• 0

ميزگرد نقد و بررسي رمان «بيوتن»

روايت انسان آخر‌الزماني‌

چهارشنبه 19 تیر 1387 ساعت 08:20
رمان «بیوتن» نوشته رضا امیرخانی در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران با شمارگان 4400 به مخاطبان عرضه شد و در زمانی کوتاه (یک هفته)‌ به چاپ دوم رسید و چاپ دوم آن نیز به پایان رسیده است. این حجم استقبال در این زمان کوتاه از یک رمان فارسی درکمتر زمانی دیده شده و شاید اصلا دیده نشده است.
نکته قابل توجه این‌که کتاب به موضوعات مهمی‌ نظیر تقابل اسلام انقلابی و جهان سرمایه‌داری پرداخته و با توجه به این‌که در گونه رمان اندیشه جای می‌گیرد استقبال از این اثر معنای خاصی دارد و نشان می‌دهد در صورت ارائه اثری درخور می‌توان مخاطبان را به سمت ادبیات داستانی جدی کشاند.

گروه فرهنگ و هنر «جام‌جم» برای بررسی این کتاب در نشستی با حضور نویسنده و چند تن از داستان‌نویسان و منتقدان حوزه ادبیات داستانی به بررسی و نقد این اثر پرداخت که مشروح این میزگرد تقدیم خوانندگان می‌شود.

در این میزگرد به نقش و خصوصیات شخصیت اصلی و دیگر شخصیت‌های رمان و نقش آنان در پیشبرد داستان، ویژگی‌های فرمی اثر و مباحث معرفت‌شناسی از جمله چالش میان انسان منتظر و جامعه مادی، انفعال یا انتظار فعال و تاثیرات فکری اثر بر نسل جوان پرداخته شده است.

آقایان محسن مومنی داستان نویس و مسوول مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری، محمد حمزه‌زاده داستان نویس و مدیرعامل انتشارات سوره مهر، محمود جوانبخت داستان نویس و دبیر سرویس رسانه روزنامه «جام‌جم»، محمدرضا بایرامی‌داستان‌نویس و منتقد و خسرو باباخانی داستان‌نویس و منتقد در این نشست حضور داشتند.

جام‌جم: قرار بر این شد که با حضور دوستان  نویسنده درباره کتاب بیوتن صحبت کنیم. من اجازه می‌خواهم ابتدای این نشست و برای ورود به بحث، آقای محسن مومنی نظراتشان را درخصوص کتاب ارائه کنند تا موضوع را با دیدگاه‌های دیگر دوستان نویسنده ادامه دهیم.

مومنی: من بیشتر در خصوص مباحث محتوایی کتاب حرف دارم  و دوستان هم احتمالا درباره مباحث شکلی و فرمی‌ کتاب حرف خواهند زد.

به نظر من  اتفاق بزرگی افتاده و کار مهمی‌آنچنان که از آقای امیرخانی انتظار داریم، انجام شده است.  اولین بحثی که باید به عنوان یکی از نقاط قوت کتاب به آن اشاره کنیم، بحث محتوایی است و دومین مساله هم توانمندی‌های زبانی کار است که انصافاً گاه به اعجاز نزدیک می‌شود، برای مثال جمله‌ای که سیاه‌پوست‌ها در سراسر کتاب  تکرار می‌کنند و بعد نویسنده از آن استفاده خیلی خوبی می‌کند.

شخصیت‌های اثر هم  منحصر به فرد هستند، برای مثال شخصیتی مثل خشی در داستان‌های ایرانی نظیرش را نداریم.

در کنار این شخصیت‌ها، شخصیتی مثل ارمیا به داستان ضربه زده است. پایان تراژیکی که نویسنده آن را با زحمت برای داستان اندیشیده است به شخصیت ارمیا نمی‌خورد. در تراژدی ما باید با قهرمان همذات‌پنداری کنیم، اما اینجا با قهرمانی روبه‌رو هستیم که گاه از او متنفرمی‌شویم و شاهد بروز کارهایی غیرعاقلانه از او هستیم  و نسبتی که مخاطب با او برقرار می‌کند ترحم است.

آقای امیرخانی قبلا کتاب دیگری داشت که قهرمان آن داستان هم ارمیا نام داشت و در آن داستان مخاطب با ارمیا همذات‌پنداری می‌کرد. همان زمان وقتی آن کتاب منتشر شده بود و جلسات نقد و بررسی آن برگزار می‌شد، از این کتاب و ارمیای آن کتاب دفاع می‌کردیم، اما ارمیای بیوتن قابل دفاع نیست.

از طرف دیگر به نظر من کتاب طولانی شده است و می‌شد کتاب را کمتر کرد.

جام‌جم: این‌که می‌گویید شخصیت نفرت‌انگیز است، درست است؛ اما پرسش این است که در داستان نباید شخصیت همین‌گونه در می‌آمد؟

مومنی: مساله این است کسی به غرب رفته که قرار است نماینده ما باشد اینچنین ظرفیتی ندارد. خشی به عنوان نماینده یک قشر و یک جریان فکری حرف‌هایی می‌زند که از منطق نسبی برخوردار است و انتظار می‌رود در برابر او و با همان قدرت ارمیا باشد، ولی ارمیا همه جا برخورد انفعالی دارد و گاهی خواننده از این که او اینقدر در برابر امثال خشی کوتاه می‌آید، عصبانی می‌شود.

توجه داشته باشید که نویسنده خودش یکی از شخصیت‌های داستان است.

اتفاقا همین هم که نویسنده وارد داستان می‌شود باید دارای منطقی باشد خیلی جاها این ورود نویسنده منطقی ندارد. مخاطب می‌ماند که آیا نویسنده‌ آمده است که اظهار فضلی کند و برود؟ شاید اگر این حرف‌ها که خیلی جاها هم حرف‌های خوبی است از زبان یکی ازشخصیت‌ها می‌آمد بهتر بود. در موارد زیادی من حضور نویسنده را بدون توجیه می‌دانم، حتی به نظرم برخی جاها که نویسنده شوخی را وارد کارمی‌کند به اثر ضربه زده است.

درخصوص این هم که گفتم کار بلند شده است به نظرم بعد از دادگاه می‌توانست کار پایان یابد.

بایرامی: نکته‌ای که شما می‌فرمایید، هم درست است و هم نمی‌توان اینچنین انتظاری از ارمیا داشت. این‌که ما از ارمیا به عنوان فردی که از این کشوررفته است انتظار داشته باشیم نماینده همه اعتقادات و فرهنگ ما باشد، مورد نظر نویسنده نیست.ارمیا با بخشی ازاین فرهنگ مشکل دارد و مشکلات در اثر نمود پیدا کرده است، اما نمی‌خواهد از خودش دفاع کند.

جام‌جم: نمی‌خواهد یا نمی‌تواند؟

بایرامی: نمی‌خواهد.

مومنی: مساله این است که نمی‌تواند. به دل خواننده می‌ماند که او در یک بحث وارد و در آن پیروز شود. یک جایی در داستان چالش فیزیکی بین ارمیا و کامیون‌دار اتفاق می‌افتد که خواننده از آن لذت می‌برد و حس خوبی در این صحنه دیده می‌شود.

به نظر من در این رمان حرف زیاد زده می‌شود و آدم احساس می‌کند که آقای امیرخانی می‌خواسته مقاله بنویسد و حرف‌هایش را وارد رمان کرده است.

جوانبخت: کجا‌ها مثلا؟

مومنی: من در نسخه خودم وقتی مطلب را می‌خواندم برخی جاها حاشیه نوشته‌ام که اینجا چه فرقی با کتاب نشت نشا دارد که در آن آقای امیرخانی یک مقاله نوشته است.

اوایل داستان درگیری نمی‌بینیم و  حدود 100 صفحه اول را خواننده در نوعی بی حادثه‌ای می‌گذراند و نویسنده هم دائم خودش وارد داستان می‌شود.

بایرامی: البته به نظر من داستان در ابتدا حادثه دارد و بعد از آن تخت می‌شود.

مومنی: ابتدا فقط توصیف مکان و آشنایی با شخصیت‌ها را داریم تا آنجا که بحث ازدواج ارمیا و آرمیتا جدی می‌شود و ازآنجا درگیری‌های داستان اوج می‌گیرد. به نظر من 100 صفحه این داستان می‌توانست حذف شود.

جوانبخت: بیوتن قصه آدمی‌است که فکر می‌کنم در ذهن نویسنده، انسان تراز انقلاب اسلامی‌و پرورده مکتب امام (ره) است. برخی دوستان ما رمان جنگ می‌نویسند و دلشان نمی‌آید در آن از امام بنویسند، در حالی که نویسنده اینجا یک لبنانی را بهانه می‌کند تا از امام بنویسد.

به هرحال آدمی‌ با این مشخصات وارد جهان غرب می‌شود و قرار است همه چیزرا به چالش بگیرد. اتفاقا این آدم حزب‌اللهی به معنای دقیق است. اگر امام یا رهبر معظم انقلاب می‌گویند بسیجی در وسط میدان است، یعنی او باید به همه چیز کار داشته باشد.

بخشی از این شخصیت حزب‌اللهی را ارمیا به‌عهده می‌گیرد و بخشی را خود نویسنده، البته می‌توان درباره این ساختار دعوا کرد و گفت شاید بهتر بود این حرف‌ها هم که نویسنده می‌گوید از دهان شخصیت‌های داستان بیان شود.به هرحال ارمیا خودش روشنفکر و معمار است و می‌تواند حتی در مباحث فلسفی هم وارد شود. به نظر من عناصر داستان در خدمت تم آن است. تم داستان هم به چالش گرفتن تمدن غرب توسط آدم تراز انقلاب اسلامی‌است.

مومنی: خب با این تم نویسنده می‌توانست تا هزار صفحه ادامه دهد.

بایرامی: این‌که فرمودید برخی جاها رمان حالت مقاله پیدا کرده یا به رمانس نزدیک شده که حوادث پی در پی در رمان می‌آید. گیریم این اتفاق افتاده باشد آیا اینها اشکالی دارد؟ در هر دو مورد می‌توان بحث کرد. چطور وقتی ما رمان بارهستی را می‌خوانیم و می‌بینیم نویسنده به یک لغت می‌رسد و شروع می‌کند به حرف زدن درباره ریشه لغت و پیشینه آن، اشکالی در کار نمی‌بینیم؟

این کتاب به نظر من بسیاری از عادت‌های ذهنی ما را به هم می‌زند، چرا که فرم رمان بین سنت و مدرنیته در رفت و آمد است و چون عادت‌های ذهنی ما را به هم  می‌زند می‌پرسیم که درام چه شد.

مومنی: اتفاقاً من با همه ساختار شکنی‌های اینچنینی موافقم، چون که معتقدم رمانی که بخواهد ارزش‌هایمان را بازتاب دهد در ساختارهای کنونی نمی‌گنجد و باید با جسارت، آن ساختارها را بشکنیم.

جام‌جم: مقداری به این بحث بپردازیم که ورود نویسنده به داستان آیا به داستان و پیشبرد آن کمک کرده است یا نه؟ آیا به روایت داستانی ضربه زده یا کمک کرده است؟

جوانبخت: من معتقدم تم این داستان اینچنین قالبی را می‌طلبد. موضوعی که در پس ذهن رضا امیرخانی به عنوان مساله اساسی جامعه ما وجود داشته تقابلی است که بین جهان غرب و آنچه ما به عنوان نسل انقلاب به آن معتقدیم  وجود دارد، یعنی تنها صدایی که توانست در برابر جهان غرب قد علم کند ندای امام(ره) بود و این موضوع را می‌طلبیده است.

تمام این شیوه‌های نقل و داستان گویی که نویسنده به کار برده با آن تم متناسب بوده و داستان را به خوبی پیش برده است. اثر وارد فضای جدیدی شده است و خواسته مفهومی‌ به نام آمریکا را از یک مفهوم جغرافیایی صرف بیرون بیاورد و به عنوان یک مساله جهانی با آن روبه‌رو شود.

جام‌جم: چه دلیلی دارد که بگوییم برای پرداخت این تم به این نوع خاص از روایت نیاز است؟ چرا نمی‌شد همین تم را به شکل رمان پرداخت کرد، اما به شکل دیگری مثل من راوی نمی‌شد آن را روایت کرد؟

جوانبخت: به نظر من نویسنده حرفی برای گفتن دارد که نمی‌خواهد زیاد آن را در لایه‌های استعاری بپیچد. شاید می‌شد نویسنده بیرون بایستد و حرف‌هایش را از زبان قهرمانانش بزند اما در همین شکل فعلی هم  به نظر من حضور نویسنده حضور خیلی سالمی‌است و اصلاً ادا و اطوار درآن نمی‌بینید.

در برخی رمان‌های ایرانی مثل «آزاده خانم و نویسنده‌اش» نوشته رضا براهنی یا کارهای نویسندگان جوان می‌بینید حضور نویسنده خیلی جا‌ها بر اساس مد روز است و خواننده احساس می‌کند نویسنده او را دست انداخته است اما در اینجا چنین نیست و اتفاقا مخاطب را جلو می‌برد. شاید از دید برخی دوستان این حضور باعث اخلال در درام داستان شده باشد، اما برای انتقال مفاهیمی‌که نویسنده در نظر داشته، کمک کننده است.

مومنی: من اولین بار حضور نویسنده در داستان را در یک داستان کوتاه از خانم سیمین دانشور دیدم. در آنجا نویسنده پس از روایت داستان زنی که همسرش گم شده به جایی می‌رسد که می‌گوید: خب خواننده عزیز! به نظر شما این داستان را چگونه تمام کنم و بعد می‌گوید این به شما چه ربطی دارد و بگذارید مرد به خانه‌اش برگردد و همسرش را کتک بزند و بگوید چرا خانه اینقدر به هم ریخته است! به نظر من درآنجا حضور نویسنده در متن کمک کرده است، اما در اینجا و در بحث رمان بیوتن به نظر من حضور نویسنده به پیشبرد داستان کمک نکرده است.

جام‌جم: اگر بپذیریم نویسنده بیوتن در مسیر رسیدن به روایتی شرقی و هزار و یک شبی است، پرسش من این است که این نوع روایت چه ویژگی‌هایی دارد و برای پرداخت تمی‌که آقای جوانبخت درباره‌اش صحبت کردند آیا بهترین ظرفیت را دارد؟

مومنی: این نوع روایت را شاید بشود به پی‌درپی آمدن موج‌های دریا تشبیه کرد و اگر آمدن نوع‌های مختلف روایت و شخصیت‌ها بر اساس منطق داستانی باشد قابل پذیرش است، اما آیا در اینجا هم منطق وجود دارد؟

وقتی درباره داستان من او بحث می‌شد ما از این نوع روایت در آن داستان دفاع می‌کردیم، چرا که در آنجا نویسنده چاره‌ای جز این نداشته است، چون آنجا اگر روایت فقط بر اساس یک شخصیت بود تنها می‌شد از زبان و نگاه علی فتاح داستان را روایت کرد، اما به نظر من در این رمان این اتفاق نیفتاده است.

شاید تنها بتوان گفت این حضور در برخی جاها که مخاطب خسته شده است او را از ملال دربیاورد.

امیرخانی: من اینجا فقط درباره کتاب خودم حرف نمی‌زنم، بلکه درباره یک موضوع کلی‌تر حرف می‌زنم که همه ما به نوعی درگیر آن هستیم. به نظر من نگاه شرقی یک نگاه تاویلی است و با نگاه غرب کاملا متفاوت است. ما به نوعی نگاه تاویلی و تفسیری نیاز داریم و آنچه من به آن رسیده‌ام این است که یک داستان دارم و تاویلات و تفسیرات مختلف در کنار آن.

این یک خواسته و ویژگی است که نویسنده می‌خواهد وارد داستان نشود، اما تاویلات مختلف را وارد داستان کند. ممکن است یک نفر بگوید این خواسته خوبی است و یک نفر بگوید این خواسته بدی است یا این‌که جایی موفق باشد یا نباشد.

تمام سعی من این بوده است که نویسنده در پیشبرد داستان دخالت نکند. می‌شد همه این تفسیر‌ها را  وارد داستان کرد، اما باید به ذهن هزار نفر رفت. داستان ذهنی این خاصیت را دارد و این هم که ما دائم می‌گوییم شرقی شرقی، کاملا شرقی نیست.

نمونه آن اولیس جویس است که در آن ذهن‌های مختلف با هم درگیر می‌شوند  و البته داستانی هم در آن وسط هست که شاید خیلی پراهمیت نباشد.

بایرامی: این حضور نویسنده که دوستان این همه درباره‌اش حرف می‌زنند نکته برجسته‌ای در داستان نیست که درذهن ما بماند. اگرمن بخواهم نقدی بر این موضوع وارد کنم این است که نویسنده در «من او» این کار را کرده است و تکرار این تجربه کار جدیدی نیست.

نکته‌ای که به‌نظر من می‌رسد و شاید حاشیه‌ای به‌نظر برسد اما به‌نظر من حاشیه‌ای نیست. این است که رضا امیرخانی می‌خواهد به یک سبک دست یابد و برای رسیدن به آن فرم مورد نظر از خیلی امکانات نظیر مقاله و سفرنامه‌نویسی و حضور نویسنده در متن و... استفاده می‌کند.

صحبت این است که بعضی دوستان می‌گویند این فرم به واسطه برخی مسائل جواب نمی‌دهد و حضور نویسنده فاصله ایجاد می‌کند. من باز هم می‌گویم این حضور چیز تازه‌ای نیست، منتها در قرن حاضر شکلش عوض شده وگرنه قرن نوزدهم اصلا قرن حضور نویسنده در متن است.

به هرحال، برای این‌که ببینیم این استفاده‌ها به متن ضربه زده یا نه، باید محکی داشته باشیم و محک ما اگر خواننده باشد استقبال خواننده نشان می‌دهد که این استفاده جواب داده است.

امیرخانی: به نظر من این استقبال نشان‌دهنده مطالعه این کتاب نیست؛ چرا که ممکن است مخاطب بر اساس آثار قبلی به این کتاب اقبال کرده باشد.

جام‌جم: ما از طرف خواننده نمی‌توانیم نظر بدهیم، ضمن این‌که نگاه این جمع به داستان غیر از نگاه خواننده است.

جوانبخت: من دوباره به بحث خودم برمی‌گردم که برای این نویسنده مهم حرف‌هایی است که برای مخاطب دارد و باید بیان کند و این حرف برای او مهم‌تر از فرم است.

فرض را بر این بگیریم که قانونی تصویب شود که طبق آن رضا امیرخانی حق ندارد رمان بنویسد، یقینا او کتابی مثل نشت نشا خواهد نوشت و حرف‌هایش را برای مخاطب بیان خواهد کرد.

بایرامی: این موضوع را هم باید در نظر گرفت که نویسنده بیوتن در نوشتن اثرش هم به لحاظ  فرم و هم برای جمله به جمله اثرش زحمت فراوانی کشیده است و کسانی که خودشان می‌نویسند، می‌دانند برای برخی دیالوگ‌ها زحمت زیادی کشیده شده است و برای بعضی از آنها باید گفت زحمت هم جواب نمی‌دهد و کشف و شهودی در آن لحظه برای  نویسنده روی داده است.

مواردی در کتاب هست که باعث می‌شود برای خیلی از دیالوگ‌ها و دیگر عناصر داستان چندلایگی و تاثیرات متعدد قائل باشیم.

باباخانی: یعنی در اینجا با عدم قطعیت روبه‌روییم؟

بایرامی: عدم قطعیت به معنای مرسوم رمان‌های مدرن در اینجا نداریم، بلکه با چندوجهی بودن و تاویل‌پذیری اثر روبه‌روییم و نتیجه تاثیر کلام تاویل‌پذیر شرقی بر نویسنده است.

جوانبخت: علایم نگارشی مانند نشانه دلار و علامت سجده واجب را که نویسنده در متن به کار برده است،‌ چگونه ارزیابی می‌کنید؟

جام‌جم: درباره همه کارها در حوزه هنر و ادبیات می‌توان از این موضع وارد شد که آیا این اثر چقدر به آن حوزه مضمون یا امکانات اضافه کرده است. این اضافه کردن گاهی در حد یک کلمه، گاهی در حد یک معنا و گاهی در حد گسترش یک گستره زبانی است. امیرخانی در این اثر حداقل در حوزه فرم چیزهایی را به ادبیات اضافه کرده است و آن علامت‌ها که در متن می‌بینید، جزئی از این اضافه کردن‌هاست.

