• 0

گفتگو با دختري که قرباني اسيدپاشي شد

...و آن چشم‌هاي هزارويک شب

دوشنبه 11 آذر 1387 ساعت 09:11
عکاس چشم بسته عکس می‌اندازد شاید چون دل دیدن او را ندارد. آمنه چشم مصنوعی را به اصرار عکاس، از حدقه درمی‌آورد، دوربین فلاش می‌زند. آمنه نمی‌بیند، نه مرا که بغض کرده‌ام و نه عکاس را با چشم‌های بسته‌اش. «همه می‌گویند شبیه چشم واقعیه.» بغض راه گلویم را می‌بندد.
چشم، سبز ــ آبی و نمناک است، مثل چشم‌های درشت و سیاه خودش نمی‌شود. همان چشم‌های پر راز در پناه مژه‌های بلند و پلک‌های سایه‌دار که می‌شد به هوای آنها غزل گفت. همان چشم‌هایی که حالا جایشان خالی است و نمی‌توانند پوست سرخ و ورم کرده و رد اسید را که ترک‌های زرد دردناک شده روی صورت و دست‌ها، نشانش دهند، همان چشم‌هایی که مرا یاد شهرزاد و هزار و یک شبش می‌اندازند. می‌پرسم:«بزرگترین آرزویت چیست؟» که می‌فهمم بی‌چشم هم می‌شود گریه کرد.

اشک از شکاف باریکی که پیشتر چشم مصنوعی، آن را پر کرده بود و حالا فقط سطحی سپید و خیس در آن پیداست، سر می‌خورد و نرسیده به ترک‌های روی پوست، می‌چکد. «خیلی دلم می‌خواست دوباره ببینم.» چشم سبز ــ آبی‌اش را می‌گذارد توی جعبه. اتاق مصاحبه تاریک است اما برای آمنه چه فرقی می‌کند؟ او نور را از سال 1383، در آخرین خاطره‌اش حفظ کرده است، نور آفتاب نرم و مورب آبان را.

سیزده، سیاهی

«یک، دو، سه » آمنه، در 25 سالگی هنوز به یاد کودکی، قدم‌هایش را در پارک رسالت می‌شمرد، تازه از شرکت محل کارش بیرون آمده بود. آفتاب آبان، پوست روشنش را نوازش می‌کرد. می‌گوید: «حسی به من گفت این آخرین بار است که آفتاب را می‌بینی.»  پشت سرش حضور کسی را احساس کرد که سایه به سایه اش می‌آمد.

«چهار، پنج، شش» آمنه قدم تند کرد، سایه  سیاه  هم. دختر برگشت. او را شناخت. همان  خواستگاری بود که پیشتر تلفنی از او جواب رد شنیده بود، همکلاسی که 5 سال از او کوچک‌تر بود و ماه‌ها کینه دختر را در دل  نگه داشته بود، همان که آشناها می‌گفتند بارها او را دیده‌اند  پشت در شرکت از صبح تا غروب کشیک می‌داده و به محض بیرون آمدن دختر پنهان می‌شده است.

«هفت، هشت، نه» آمنه یادش نیامد پسرک چند بار به محل کارش زنگ زده  و تهدیدش کرده بود،  اما بخوبی یادش می‌آمد که یک بار از ترس تهدیدهایش با پلیس 110 تماس گرفت و آنها گفتند «تا وقتی اتفاقی نیفتاده، نمی‌توانیم اقدام کنیم»، پسرک همان بود که آمنه بالاخره ناچار شد به دروغ به او بگوید ازدواج کرده تا شاید دست از سرش بردارد، همان که دو سه هفته پیش (4 سال بعد از حادثه) محمدعلی قیصری، بازپرس پرونده درباره‌اش گفت: «او از 10 صبح تا حوالی 5 عصر  در پارک منتظر آمنه بوده است.»

«ده، یازده،...» همه چیز در چند ثانیه رخ داد. خاطرات دور در ذهن آمنه جان گرفتند. دختر چشمش افتاد به پارچ قرمزی که مرد در دست داشت. او محتوی پارچ را پاشید به آمنه و فرار کرد.

«دوازده، سیزده، سیاهی،...» مردم به سوی دختر دویدند. جمع شدند. او از درد به زمین چنگ انداخت و در حلقه آدم‌ها به خود پیچید. جیغ کشید: « سوختم »...! همه چیز جلوی چشم‌هایش سرخ و سیاه شد.  پوست صورتش گر گرفت و خیال کرد لابد آب جوش به صورتش پاشیده شده است، اما وقتی مایع، روی پوستش جزجز کرد، حدس زد این سوختن باید از اسید باشد.

آمنه در سیاهی و درد فریاد می‌زد و کمک می‌خواست، اسید شره کرده بود روی دست‌ها  «دست چپم از درد فلج شد.» سوختن تمامی نداشت، یکی داد زد:«دست به صورتت نزن، پوستت کنده می‌شه» آمنه از درد به آسفالت ناخن کشید و صدای مردی را شنید که با ترس می‌گفت« دستت را بیاور جلو، آب بریزم، صورتت را بشوری.» آمنه جیغ زد: «چشم‌هام، چشم‌هام....» درد چشم‌های آمنه را بسته نگه داشته بود. نتوانست آنها را بشوید.«مردی که صورتم را شست و مرا به بیمارستان رساند راننده تاکسی بود که از ترس دردسر جلوی در اورژانس تنهایم گذاشت.»

 آمنه با  صورت سوخته و ورم کرده و چشم‌های بسته، کورمال کورمال در ورودی بیمارستان راه می‌رفت، دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد، به در و دیوار می‌خورد و جیغ می‌کشید. پزشکان همان شب از بازگشت بینایی چشم چپ ناامید شدند و گفتند باید در 20 دقیقه اول بعد از حادثه شستشو داده می‌شد، اما چشم راست...
« بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه» سال‌های عمر آمنه، پوک و تلخ  شدند، پزشکان گفتند« تا 5 سال آینده هر روز ممکن است یکی از اعضایت را از دست بدهی» آمنه از همه تقویم‌ها متنفر شد و در دنیایی که با چشم راست هنوز سایه‌هایی محو و در هم از آن می‌دید، پی چشم‌های درشتش دوید، پی ریه هایش که خشک می‌شد، پی دندان