مهدی صباغی بعد از یک سال داستان عنایت امام‌رضا (ع) به خود را بازگو کرد

با عصا رفتم حرم، با پای خودم برگشتم

شما را نمی‌دانم اما نسل ما علاوه بر ننه بزرگ و بابا بزرگ واقعی،‌ پدر بزرگ و مادربزرگ رسانه‌ای هم داشت. یکی از پدربزرگ‌هایمان هر روز ظهر به یک برنامه‌رادیویی که از مشهد پخش می‌شد، می‌آمد و با ما از هر دری صحبت می‌کرد و ما آنقدر با او صمیمی شده بودیم که واقعی فرض‌اش می‌کردیم و برایش نامه می‌نوشتیم و با او درد دل می‌کردیم.
کد خبر: ۱۱۵۵۲۳۵
با عصا رفتم حرم، با پای خودم برگشتم
مادر بزرگمان هم هر شب راس ساعت 9 برایمان قصه تعریف می‌کرد تا بخوابیم، صدایش، مثل لالایی زیبا بود و ما وقتی ترانه تیتراژ برنامه می‌‌خواند: گنجیشک خوابید... ما هم روانه دنیای خواب می‌شدیم.یک پدربزرگ تلویزیونی هم داشتیم آقای حکایتی نامی بود که غروب‌های یک روز در هفته قصه‌های خوبی برایمان تعریف می‌کرد.

بزرگ که شدم و آدمهای رسانهای را که شناختم، فهمیدم آن پدربزرگ رادیویی که بسیار دوستش داشتم و ظهر که میشد، مینشستم کنار رادیو و به حرفهایش گوش میدادم و در دنیای خیال برایش چهرهای متفاوت طراحی کرده بودم و چند باری هم برایش نامه نوشتم، هنرمندی مشهدی است که مهدی صباغی نام دارد و آنقدر که من تصور میکردم پیر نیست و در برنامه رادیویی صدایش را پیر میکرده !

وقتی با او تماس میگیرم و میگویم که شنونده دائمی برنامهاش بودهام با لهجه شیرین مشهدی که مثل همان زمان مهربان است، میگوید: پس از بچههای خودم هستی ! و همین جمله کوتاه چقدر روزم را میسازد؛ پدر بزرگم مرا هنوز بچه خطاب میکند و کودک درونم چقدر خوش به حالش میشود.صباغی میگوید:« گاهی بچهها در داخل پاکت نامه، آبنبات و خوراکی هم میگذاشتند و برایم میفرستادند»؛ یعنی تا این اندازه باورش کرده بودند.

فردا میلاد امام رضا (ع) است.تصور کن امشب حرم چه حال و هوایی دارد، پر از نور و پر از زمزمه.میتوانی خیال را بال و پر بدهی و بروی از سقاخانه اسماعیل طلایی آب بخوری و نگاهی به آسمان بیندازی و رد صدای کبوتری را بگیری که بالای سرت روی سیم برقی نشسته و انگار با صدایش چیزی به تو میگوید و پیغامی را میرساند که باید خیلی دل داشته باشی و هوشیار باشی که حرفش را بفهمی.

مهدی صباغی که بیست و چند سالی است از مشهد به تهران مهاجرت کرده، خودش را کفتر جلد امام هشتم (ع) میداند، امامی که نظری به او نیز داشته و حالا اگر حالش خوب است و میتواند با من صحبت کند، نتیجه همان نگاه و نظر است و گرنه الان باید زمینگیر میبود و خانه نشین. مهدی صباغی، شفا یافته آقا امام رضا (ع) است. هنوز هم وقتی از آن روز از آن اتفاق صحبت میکند، کلمات را سر صبر و حوصله انتخاب میکند، انگار هنوز هم مردد است که باز هم از این راز بگوید یا نه؟ ماه رمضان امسال بود که او بعد گذشت یک سال در مراسمی به صرف شُله مشدی که به همت مشهدیهای مقیم تهران برگزار شد، از شفا گرفتن خود سخن گفت.یک سال صبر کرده بود، انگار نمیخواست در این شهد خوشگوار کسی را شریک کند یا شاید هنوز داشت، طعماش را مزهمزه میکرد و نمیتوانست برای دیگران بگوید که چه اتفاقی برایش رخ داده یا به قول جناب سعدی « کان را خبر شد، خبری باز نیامد»