حضور نویسنده در متن یا من راوی چندوجهی پیش از این هم در ادبیات وجود داشته و امیرخانی از این ابزار استفاده کرده است اما در مورد این علایم استفاده در جهت پیشبرد داستان و معنی  و جوهره دینی داستان  به نظر می‌رسد چیزی به فرم ادبیات داستانی اضافه شده است.

به هرحال الان که وارد مبحث زبان در داستان بیوتن شدیم بهتر است دوستان در خصوص مباحث زبانی اثر صحبت کنند.

بایرامی: اتفاقی که در رمان می‌افتد، این است که در جدی ترین حالت گونه‌ای از مسخرگی یا لودگی دیده می‌شود. به این‌که آیا این از ویژگی‌های داستان پست‌مدرن است یا نه، کاری نداریم ولی اگر دقت کنیم می‌بینیم در نثر هم این اتفاق می‌افتد و در کنار  زبانی فاخر، زبانی کوچه بازاری را هم می‌بینیم. از این منظر کار انسجام خوبی دارد و در شخصیت‌ها  و لحن‌ها این همنشینی زبان فاخر و بازاری را می‌بینیم.

جام‌جم:‌ به نظر شما هرکدام از شخصیت‌ها لحن و زبان مناسب خود را دارند؟

بایرامی: من از این منظر به اثر نگاه  نکردم، ولی به نظر من شخصیت‌های داستان همه شخصیت‌های پر و پیمانی هستند و دیالوگ‌هایی که برای هرکدام انتخاب شده، با فکر بوده، انگار برای هر شخصیت 10 دیالوگ نوشته شده و برای انتخاب باز به دیالوگ یازدهمی‌هم فکر شده است.

از این منظر شاید نقصی در داستان ببینیم که حسن کار هم هست. یعنی ما با آدم‌های همیشه حاضرجوابی روبه‌رو هستیم که خیلی عمیق و نکته‌سنج هستند و در عین حال که دیالوگی می‌گویند، به عمق و چندلایگی آن هم توجه دارند.

این آدم‌ها خیلی پسینه و پیشینه دارند و کوچکترین دیالوگ و شوخی‌هایشان همه این خصیصه را دارند.

اگر با دیدگاه منفی نگاه کنیم و ساختمان خود اثر را کامل نشناسیم و در همان راستا اثر را ارزیابی نکنیم، این موضوع را نقطه‌ضعف می‌بینیم. این همان حرفی است که درباره همینگوی هم گفته می‌شد که شما خیلی گزیده‌گوی هستید، ولی آدم‌های معمولی این گونه نیستند.

از منظری این داستان هم این گونه است و اتفاقا من حضور نویسنده را از این لحاظ که نشان می‌دهد همه چیز با حضور او پالایش شده و ما به واسطه حضور او با داستانی روبه‌روییم که نویسنده آن را پالایش کرده‌ است، به نفع داستان می‌بینم.

مشارکت در داستان بیوتن با این‌که ما می‌گوییم مشارکت در داستان یعنی این‌که برخی جاهای داستان را مه‌آلود نگه دارید یا بخشی از آن را نگویید تا خواننده کامل کند، متفاوت است. اینجا مشارکت از نوعی است که خواننده بسته به سطح سواد و آگاهی‌اش با متن همراه می‌شود  و  از آن لذت می‌برد حتی اگر او تنها لایه رویی اثر را بفهمد و به لایه‌های زیرین راه نیابد، باز هم لذت لازم را می‌برد، ولی یقینا در اکثریت قریب به اتفاق دیالوگ‌ها اگر به متن برگردیم، چیزهای تازه‌ای برای کشف وجود دارد و از این بابت به نظر من یک ساختمان جادویی را می‌سازد.

این طراحی منحصر به فردی است که نویسنده با نقشه کاملا قبلی سراغش نرفته و در روند داستان به آن رسیده است. این یکی از امتیازات بزرگ داستان و جواب این است که آیا چیزی به ادبیات افزوده یا نه؟ از زوایای مختلف اعم از فرم، چیدمان کار و حتی خیلی جا خوردن‌های مخاطب  به ادبیات افزوده است.

حمزه‌زاده: نکته‌هایی که به ذهن می‌رسد هم در حوزه فرم است و هم در حوزه محتوا. با همه زحمتی که آقای امیرخانی در این اثر کشیده و مانند مجسمه‌سازی ذره‌ذره به سنگ سخت کلمات  تیشه زده است تا به اینچنین نثر و روایتی برسد، به طور کلی احساس من نسبت به این کار این است که کار مکانیکی است.

نویسنده یک تعدادی پیچ و مهره و ابزار را فراهم کرده و آنها را به هم متصل و باز کرده است، این مکانیکی دیدن کار به چشم من خیلی می‌آمد و گویی نویسنده می‌گوید حواستان باشد که من کلمه به کلمه را انتخاب کرده‌ام و اگر جایی بخواهید برداشت اشتباهی بکنید، خود نویسنده وارد می‌شود و توضیحاتی را درباره کار ارائه می‌کند.

برای من این کتاب مجموعه‌ای از جذابیت‌ها در نثر و شخصیت‌های تازه‌ای بود که در دنیای ادبیات ما تازگی دارند. اما در مجموع کارکم‌کششی است. شاید مقاله رمانتیکی باشد، به جای رمانی که در آن از مقاله هم استفاده شده است.

خط خیلی کمرنگ رمانتیک عاشقانه دارد که یک نفر که خاطرخواه شخصی شده است به‌ آمریکا می‌رود و من خواننده انگیزه کافی برای ادامه دادن کار ندارم. بالاخره هم معلوم نمی‌شود که ارمیا آن دختر را می‌خواهد یا نمی‌خواهد و تکلیف بقیه شخصیت‌ها و رفت و برگشت‌ها و دلیل سفر رفتن‌ها چیست؟

برخی جذایت‌های غیرداستانی در کنار کار وجود دارد تا این‌که سرانجام به قربانی شدن آقای ارمیا می‌رسیم.

از طرف دیگر، من یادم نمی‌آید جز در ابتدای داستان که بچه‌ای دست مادرش را گرفته است، شخصیت کودکی داشته باشیم. من نوعی معصومیت گم‌شده در کار می‌بینم و هیچ قطبی در بین این همه شر نیست.

من برخلاف آقای جوانبخت که معتقدند شخصیت تراز انقلاب اسلامی‌در این داستان می‌بینند هیچ شخصیت ترازی در داستان نمی‌بینم. نه ارمیا شخصیت ترازی است و نه آن رزمندگانی که در آنجا هستند، تنها شخصیتی در ذهن قهرمان داستان است به نام سهراب که او هم بیشتر موید حالات ارمیاست.

معصوم‌ترین آدم رمان اتفاقا سوزی است که از ارمیا هم قربانی‌تر است و این نبود تعادل حتی اگر متوجه آن نباشیم از ابتدا تا انتهای داستان ما را اذیت می‌کند.

جام‌جم: یعنی به نظر شما طرح داستان مشکل دارد؟

حمزه‌زاده: به نظر من به دنبال روایت هیچ داستان مشخصی نیست و داستان با وجود برخی جذابیت‌ها فاقد کشش لازم است.

در ابتدای این داستان هم می‌گوید که ‌آمریکا سرزمین فرصت‌هاست و در طول داستان هم مکررا می‌گوید که در آنجا هرکس هر کاری می‌کند براساس محاسبه است و کار خوب کردن در حد پولی است که به سیلورمن‌ها می‌دهید. این‌که برخی می‌گویند شخصیتی برخاسته از جنگ ما می‌رود و در جنگی دیگر با دنیای استکباری درگیر می‌شود، به نظر من این گونه نیست.

این‌که می‌گویند این رمانی ضد آمریکایی است هم به نظر من درست نیست و داستان در لایه‌های زیرینش مبلغ فرهنگ آمریکایی است؛ چرا که ما در آن جز گزارش شکست آدم‌هایی که در ایران بهترین شخصیت‌ها با بهترین سوابق هستند نمی‌بینیم.

از ابتدا تا آخر رمان گزارش شکست آرمان‌های ما و مرثیه‌سرایی برای از میان رفتن همه چیزهایی است که ما برایش انقلاب کرده‌ایم و البته ارائه