به مناسبت صد و چهارمین سالروز تولد ریچارد فاینمن، فیزیکدان شهیر برنده جایزه نوبل، واقعیت‌هایی درباره نگاه او به علم را بررسی کرده‌ایم

علم به روش فاینمن

در کنار جملات قصاری که درست یا نادرست منتسب به کوروش کبیر، وینستون چرچیل و دکتر حسابی می‌کنند و چند سالی است در شبکه‎های اجتماعی دست به دست می‎شود مدتی است نام «ریچارد فاینمن» فیزیکدان معروف نیز به چشم می‌خورد.
کد خبر: ۱۳۶۵۵۵۲

سخنانی درباره تمرکز، اهمیت زمان در زندگی و جدی گرفتن دوره کودکی که شاید برخی از آنها به محتوای حرف‎های فاینمن نزدیک باشد اما در مورد بیشترشان غلو شده و غیر واقعی هستند. در این میان به مناسبت سالروز تولد این دانشمند متفاوت که برخلاف زمینه کاری بسیار پیچیده‎اش، زبانی ساده و شیوا داشت به نوع نگاهش به زندگی و علم می‎پردازیم.

امروز صد و چهارمین سالگرد تولد فاینمن است و در حالی 34 سال از درگذشت او می‌گذرد که قصه‎های عجیب و غریبی از زندگی و کارش در کتاب‎های عامه‎پسند و در فضای مجازی رایج شده است. حتی کار به جایی رسیده است که بر اساس سخنانش بسته آموزشی برای افزایش مهارت یادگیری تولید شده است! گرچه ویژگی‎های خاص او به خصوص شوخ طبعی و خوش صحبتی‎اش زمینه ‎را برای عده‎ای فراهم کرده است تا با نسبت دادن روش‏های آموزشی عجیب یا سخنان جذاب از او شخصیتی اغراق شده بسازند. در واقع شهرت فاینمن نه به خاطر نظریاتش در فیزیک بود و نه به دلیل هوشش، بلکه بیان ساده و سلیس او از علم بود که باعث محبوبیتش شد. این تسلط بر کلمات و بیان قوی هم از شیوه منظم و سازمان یافته‏اش برای یادگیری منشأ می‎گرفت. او آنچه نمی‏دانست را طبقه‎بندی می‎کرد، از آن سوالات متنوع می‎ساخت و تلاش می‎کرد به روش‏های مختلف پاسخ آن سوالات را پیدا کند.

فاینمن چطور تا این حد معروف شد؟

فاینمن معتقد بود اگر کسی نتواند موضوع پیچیده‎ای در علم را به سادگی برای مردم توضیح دهد خودش به درستی آن را درک نکرده است و همین اعتقاد قلبی او باعث می‎شد وقتی درباره دشوارترین موضوعات فیزیک صحبت می‎کند کلمات نامفهوم به کار نبرد و تا حد ممکن برای مخاطبی که تخصصی در این رشته ندارد ساده صحبت کند. هنر دیگر فاینمن این بود که می‏توانست از خاطرات خود سوژه‏هایی برای فهماندن درس‏های فیزیک به دانشجویان استفاده کند. خاطرات شیرینی که به دوران کودکی و نوجوانی او و ماجراجویی‏های تمام نشدنی‎اش باز می‎گشت. این خاطرات در دو کتاب با عنوان های «حتما شوخی می‏کنید آقای فاینمن؟» و «چه اهمیتی می‎دهید دیگران چه فکری می‏کنند؟» آمده است. فاینمن پس از دریافت جایزه نوبل سخنرانی منحصر به فردی کرد که در تاریخ ماندگار شد. او به جای آن که از سختی‌های پروژه علمی که رویش کار کرده صحبت کند یا از شور و شوق دریافت نوبل بگوید فقط درباره کودکی و نوجوانی و علاقه‎اش به علم حرف زد که بخشی از آن در ادامه آمده است.

دلایل پدیده‌ها مهم است، نه اسمشان!