مهدی صباغی روز جمعهای را به یاد میآورد که عهد و عیال و فرزندانش برای خرید به پاساژ پروانه رفته بودند و او با پسرش در خانه تنها بوده و البته پسر هم آماده میشد که بیرون برود، صباغی احساس سرگیجه و نفس تنگی میکند و زمین میخورد، وقتی پسر دوان دوان خود را به پدر میرساند، او با لکنت زبان میگوید که سرش گیج میرود و ... پسر به اورژانس زنگ میزند و آنها میآیند و صباغی را به بیمارستان میبرند.و صباغی میگوید آنطور که برایم تعریف کردند در همان حال اورژانسی ، مردمی که مرا شناختند به جای کمک، عکس میگرفتند !

حدود دو هفته در بیمارستان بستری میشود، اما سکته مغزی دستها و پاهایش را بی حس کرده و او نمیتواند درست راه برود یا چیزی را با دستانش بگیرد.از بیمارستان مرخص میشود و از پسرش میخواهد در شب میلاد امام زمان (عج) او را به مشهد و حرم امام رضا (ع) ببرد.میگوید:« پسرم زیر بغلهایم را گرفت و مرا به پشت پنجره فولادی برد، آنجا ایستادم و به امام رضا (ع) گفتم: آقا جان یک عمر به پابوست آمدم، یک عمر تلاش کردم به مردم خدمت کنم، حالا این حقام نیست که چنین زمینگیر شوم، بعد کمی تند شدم و گفتم: حالا یا شفایم بده یا از این شهر میروم ! در همین حال بودم که یکی از همکاران قدیمی ام که حالا خادم امام رضا (ع) شده مرا دید و کنار آمد و پرسید چی شده، صباغی؟ با همان حال خسته و بیمار برایش تعریف کردم.گفت: خوب میشوی؛ مقداری نبات از کیسهای کوچک بیرونآورد و دهانم گذاشت و رفت. بعد از چند دقیقه احساس کردم پاهایم داغ شد، بعد این داغی به دستانم رسید؛احساس کردم میتوانم روی پاهای خود بایستم، دستمانم که مثل پاندول از دو طرف بدنم آویزان بود، قوت گرفت و دیگر شل و وارفته آویزان نبود،خودم را از آغوش پسرم رها کردم، پسرم گفت: نکن، میافتی ! گفتم: برویم، من میتوانم راه بروم ! بیا زود از اینجا برویم و راه افتادم... اگر مردم میفهمیدند که شفا یافتهام هجوم میآورند و لباسهایم را تکه تکه میکردند ! با کمک پسرم به حرم آقا رفتم و با پای خودم برگشتم...!»

امشب، شب میلاد ضامن آهوست، چه دلهایی که دل میدهند به صدای نقارهها و مثل کبوتر جلد میروند حرم؛ گروهی میروند با پای پیاده با اتومبیل شخصی، قطار یا هواپیما، امشب و فردا جای سوزن انداختن، نخواهد بود در حرم امام رضا (ع)، بعضیها هم نمیتوانند بروند به هر دلیلی، اما دلشان آنجاست.دلی که کبوتر جلد امام هشتم(ع) است و عادت دارد به زمزمههای حرم.شاید اشارتی کافی باشد تا همه نابسامانیها به سامان برسد.صباغی برای زیارت به مشهد رفته،میگویم: شما که نظر کردهاید ، برای ما هم دعا کنید ! میگوید: خدا عاقبت بخیرتان کند ! دلم پر میزند برای حرم، برای طلب عاقبت بخیری؛ راستی امام رضا(ع) چند سالی است، حاجتی دارم، خودت میدانی؛ آیا زمان آن نرسیده که مداخله کنی... !

طاهره آشیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها