بیچشمداشت
مادرم هیچوقت از ما چیزی نخواست. حتی وقتی کسالت پیدا میکرد نمیخواست ما حس کنیم زمام امور از دستش خارج شده اما استثنائاتی هم بود. گاهی که گلدانی میشکست، وسط بازی فریادی میزدیم، درسومشقمان را که وسط هال رها میکردیم، لقمه گوجهخیار را که نیمخورده از مدرسه برمیگرداندیم یا وقتی حس میکرد داریم حرفش را گوش نمیدهیم، دوست داشت امتحانمان کند. امتحانش البته سادهترین کار جهان بود. رو میکرد به من یا برادرم، میگفت: «یه لیوان آب میدی دست مادرت!»