• 4 0
  • 56

پای صحبت زنی که فرزندش را در توالت بیمارستان زایید

گزارش تولد یک نوزاد، نزدیک کاسه توالت! |مجموعه‌عکس|

جمعه 24 مرداد 1393 ساعت 14:48
همین چند روز پیش زنی از اهالی استان کهگیلویه و بویراحمد، با احساس اولین نشانه‌های درد و زایمانی که در پیش داشت، همراه با نزدیکانش به بیمارستانی در شهرستان کوهدشت مراجعه کرد و به جای رفتار انسانی، برخوردی اداری او را واداشت در راهروی توالت بیمارستان فرزند خود را به دنیا بیاورد. تولد نوزاد او در چنین جایی که در لحظه‌ای نیز کودک از دستهای جاری زن سُر می‌خورد و به درون کاسه توالت می‌افتد، بازتابی رسانه‌ای یافت و با واکنش و دستور وزیر بهداشت برای پیگیری موضوع همراه شد. گزارشی خواندنی از ماجرای آن شب را همراه با تصاویری از زائو، فرزندش، و شرایط زیستی روستایشان را در ادامه بخوانید و ببینید.

جام جم سرا: منطقه سر کوه هومیان ۵۰ کیلومتر از شهرستان کوهدشت فاصله دارد. تنها ماشین آبادی «دهقان» یک وانت نیسان است که اهالی را به شهر انتقال می‌دهد. پروانه یکی از اهالی منطقه سرکوه هومیان است. خانه‌های روستای او از سنگ است و سقفشان از چوب. این روستا آب آشامیدنی ندارد. اهالی، آب خود را با تراکتور از چشمه‌ای در آن نزدیکی تأمین می‌کنند. آب خانواده‌های سرکوه هومیان در تانکر نگهداری می‌شود؛ اما در زمستان آبِ تانکر را یخ می‌بندد و آب به راحتی از گلوی آن‌ها پایین نمی‌رود.

پروانه از اهالی همین منطقه است. او میان تنگناهای روستا شب ۱۷ مرداد را با درد زایمان در بیمارستان امام خمینی (ره) شهرستان کوهدشت گذرانده است؛ بیمارستانی که او را به زایشگاه راه نداد و پروانه کودکش را در توالت بیمارستان به دنیا آورد.



کودک پروانه حالا ۳ روز دارد و نامش شیدا است. آن شب برای پروانه شب زجر بوده؛ شبی که درد را به دندان گزیده است. او درباره آن شب به خبرآنلاین گفت: «ساعت دو بامداد بود. به بیمارستان رسیدیم؛ زایشگاه مرا پذیرش نکرد. گفتند پزشک نداریم. به خرم آباد بروید.»

پروانه‌ای که با جان خودش بازی کرد


جاده هومیان از شن و خاک است و صعب العبور. پروانه و حسین، برادرش میان جاده‌ای که نه چراغ دارد و نه علائم رانندگی در شب ۱۷ مرداد با جان خود بازی می‌کنند. تلفن در آبادی آنتن نمی‌دهد و بیشتر روز‌ها قطع است. رانندهٔ وانت سایپا سنگلاخ‌ها را با سرعت زیر پا می‌گذارد. کودک، مادرش را چنگ می‌زند. مادر نمی‌تواند نفس بزند. پروانه احساس می‌کند کودکش را می‌خواهد بالا بیاورد. خودش را به دیواره های وانت می‌چسباند. «یا حسین» از زبان پروانه ترک نمی‌شود.

جاده صعب العبور و پیچ‌های آن درد زایمان را شدید‌تر کرده است. پروانه دندان می‌گزد. خون از لب‌هایش سرازیر می‌شود. حسین پروانه را در آغوش می‌گیرد. او هم عذاب می‌کشد. جادهٔ پیچ در پیچ تمام می‌شود. حالا ساعت دو بامداد است. آن‌ها به بیمارستان رسیده‌اند. پروانه به طرف زایشگاه می‌دود. در زایشگاه با ناله‌های پروانه باز می‌شود. پروانه می‌خواهد خودش را و درد بی‌پایانش را به میان بیندازد. زایشگاه پروانه را طرد می‌کند و او را پذیرش نمی‌کند! دلیلش؟ معلوم نیست. شاید بازرسان وزارت بهداشت که از مرکز می‌آیند، دلیلش را بفه‌مند و به پروانه بگویند. او که هنوز هم نمی‌داند چرا آن شب اینطور طرد شد.

صدای گریه نوزاد بلند می‌شود. حسین، صورتش را برمی گرداند. نور چراغ موبایل برای لحظه‌ای قطع می‌شود. توالت در تاریکی فرو می‌رود. جاری، برای لحظه‌ای هیچ چیز نمی‌بیند. نوزاد از روی دستش به کاسهٔ توالت می‌افتد. پروانه بر سر می‌زند. برادر، کودک را با هزار جان کندن بیرون می‌آورد



حسین از پذیرش خواهرش ناامید می‌شود. به دنبال ماشین دیگری می‌رود. در میان خلوت شب، هیچ ماشینی برای حسین نمی‌ایستد. حسین به دوستش که می‌گوید از برادر برایش عزیز‌تر است، زنگ می‌زند.

اللهیار رانندهٔ آژانس است. او آن شب در تهران است. اللهیار آن شب به بیمارستان زنگ می‌زند. او درخواست می‌کند پروانه را به زایشگاه راه بدهند؛ اما درخواست‌های بی‌شمار او از راه دور و از پشت تلفن به جایی نمی‌رسد. تنها امید حسین قطع می‌شود. سراسیمه به بیمارستان می‌آید. درخواست آمبولانس می‌کند. بیمارستان آمبولانسی در اختیار آن‌ها نمی‌گذارد. باز هم معلوم نیست چرا. پروانه را حتا در راهروی بیمارستان هم راه نمی‌دهند.


دردی که حیا دارد

حیاط بیمارستان شلوغ است و نوزاد در حال به دنیا آمدن. پروانه شرم دارد؛ دیگران قصه این وضع حمل و درد زایمانش را بشنوند. به توالت می‌رود. توالت، چراغ ندارد. همه جا تاریک است و تهوع آور. جاری ِپروانه او را دراز می‌کند. نور موبایلِ حسین بر پروانه می‌تابد.

حالا جاری بهتر می‌تواند پروانه را و درد زایمانش را ببیند. چند دقیقه گذشته؛ رنگ از صورت پروانه پریده است. حسین نمی‌تواند نگاه کند. پروانه به خودش می‌پیچد. حسین، دستش را در دهان خواهر می‌گذارد. دست حسین خونی می‌شود. جاری پروانه را دلداری می‌دهد: «نترس! طاقت بیاز زن! اینجا ما را پذیرش نکردند؛ اما ما خدا را داریم.»


نوزاد به کاسه توالت می‌افتد

خدا پروانه را به خودش می‌آورد. صدای گریه نوزاد بلند می‌شود. حسین، صورتش را برمی گرداند. نور چراغ موبایل برای لحظه‌ای قطع می‌شود. توالت در تاریکی فرو می‌رود. جاری برای لحظه‌ای هیچ چیز نمی‌بیند. نوزاد از روی دستش به کاسهٔ توالت می‌افتد. پروانه بر سر می‌زند. برادر، کودک را با هزار جان کندن بیرون می‌آورد.


جاری بند ناف را زیر نور موبایل بریده است.


حسین دیگر نمی‌تواند تحمل کند. دوباره به در زایشگاه می‌رود: «ما روستایی هستیم. یک ساعتی را و یک جای کوچک را در اختیار ما بگذارید. ما تمام وقتمان را زحمت می‌کشیم و در حال خدمت هستیم.»

آن شب که شیدا به دنیا آمد؛ صندوق بیمارستان تقاضای دومیلیون تومان می‌کند. حسین به مسئول صندوق اعتراض می‌کند: بچهٔ خواهر من در توالت به دنیا آمد. هیچ کسی بالای سرش نیامد؛ بند نافش را هم زن برادرم می‌برد. معاینه‌ای در کار نبوده است. این پول بابت چیست؟



حسین و اللهیار آدینه وند انتظار داشته‌اند آن شب بیمارستان یک فضای کوچک در اختیار آن‌ها بگذارد. آنها می‌گویند: «می‌شنویم عشایر ذخایر یک مملکت هستند اما ما آن شب را بد‌تر از شبهای غزه گذراندیم. حالا از طرف بیمارستان تماس می‌گیرند و می‌خواهند که ما رضایت بدهیم. ما نمی‌دانیم بیمارستان بعد از رفتن پروانه چه چیزی را در پروندهٔ او نوشته است؟»


در بیمارستان چه می‌گذرد؟

عبور از جاده شن و خاک هومیان دو ساعت طول می‌کشد. فاصله زیاد نیست؛ اما ۳ ساعت در راه هستیم. دوست همکار عکاسمان در حال عکس گرفتن از طبیعت جاندار هومیان است؛ طبیعتی که در بهار، بهشت می‌شود.

علی گراوند از کارمندهای شبکهٔ بهداشت شهرستان کوهدشت هم ما را همراهی می‌کند. او بار‌ها برای رفع مشکلات بیمارستان شهرستان کوهدشت تلاش کرده؛ اما تلاش‌هایش به جایی نرسیده است. مشکلات بیمارستان شهرستان کوهدشت بار‌ها از سوی رسانه‌های بومی شهرستان کوهدشت و استان لرستان انعکاس یافته؛ اما بی‌نتیجه مانده.



حسین و اللهیار مشکلات بیمارستان را شنیده بودند؛ اما فکر نمی‌کردند آن شب را در این طور به صبح برسانند که شنیدن قصه‌شان، عبرت شود برای دیگران. آن شب حتا به اصرارهای حسین و اللهیار، پروانه را به زایشگاه راه نمی‌دهند. ناله‌های پروانه میان درد و لکه‌های خون به آسمان می‌رود. هیچ کسی بیرون نمی‌آید. حسین برانکاردی را از دور می‌بیند. خواهرش را روی برانکارد می‌گذارد. نزدیک زایشگاه می‌رود: «اینجا ما در شهر آشنایی نداریم؛ هیچ جایی را هم نداریم. محض رضای خدا خواهرم را بستری کنید.»

پروانه دیگر نمی‌تواند حرف بزند. شیدا فقط گریه می‌کند. پروانه شیدا را به سینه می‌گیرد: «از وقتی به خانه آمده‌ایم؛ فامیل‌هایمان برای تبریک قدم نورسیده نیامده‌اند. آن‌ها ماجرا را می‌دانند و می‌ترسند شیدا بیماری داشته باشد.»

برای لحظه‌ای نفهمیدم کجا هستم؟ دنبال بچه‌ام گشتم. کمی که به خودم آمدم؛ فهمیدم از روی تخت پایین افتاده‌ام. خودم را کشان کشان به روی تخت انداختم. آن شب حتا سرم را هم تزریق نکردند. گفتند سرم برای چه می‌خواهی؟!



واگویه آن شب برای حسین و پروانه عذاب آور است. حسین کمی نزدیک‌تر می‌شود: «آن شب که شیدا به دنیا آمد؛ صندوق بیمارستان تقاضای دومیلیون تومان می‌کند. من آن موقع دستم تنگ بود. با هزار التماس ۲۶۷ هزار تومان را دریافت کردند.»

حسین به مسئول صندوق بیمارستان اعتراض می‌کند: «بچهٔ خواهر من در توالت به دنیا آمد. هیچ کسی بالای سرش نیامد؛ حتا بند نافش را هم زن برادرم می‌برد. معاینه‌ای در کار نبوده است. این پول بابت چیست؟»

مسئول صندوق، دریافت پول را به ازای خرید دارو عنوان می‌کند؛ در صورتی که حسین دارو‌ها را به نرخ آزاد از قبل خریده است. حسین نگران حال پروانه است. پول را پرداخت می‌کند. پروانه بستری می‌شود.


آن شب حتا سرم را هم تزریق نکردند

پروانه آن شب توان تکان خوردن هم نداشته است: «وقتی که بستری شدم؛ هیچ پرستاری بالای سرم نیامد. احساس می‌کردم؛ خون در تنم جاری نیست. نمی‌توانستم راه بروم. سرم گیج خورد. از روی تخت پایین افتادم. برای لحظه‌ای نفهمیدم کجا هستم؟ دنبال بچه‌ام گشتم. کمی که به خودم آمدم؛ فهمیدم از روی تخت پایین افتاده‌ام. خودم را کشان کشان به روی تخت انداختم. آن شب حتا سرم را هم تزریق نکردند. گفتند سرم برای چه می‌خواهی؟!»

پروانه نمی‌تواند حتا تکان بخورد. هیچ نایی در بدن ندارد. به اصرار او سرم را تزریق می‌کنند. پروانه و حسین دیگر نمی‌توانند آن شب را به خاطر بیاورند. پروانه در خودش فرو می‌رود. او هنوز هم درد دارد. نمی‌تواند راه برود.

هوای شیدا را خدا دارد

شایان فرزند خانواده است. او کودک است و لنگ لنگان راه می‌رود. شایان روی زمین که می‌نشیند؛ پایش را دراز می‌کند. پای شایان سوخته است و حالا زخم سوختگی شایان را رنج می‌دهد. خانواده پول درمان را ندارند و زخم سوختگی را با حنا التیام داده‌اند؛ اما هم چنان درد سوختگی کودکی‌اش را زخم می‌زند.

مادر بزرگ می‌گوید: «زهرا با عظمت خداوند بزرگ شده است. هوای شیدا را هم خدا دارد.» شاید به خاطر این است که قصه بزرگ شدن زهرا هم ماجرای شنیدنی دارد. زندگی، اینجا معجزه است! (عکس: نجمه پهلوانی/ گزارش: فاطمه نیازی/ خبرآنلاین)

به اشتراک گذاری
کد خبر : 1607395991519030481
لینک کوتاه :

ارسال نظر

  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
تصویر امنیتی:

نظرات شما ( 56 نظر )

توی این مملكت همه شدن منتقد دولت وسیاست سر حرفم با شما خانوم و آقایی هست كه تو بیمارستان به عنوان مسئول پذیرش و پرستار و پزشك و غیره و غیره كار میكنی وقتی كه تو دلت واسه مردمی كه از جنس تو اند هموطن تو اند نمیسوزه رفتار درستی با اونا نداری از دولت چه انتظاری داری ؟ پزشكا ی محترم این مملكت آیا رفتارشون با افرادی كه توی مطب خصوصی بهشون مراجعه میكنند با افرادی كه توی بیمارستان دولتی برای ویزیت مراجعه میكنند یكسانه؟
از وزیر محترم خواهشمندیم كه پیگیر مساله به وجود آمده باشند در ضمن كوهدشت جز استان لرستان است.
حالا میخوام ببینم تفكیكه جنسیت توی شهرداری مهم تر بود با به داده مظلوم رسیدن؟ :( خدایا ما دم از كدوم دین میزنیم؟ :(
یكی ازدوستان میگفت مادرم قبل انقلاب توبیمارستان كمك پرستارتوبخش زایمان بوده نقل میكرد كه وظیفه ماوپرستارا این بود كه در موقع لزوم ازنوك انگشت پا تافرق سر بیمار رو بشوریم (اونایی كه میدونند میفهمنداین یعنی چه )وحق نداشتیم درجواب بیمار كمتر از (جان)بگیم.دوستم میگفت یه روز كه توخیابون رفته بودیم برا خرید یه خانوم دستفروش تا صدای مادرمو شنید گفت شما تو فلان بیمارستان توبخش زایمان كار میكردید تامادرم گفت آره پاشودكلی مادرم بوسید وتشكركرد وگفت با این كه اصلا تون حال شمارو ندیده بودم اما هنوز صدای مهربون جان جان گفتنت توی گوشمه... همون دوستم اضافه كرد همین چند سال پیش موقع زایمان خانومش توی بیمارستانی كه هم همسرش وهم مادرزنش كار میكردند به روش سزارین زایمان كرده بود .میگفت پشت در اتاق عمل بودم كه صدام زدن بیاتومیخوایم خانومتواز این تخت به اون تخت كنیم كه یهو بایه وضع بدی از خونریزی همسرم ربرو شدم طوری كه شوكه شده بودم وچیزی نمانده بوده اون از روی ملحفه ای كه زیرش بود بندازم زمین. این داستان یا رویا نیست واقعیتی كه شاید شما هم كم وبیش تو بیمارستانها بااون روبرو شده باشید. حالا قضاوت باشما
چه ابروهایی داره شیطونك!
وقتی گزارش رو خوندم برای بی پناهی این خواهر و برادر، از بس كه بغض كردم گلو درد گرفتم. آخه درد تا كجا؟ روستا حتی آب آشامیدنی نداره، درمانگاه پیشكش. این چه وضع برخورد با یه زن در حال وضع حمله، وزیر بهداشت باید شخصا رسیدگی كنه به خصوص كه دكتر هاشمی تا امروز خدمات شایانی در حوزه بهداشت ارائه داده. وقتی روستائیان و عشایر در سرما و گرما دارن واسه این مملكت زحمت می كشن چرا نباید خدمات درمانی براشون رایگان باشه. مسئول بیمارستان و پرسنلش باید دادگاهی بشن.
وقتی انسانیت بمیره و پول جای اخلاق وانسانیت را بگیره وعدالت اجتماعی بشه یك رویا وضع بهتر از این نمیشه خدایا به داد مردم بیچاره برس
دولت برای فرزند آوری بیشتر تبلیغات گفتاری می كند از عمل خبری نیست ، هیچ كس در ایران واقعاً خواهان افزایش جمعیت نیست ، هیچ نهادی به حقیقت پیگیری نمی كند واقعاً ملت ما طرفدار افزایش جمعیت نیستند چون عواقب آن را می دانند . این خانم اگر فرزند اولش بود قسم میخورم این اتفاق برایش نمی افتاد.
خدایااااااااااااااااااااااااااااا ما به كجا داریم میریم؟ یعنی واقعا كرامت انسان كجا رفته ؟! چرا كسی نیست رسیدگی كنه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهای اونایی كه پول این ملتو می خوریدو می برید كانادا حالا ببینم می تونید جوابشونو بدین؟
من از وزیر محترم بهداشت كه در مدت وزارتشان خدمات شایان توجهی انجام دادند تقاضا دارم مسئولان این بیمارستان رو مجازات كنند تا دیگه شاهد این ماجراها نباشیم
ای بابا من و خواهرم برای یك شكایت خانوادگی كوچك بازپرس پروندهبه خاطر نداشتن وثیقه سه روز انداختند زندان بعد هم گفتند این با یك قرارالتزام حل میشد احتیاجی به بازداشت و زندان نداشت من معلم و خواهر پرستارم بعد یك عمر زندگی سالم طعم زندان هم چشیدیم فقط سپاردیم به خدا كهباز پرس پرونده برای خانواده خودش هم همین جور حكم میكند و با اروی مردم بازی میكند
اینجاس كه ادم دوس نداره تو ایران بمونه جالبه فیلم ها و سریال های خارجی رو نشون میدن كه چه طور یه پزشك و پرستار به یه بیمار احترام میذاره و چه طور با یه مریض رفتار میكنن خدای من ما كجای دنیا زندگی میكنیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا آنچه زجر مادر شد را مایه سلامتی و سعادت این خانواده و خواری و خفت و فضاحت فرومایگان قرار ده .
دركشوری كه پول حكومت میكند . نه انسانیت . انتظار بیشتری نباید داشت
 

پربازدیدها

آخرین مطالب همه سایت

ضمیمه این هفته