«من با پدر روزهاي آخر هفته براي گردش به جنگل مي‏رفتیم و آنجا چیزهاي خیلي زيادي درباره طبیعت ياد مي‏گرفتیم. يک بار پسري در جنگل به من گفت: آن پرنده را مي‏بیني که روي چمن‏ها نشسته است؟ اسمش چیست؟ گفتم نمي‏دانم و توي دلم به او خنديدم. او گفت : اسمش باسترک گلو قهوه‎اي است. پدرت به تو چیزي ياد نداده است؟ این در حالی بود که پدرم به من ياد داده بود که اسم، هیچ چیز درباره آن پرنده را به من توضیح نمی‏دهد. در عوضش من می‎دانستم آن پرنده آواز مي‎خواند و به جوجه‎هايش ياد مي‎دهد که چطوري پرواز کنند و در تابستان کیلومترها پرواز مي‎کند و هیچ‎کس هم نمي‎داند که از کجا راهش را پیدا مي‎کند. تفاوتي اساسي وجود دارد بین اسم يک چیز و آن چیزي که واقعا وجود دارد. اين که بلد باشیم چطور سانتي‎گراد را به فارنهايت تبديل کنیم علم نیست. البته دانستنش خیلي مهم است، ولي دقیقا علم نیست. براي صحبت کردن با همديگر بايد کلمه بلد باشیم و درست هم همین است. ولي خوب است بدانیم که فرق استفاده از واژه و علم دقیقا چیست. در اين صورت، مي فهمیم که چه وقت ابزار علم مثل واژه‎ها و کلمه ها را تدريس مي‎کنیم و چه وقت خود علم و معنا و مفهومش را ياد مي‎دهیم.»

دیدن و آزمایش کردن به جای پذیرش مطلق

«براي آموزش من، پدرم با مفهوم انرژي کلنجار می‎رفت وتلاش می‌کرد مفهوم آن را برایم شرح دهد. يک روز به من گفت: سگ عروسکي حرکت مي‌کند، چون خورشید مي‌تابد. من جواب دادم: نه خیر، این طور نیست! حرکت آن چه ربطي به تابیدن خورشید دارد؟ سگ براي اين حرکت مي‌کند که من کوکش کرده‎ام. پدرم گفت: چطور توانستی فنرش را بچرخانی و آن را کوک کنی؟ گفتم با دستم توانستم حرکتش بدهم چون غذا مي‎خورم. پرسید: چه چیزهایی مي‎خوري دوست من؟ جواب دادم: گیاهان را. دوباره پرسید: و گیاهان چطوري رشد مي‎کنند؟ گفتم: گیاهان رشد مي‌کنند چون خورشید مي‌تابد. او گفت درباره بنزين چه فکر می‎کنی؟ و ادامه داد که گیاهان انرژي ذخیره شده خورشید را گرفته‌اند و این انرژی در زمین ذخیره شده است. همه مثال‎هاي ديگر هم به خورشید ختم مي‎شود. همه چیزهايي که حرکت مي‏کنند، حرکتشان به نوعی در اثرتابیدن خورشید است. این تعریف علم است؛ جایی که شما با مشاهده آن چه اتفاق افتاده به دنبال دلایلش می‎گردید و می‌توانید درباره‎اش تحلیل کرده و استدلال بیاورید. فکر کنم خیلي مهم است که اگر مي خواهید به مردم ديدن و آزمايش‌کردن ياد بدهید، به آنها نشان بدهید که از دل این کارها، نتیجه قابل توجهي بیرون مي آيد. آن موقع بود که ياد گرفتم علم چیست. علم حوصله بود؛ علم شکیبايي بود؛ به شرطی که نگاه می‏کردید و توجه داشتید.»

تجربه‎های قبلی کافی نیست، دوباره تجربه کنید!

«با شنیدن خاطرات من، شايد هم فکر کنید که سرانجام چیزي عايد پدرم شد. من به مؤسه فناوری ماساچوست (MIT) رفتم و بعد به پرينستون. به خانه که برگشتم، پدرم گفت همیشه دلم مي خواست چیزي را بدانم که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم. خب پسر جان! حالا که علوم را بهت ياد داده‎اند، مي خواهم آن را برايم روشن کني. او سوالی درباره حرکت فوتون‎ها که ذرات سازنده نور هستند از من پرسید و من چند لحظه فکر کردم و گفتم: متأسفم، نمي‎دانم و نمي‏توانم توجیهش کنم. بعد از آن همه سال که سعي کرده بود چیزي را به من ياد بدهد، از اين که به نتیجه‏اي چنین ضعیف رسیده بود خیلي ناامید شد. گفت: داشتن گنجینه‏اي از انبوه معلومات که بتواند از نسلي به نسل ديگر منتقل شود چیز جالبي است اما يک آفت بزرگ دارد ؛ ممکن است ايده‎های مفیدی که منتقل مي شوند براي نسل بعدي خیلی کاربردی نباشند...زماني مي‎رسد که ايده‎هايي که به آرامي روي هم تلنبار شده‎اند، فقط چیزهاي عملي و مفید نباشند؛ بلکه انبوهی از تعصب و باورهاي عجیب و غريب هم در آنها وجود داشته باشند. راهي براي دوري از اين آفت کشف شده و آن راه، ترديد در مورد چیزي است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. هر کس به جاي اطمینان به تجربیات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و اين است آنچه علم نامیده مي شود؛ نتیجه اکتشافي که ارزش امتحان کردن دوباره را دارد و نه اطمینان به تجربه نسل گذشته. من علم را اين گونه مي‎بینم و اين بهترين تعريفي است که بلدم. قشنگي‎ها و شگفتي‎هاي اين دنیا با توجه به تجربه‎هاي جديد کشف مي‎شوند.»

بپرسید چطور و چگونه؟

فاینمن صحبت‎های خودر در انتهای مراسم دریافت نوبل فیزیک را این‏طور به پایان می‎رساند:«ساکنان جزيره‎ای کوچک را می‎شناسم که آمدن هواپیماهاي بزرگ را انتظار مي‌کشیدند. آنها حتي هواپیمايي چوبي به شکل هواپیماهايي که در فرودگاه‏هاي خارجي ديده بودند ساخته بودند. اما هواپیماي چوبي آنها پرواز نمي‏کرد! شما معلم‎هايي که در پايین هرم به بچه‎های کوچک درس مي‎دهید، شايد بتوانید بعضي وقت‎ها درباره متخصصان شک کنید. از علم ياد بگیريد که بايد به متخصصان شک کنید. در واقع، مي‏توانم علم را جور ديگري هم تعريف کنم، علم اعتقاد به ناآگاهي متخصصان است. وقتي يک نفر مي‎گويد علم اين و آن را ياد مي‏دهد، کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چیزي ياد نمي دهد، این تجربه است که به ما ياد مي‎دهد. اگر به شما بگويند علم اين و آن را نشان داده است. مي‎توانید بپرسید که علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهمیده‏اند؟ چطور؟ چه؟ کجا؟ شما به اندازه هر کس ديگر حق داريد که وقتي چیزي درباره تجربه‎اي م‏ شنويد، حوصله داشته باشید و به تمام دليل گوش فرا دهید و قضاوت کنید که آيا نتیجه‎گیري درست انجام شده است يا نه. در زمینه‎هايي که آن قدر پیچیده‎اند که علم واقعي نمي‎تواند کار خاصي بکند، بايد به نوعي حکمت قديمي، نوعي درستکار بودن تکیه کنیم. مي‎خواهم اين فکر را در معلم‏ها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سلیم و هوش طبیعي امیدوار باشند، پس ادامه بدهید. متشکرم»

جایزه‏ها اهمیت ندارند

پدر ریچارد به او یاد داد از سوال پرسیدن نترسد. وقتی نوبل فیزیک را در سال 1965 به دست آورد گفت:«من جایزه خود را دریافت کرده بودم. لذت پی بردن خودش بهترین جایزه است. هیجان کشف کردن جایزه است. استفاده دیگران از تحقیق به نتیجه رسیده جایزه است. این‌ها واقعیت دارند، جایزه‌ها برایم واقعیت ندارند. من به جایزه اعتقاد ندارم.»

اگر بخواهیم چیزی از فاینمن بگوییم که با ارزش باشد همین است که او دلش میخواست بپرس، بفهمد و برای دیگران هم توضیح دهد. او در یکی از سخنرانی‏های خود می‎گوید: «آن وقت‏ها که کودک یا نوجوان بودم واگني داشتم که يک توپ در آن بود و من آن را مي‏کشیدم. حین کشیدن، متوجه موضوعي شدم. پیش پدرم رفتم و گفتم : وقتي واگن را مي‏کشم توپ عقب مي‎رود، ولي وقتي با واگن مي‏دوم و مي‎ايستم توپ جلو مي‎رود. چرا؟ پدرم گفت: هیچ کس دلیل اين را نمي داند، با اينکه اين يک موضوع کلي است و همیشه هم اتفاق مي‎افتد. هر چیزي که حرکت مي‏کند مي‎خواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چیز ساکني هم دلش مي‎خواهد وضعیت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کني، مي‎بیني که وقتي از حالت سکون شروع به حرکت مي‎کني توپ عقب نمي‎رود، بلکه يک کمي هم جلو مي‎رود، ولي نه با سرعت واگن. به خاطر همین، قسمت عقب واگن به توپ مي‎خورد. اين قانونی است که به آن لختی یا اینرسی مي‎گويند. پدرم بین آنچه می‏دانیم و نامی که به آن نسبت می‏دهیم تفاوت قائل بود و میگفت دانستن نام این قوانین اهمیت چندانی ندارد بلکه مهم این است که مفهوم و دلیل این اتفاقات را بفهمی.»

مریم ملی - دانش روزنامه جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها