آرمانیترین تصویر یک سلبریتی
بوی قهوه از بخاری که میکند میپیچد توی دماغم. آسفالت کنارکافه را ترکاندهاند و سمفونی بیل و کلنگ راه انداختهاند و نمیگذارند تمرکز کنم یک سرمقاله مکش مرگ ما برای این شماره بنویسم.
بوی قهوه از بخاری که میکند میپیچد توی دماغم. آسفالت کنارکافه را ترکاندهاند و سمفونی بیل و کلنگ راه انداختهاند و نمیگذارند تمرکز کنم یک سرمقاله مکش مرگ ما برای این شماره بنویسم.
یادش بخیر! البته این کلمه برای من دهههشتادی در مقابل این مجموعه تلویزیونی تقریبا اغراق آمیز است، چرا که دقیقا این مجموعه جذاب تلویزیونی درست سال۱۳۷۱ از رسانه ملی پخش شد تا یکی از مهم ترین آثار تولیدی غیر تهرانی رقم بخورد.
امروزه، آموزش و پرورش هر کشور ارتباط مستقیم با جامعهٔ هر کشور دارد. تعلیم و پرورش فرزندان جامعه و همچنین تعلیم معلمانی با سواد علمی بالا، مهمترین اصل هر سیستم آموزشی است، البته در کنار آموزش مهارتهای اساسی، مدرسه باید به دانش آموزان، ارزشها و اخلاقیاتی مانند احترام به دیگران، همبستگی، و تعهد به یادگیری را آموزش دهد. با در نظر داشتن تغییراتی که سال جدید در سیستم آموزشی کشور دیده میشود، به سراغ چند نمونه از مهمترین مسائل در زمینهٔ آموزش میرویم، تا آنهارا باهم تحلیل و بررسی کنیم.
گاهی وقتها فیلم را نباید با پاپکرن و پفک دید. باید چهارچشمی به آن زل زد و با نگاه یک نقاد موی نکات مهمش را از ماست محتوایش کشید بیرون وحسابی رویش زوم کرد.
درسی وششمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان اصفهان، امسال شاهد ظهور پدیدهای در بخش جایزه فیلم صلح این جشنواره بودیم و جایزه برتر این حوزه به سروش کشاورز، نوجوان دهه هشتادی و خوشذوق این جشنواره رسید.به بهانه درخشش او در این رویداد، ورود کردیم به جهان فیلمسازی سروش کشاورز.
حتی چشمهایش را هم بسته است. گوشش که اصلا صدایی را نمیشنود. اگر دست خودش بود احتمالا همه سروصداهای داخل سالن را قطع میکرد تا ثانیه به ثانیه این لحظات را با گوشت و پوست و استخوانش درک کند. ولی هیچ چیز بر وفق مرادش نیست. فقط همه امیدش این است که مجری نام او را صدا بزند.
آدم هرچقدر سنش بالاتر میرود، کمتر ریسک میکند. کمتر وامهای گندهگنده میگیرد و کمتر به آدمها اعتماد میکند و کلا سعی میکند به زندگیاش تافت بزند که یک وقت ته دلش نلرزد و چیزی از دستش در نرود.
در این شماره از نوجوانه سراغ پسرک جوان پرتلاشی رفتهایم که علاقه شدیدی به ورزش پارکور و اسکیت دارد. ورزشی که اخیرا در فضایمجازی طرفداران بسیاری پیدا کرده است، البته من بهعنوان نویسنده فکر میکنم بیشتر علاقهمندان به دلیل بازی با مرگ و زندگی، این ورزش را به سمتوسویی اشتباه هدایت میکنند.
من راه رفتن روی یک خط را بلد بودم. میدانستم چطور روی موزائیک ها پا بگذارم تا از خطهایش فراتر نروم و یاد گرفته بودم که از گوشه پیادهرو راه رفتن و در خطر نبودن، یعنی چه! بلد بودم آسه برم و آسه بیایم تا مبادا خشی به خیشی بیفتد و آبی تکان بخورد. من همیشه همان دختر محتاطی بودم که دلش نمیخواست سر به هوا باشد، تصمیمهایش را با کمترین درصد خطا می گرفت و جرأت نداشت که مسئولیت کارهایش را قبول کند، پس بدون تایید آدمها آب هم نمیخورد! من همانی بودم که دست دوستانش را میگرفت تا مبادا پایشان بشکند و میترسید از اینکه کسی، جایی زمین بخورد و آسیبی ببیند. پس چه میکرد؟ پرهیز از تجربههای جدید ولو عاقلانه!دروغ چرا؟ من از تغییر میترسیدم؛ از شکست خوردن و بلند نشدن هم.