نشست خبری شانزدهمین جشنواره مردمی فیلم عمار صبح یکشنبه ۲۸دی، در فضایی آمیخته با یادآوری وقایع اخیر و تأکید بر نقش هنر درمقابله با جنگ نرم، در مسجد جامع ابوذر تهران برگزار شد. این رویداد که میزبان مرضیه هاشمی، سعید خورشیدی و محمدحسین صبوری بود، بیش از آنکه صرفاً معرفی برنامههای یک جشنواره سینمایی باشد، به منزله بیانیهای فرهنگی در دفاع از گفتمان انقلاب اسلامی ونمایش پویایی جامعه ایرانی دربرابر تلاشها برای القای افسردگی و بیتحرکی تحلیل شد.
مسجد جامع ابوذر که در هفته گذشته توسط مزدوران تروریست در آتش سوخت، میزبان نشست خبری شانزدهمین جشنواره مردمی فیلم عمار شد.
از منظر پایگاه جامعهشناسی سیاسی فتنههایی که دشمن بر جمهوری اسلامی تحمیل کرده از چند جهت قابل بررسی است.
جشنواره فیلم فجر رویدادی است که حالا دیگر آنقدر در کشور و حتی خارج از کشور شناختهشده است که نوشتن درباره آن کار سختی است؛ بااینحال چنین جشنوارهای با چنین سابقهای، هنوز در فرآیند برگزاری لنگ میزند و هرساله با سردرگمی دستوپنجه نرم میکند. امسال هم در حالی که تنها چیزی حدود ۱۵ روز به برگزاری این رویداد مانده، حتی مهمترین بخش اطلاعرسانی آن یعنی اعلام فهرست فیلمهای حاضر در این جشنواره هم هنوز انجام نشده است؛ همین امر باعث شده علاقهمندان و رسانهها برای برنامهریزی حضور در چهلوچهارمین جشنواره فجر، تنها به حدس و گمانها بسنده کنند.
«خانه دوست اینجاست» چهارشنبه و پنجشنبه ۲۴ و ۲۵ آذر ساعت ۱۷:۳۰ به تهیهکنندگی فاطمه اقتداری، اجرای فیروزه آدابی و نویسندگی مریم توفیقی، به بررسی مسائل احساسی عمیق میپردازد: مدیریت خشم، بالا بردن آستانه تحمل، تابآوری منطقی و کنترل محرکهای عاطفی در راستای زندگی متعادل و انسانی.
مادرم هیچوقت از ما چیزی نخواست. حتی وقتی کسالت پیدا میکرد نمیخواست ما حس کنیم زمام امور از دستش خارج شده اما استثنائاتی هم بود. گاهی که گلدانی میشکست، وسط بازی فریادی میزدیم، درسومشقمان را که وسط هال رها میکردیم، لقمه گوجهخیار را که نیمخورده از مدرسه برمیگرداندیم یا وقتی حس میکرد داریم حرفش را گوش نمیدهیم، دوست داشت امتحانمان کند. امتحانش البته سادهترین کار جهان بود. رو میکرد به من یا برادرم، میگفت: «یه لیوان آب میدی دست مادرت!»
اول) کاغذ باراندیده (روز/داخلی/ کلبه پَست) باغ از چهارفصلی چیزی کم ندارد. بیشتر شبیه افسانه هاست. شرایط بهگونهای است که اگریکم دی، هوس هندوانهخوردن به سرت بزند میتوانی با سفری کوتاه به آنسوی باغ از باغبان، قاچی از داخل دل هندوانه طلب کنی که سرخیاش تا سه روز بلکه بیشتر رفع عطش خواهد کرد.
اولش ترسیدم. نمیخواستم توجهی داشته باشم. خیلی صدایم زد. یک بار، دو بار، سه بار؛ تمامی نداشت. با خودم میگفتم خدایا آبرویم را حفظ کن. نزدیکتر که شدم، دیدم دوربینش را درآورده و میخواهد فیلم بگیرد. واهمه بیشتر وجودم را گرفت. اما چهرهاش نشان نمیداد که قصد بدی دارد. فهمیدم آن کسی که باید فیلم بگیرد من هستم!
روزی بود و روزگاری. دختری بود که خوابهایی متفاوت با دیگران میدید و وقتی بلند میشد درباره خوابش نقاشی میکرد و به بقیه دوستانش در مدرسه نشان میداد و هر روز این کار را میکرد. تا اینکه یک روز که از تختخواب بلند شد، خوابها، رویاها و حتی کابوسهای بدش را روبهروی خودش دید که دارند با وسایلش بازی میکنند.