش، بعد از ۲۲ سال پیکرش تفحص و به جهت خاکسپاری به محل زندگیاش (خانهباغ دماوند) انتقال داده میشود، اما چون مقامات سیاسی - اجرایی منطقه محل دفن قصد بهره برداری منافع سیاسی - شخصی از خاکسپاری شهید را دارند، ملیحه با کمک و همراهی تعدادی از دوستان شهید بیات، پیکر وی را از تابوت خارج...
از ماجراهای دردناک تاریخ صدر اسلام، واقعه شهادت دخت نبی، حضرت فاطمه زهرا و دفن شبانه اش بنابر وصیت خود ایشان است.
عمده دلیل این وصیت توسط حضرت فاطمه (س) آن بود که به علت ماجرای سقیفه بنیساعد (انتخاب ابوبکر بهعنوان خلیفه مسلمین پس از حضرت محمد (ص)) و همچنین مصادره «باغ فدک» توسط ابوبکر و محروم کردن دختر پیامبر (ص) از حق ارث خود و سپس حمله به خانه حضرت فاطمه (س) توسط عمر و آسیب دیدن وی و... ایشان بنابر ظلم و ستمی که در حقش روا شده بود، به هیچ عنوان تمایل نداشتند چنین افرادی بر پیکرشان نماز بخوانند و به همین سبب وصیت کردند که شبانه و در محلی نامعلوم به خاک سپرده شوند و ...
درحقیقت قیصری بنابر دغدغههای مذهبی خود با بهروزرسانی یک واقعه تاریخی- مذهبی و از یک مضمون مشترک (ستم و جفا بر شخص درگذشته) بین واقعه قدیم و جدید بدون پیکربندی قرینهای بین دو اتفاق و صرفا با تمرکز بر کلیت رفتار ناشایستی که با شخصیتهای زن این دو ماجرای همراستا شده است، باتوجه به نیاز و ضرورتهای روایی اجتماعی- سیاسی روز، اقدام به بازآفرینی و ترجمان داستانی یک واقعه متاخر مذهبی نموده و شکل جدیدی از ارائه داستان نو را براساس ساختار کاملا کلاسیک به نمایش گذاشته است.
انتخاب نام ابوتراب برای شهید بیات، در جهت هممعنایی مضمون با واقعه قدیم نیز بسیار دقیق و هوشمندانه است.
در این داستان مفاهیمی دیگر، چون «فراموشی»، «وفاداری»، «عمل به قول»، «عشق»، «مصادره به مطلوب» کردن دستاورد دیگران به نفع خود، و... را نیز میتوان ردیابی کرد؛ و بالاخره خواننده بهعنوان آخرین داستان با «فلش فکیشن» تلخی به نام «قاب عکس» روبهروست، روایتی موجز، اما رسا از انتظار و حسرت نزد دختر چشمبهراهی که اکنون پس از گذشت سالهای طولانی و منتظر بودن، جای پدر و دختر بهلحاظ قدمت سن با یکدیگر عوض شده و اکنون دختری که بهار جوانیاش را خزان انتظار به یغما برده در قامت مادری سپیدمو بهدنبال پیکرهای قرار گرفته بر تریلی، پدر جوان خود را میجوید.
قیصری دراین داستان کوتاه در قاب عکس کلمات، گذشت ۴۰ سال انتظار را مقابل دیدگان مخاطب خود به نمایش میگذارد. نویسنده بدون آنکه از درد بگوید، کوهی از رنج رفته بر زن را بر مخاطب خود آوار میکند. تمام داستانهای این مجموعه بهجز داستان «فاتحههای سرگردان» با راوی سوم شخص نوشتهشده، راویی که با آگاهی و دانایی داستان را به پیش میبرد و همچون «شهرزاد»ی مدرن مخاطب را تا پایان داستان با خود همراه میکند.
نویسنده در داستانهای خود با فصلبندیهای مشخص، چگونگی پرداخت هر تصویر و صحنه را بخوبی به نمایش گذاشته است؛ و در پایان اینکه «زبان» بهکار گرفتهشده در روایتها با یک موازنه درست بین معیار و محاوره و ایجاد تعادل، بسیار گرم، صمیمی و جذاب است. به طور حتم مجموعه داستان برف کهنه برف نو از آثار قابل اعتنا و اعتبار ادبیات داستانی ایران محسوب میشود و این مجموعه در کارنامه ادبی قیصری اثری ماندگار و قابل احترام بهشمار میآید.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد