• 0 0
  • 0

متهم پرونده سرهای کشف شده در تهران:

به خاطر عذاب وجدان 3 شبانه‌روز نخوابیدم

یکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت 08:30
پیرمردی که عامل جنایت سرهای سوخته کشف‌شده در شیخ بهایی است، در حالی که می‌گریست آرزو می‌کرد ای‌کاش به زور از خدا فرزند نمی‌خواست که سرنوشتش با ارتکاب جنایت رقم بخورد.

به گزارش جام‌جم، همایون 75 ساله، شامگاه 8 مرداد امسال با شلیک گلوله پسرخوانده‌اش و همسر جوان او را کشت. او اجساد را مثله کرد و سرهای سوخته آنها را در خیابان شیخ بهایی تهران رها کرد و بقایای بدن را در سطل‌های زباله انداخت. او بعد از 17 روز دستگیر و به جنایت اعتراف کرد.

متهم به قتل دیروز برای ادامه تحقیقات به شعبه سوم بازپرسی دادسرای جنایی تهران منتقل شد و در جریان تحقیقات نزد قاضی سجاد منافی‌آذر گفت: هردوی آنها معتاد بودند و من و همسرم را کتک می‌زدند و اذیت می‌کردند. هرچه را که در خانه داشتیم، سرقت کرده و می‌فروختند، به همین خاطر آنها را به قتل رساندم. خیلی پشیمانم، زودتر مرا اعدام کنید. دلم فقط برای همسرم می‌سوزد. نمی‌خواستم بعد از این همه سال زندگی مشترک، زندگی او را این چنین خراب کنم. هر روز کابوس شب جنایت را می‌بینم.

متهم به اتهام مباشرت در قتل عمدی زوج جوان و جنایت برمیت روانه بازداشتگاه پلیس شد تا بعداز پایان تحقیقات و مشخص شدن سلامت روانی‌اش، صحنه جنایت را بازسازی کند.

مرد سالخورده در گفت‌وگو با جام‌جم به تشریح جنایت و انگیزه‌اش از این کار پرداخت. او در حالی که گریه می‌کرد، گفت: بعد از قتل دچار عذاب وجدان شدم.

شغلت چه بود؟

من در یکی از اداره‌های ایران در انگلستان کار می‌کردم. 15 سال در لندن بودم، بعداز فوت پدرم به ایران بازگشتم. مدیر دو شرکت بودم که ورشکسته شدم. من و همسرم 38 میلیون تومان در بانک داشتیم که آن را در بانک گذاشته بودیم و با سود آن هزینه‌های زندگی‌مان را تامین می‌کردیم.

به بهرام علاقه داشتی؟

خیلی. بیشتر از من همسرم به وی علاقه داشت، به گونه‌ای که او را مثل پسر خودمان می‌دانستیم.

شما فرزندی نداشتید؟

من و همسرم 56 سال قبل با هم ازدواج کردیم. مشکل از من بود اما همسرم پای زندگی ماند.

چه شد بهرام را به فرزندخواندگی پذیرفتید؟

ما چند بار خواستیم از پرورشگاه دختر یا پسری بیاوریم اما ترسیدیم اگر او بزرگ شد نزد خانواده‌اش برود و تنهایمان بگذارد. از طرفی بهرام که به دنیا آمد، پدرش او و مادرش را رها کرد. ما آن دو را نزد خودمان آوردیم و بهرام فرزندخوانده‌ام شد. او را مثل فرزند خودم بزرگ کردم .

مخالف ازدواج بهرام با نرگس بودی؟

اوایل بله. آنها هردویشان معتاد به شیشه و کراک بودند.

بهرام چه کاره بود؟

او تا ششم ابتدایی درس خواند و دنبال درس نرفت. مدتی مکانیکی کرد و بعد بیکار شد. بعد در مسیر فرودگاه مسافرکشی کرد.

با هم درگیری داشتید؟

سر اعتیادشان درگیر بودیم. او هرچه وسایل، پول و طلا و اثاثیه را که در خانه بود، برمی‌داشت و می‌برد، می‌فروخت. به زور پول برای موادش می‌گرفت. من و همسرم را کتک می‌زد. حتی آخرین بار پای همسرم را شکست. خاله دیگرش را هم کتک زده بود .

سلاح‌های شکاری را برای چی داشتی؟

من از 14 سالگی سلاح‌ها را در خانه‌مان داشتم. با آنها پرنده و حیوان شکار می‌کردم. فکر نمی‌کردم یک روز از همین سلاح برای کشتن دو عضو خانواده‌ام استفاده کنم.

از شب جنایت بگو؟

چند روز قبل از جنایت، بهرام با من درگیر شد. حتی پای همسرم را شکست، از او شکایت کردم اما بعد رضایت دادم. او را با همه بدی‌هایش دوست داشتم. ساعت 12 شب بهرام به خانه آمد. همسرش هم سه سالی بود که به خاطر اعتیادش از خانه بیرون نمی‌رفت. خمار بود. با هم درگیر شدند و یک تیر به ابرویش زدم که فریاد زد .

بعدچه شد؟

هنوز صدای آن فریاد در گوشم است. بعد او و همسرش را با شلیک گلوله کشتم. نمی‌دانستم با جسدها چه کنم که با اره‌برقی بهرام، جسد او و همسرش را تکه‌تکه کردم. بدن هرکدامشان را 9 تکه کردم و به فاصله یک شب در میان از خانه بیرون بردم. سرها را کنار هم گذاشتم. هر دو را سوزاندم. با دیدن سر سوخته بهرام حالم خیلی بد شد و ناراحت بودم. از آن شب کابوس رهایم نمی‌کند و لحظه لحظه ماجرا مقابل چشمانم است.

می‌دانستی اجساد آنها کشف شده؟

من اهل روزنامه خواندن و دیدن سایت‌های مجازی نبودم و تا روزی که دستگیر شدم نمی‌دانستم سرهای سوخته و بخشی از اجساد کشف شده است. خودم از شدت عذاب وجدان سه روز نخوابیدم و وحشت داشتم و هنوز هم وحشت دارم. مرا زودتر اعدام کنند که بمیرم. وکیلی هم نمی‌خواهم. هیچ دلخوشی برایم نمانده است.

همسرت از ماجرا خبردارد؟

او بیمار است خیلی نگرانش هستم. زندگی او به خاطر من در این سال‌ها تباه شد. بعد از این‌که دستگیر شدم به او زنگ زدم و ماجرای جنایت و نحوه کشتن آنها را برایش تعریف کردم. فقط صدای گریه آمد و بعد سکوت سنگین. او عاشق بهرام بود. نمی‌دانم حالا بعد از مرگ او چطور طاقت می‌آورد . امروز هم که با او در دادسرا تلفنی حرف زدم، ناراحت بود. فقط از او خواستم به من فکر نکند و به فکر درمانش باشد. کارهای درمانی‌اش را انجام دهد و ناراحت نشود.

به اشتراک گذاری
کد خبر : 2962276201547582794
لینک کوتاه :

اخبار مرتبط

ارسال نظر

  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
تصویر امنیتی: