• لطفا سزارین کنید؛ من از زایمان طبیعی می‌ترسم!

    جام جم سرا- ۲۵ ساله و باردارم. پزشکم توصیه به زایمان طبیعی کرده است، اما من از انجام زایمان طبیعی وحشت دارم. دکترم به من امیدواری می‌دهد و می‌گوید مطمئن باش بنیه‌اش را داری و می‌توانی فرزندت را به روش طبیعی به دنیا بیاوری اما من دوست داشتم سزارین شوم چون واقعا هراس زیادی از زایمان طبیعی دارم.

  • از بی‌توجهی‌های همسرم خسته شده‌ام

    جام جم سرا- خانمی ۲۳ ساله‌ام که ۱ سال بیشتر با شوهرم فاصله سنی ندارم اما خیلی به او توجه و محبت می‌کنم؛ برعکس، همسرم به من خیلی بی توجه است و بیشتر به مادرش توجه دارد. احساس می‌کنم علاقه‌ام به او دارد کم می‌شود.

  • من همسر سابقم را می‌خواهم!

    جام جم سرا- سه سال از ازدواج ما می‌گذرد. دو سال اول تقریبا همه چیز خوب بود تا این که دخترمان به دنیا آمد. سه ماه است که دیگر خبری از زندگی سابق نیست.

  • دختری را پسندیده‌ام اما مادرم مخالفت می‌کند

    جام جم سرا- جوانی ۱۹ ساله‌ام که ۳ سال است عاشق دختری شده‌ام. او ۲ سال از من بزرگ‌تر است اما به ازدواج با او راضی ‌ام با این حال مادرم با ازدواجمان مخالف است، آن هم با دلایلی که مطمئنم اشتباه است. اگر خودش با او صحبت کند و آشنا شود متوجه اشتباه می‌شود ولی از ملاقات با وی امتناع می‌کند.

  • همسرم هیچ علاقه‌ای به من ندارد

    جام جم سرا- مردی ۳۰ ساله‌ام و دارای ۳ فرزند؛ ۹ سال است ازدواج کرده‌ام و خانمم هم اگرچه از اول به من علاقه‌ای نداشت، حالا از من دوری می‌کند.

  • ۶ روش برای افزایش خودباوری و اعتماد به نفس

    جام جم سرا- دختری ۱۸ ساله‌ام و اعتماد به نفس پایینی دارم؛ با کسی نمی‌توانم سریع ارتباط برقرار کنم، کمی هم خجالتی هستم. چه کنم که هم اعتماد به نفسم بالا برود و هم خجالتم از بین برود؟

  • ۵ ماه پیش عقد کردیم، ۲ ماه است که قهریم!

    جام جم سرا- ۵ ماه است که در دوران عقدیم اما من اصلاً شوهرم را دوست ندارم؛ تمایلی به ازدواج نداشتم و به اجبار خانواده‌ام ازدواج کردم. به همین دلیل همیشه دعوا می‌کنیم. بار آخر که ۲ ماه قهر بودم تصمیم گرفتم از او جدا شوم ولی خانواده‌ام برای بار دوم مجبورم کردند با او زندگی کنم.

  • خواهرم با یک شوهر مریض، بیکار، بددهن و معتاد ازدواج کرده!

    جام جم سرا- خواهر بزرگترم ۳۱ ساله است و ۲ فرزند دارد. از وقتی ازدواج کرده در منزل مادرم زندگی می‌کند و خرجش را مادرم می‌دهد چون شوهرش مریض و بیکار است. حالا هم فهمیده که معتاد است. در ضمن خیلی بددهن، شکاک و بی‌مسئولیت است. در حالی که پسر بزرگش پرخاشگر و گوشه‌گیر شده، خواهرم تلاشی برای تغییر زندگی‌اش نمی‌کند.

  • تصاویر دلبندان شما

    محمد حسین بختیاری

  • مشاوره

    سولماز

    سلام 20روز از فوت مادر شوهرم میگذره خیلی زن مهربونی بود .الان شوهرم خیلی گریه میكنه و ناراحته ,شوهرم 38سالشه و تو این مدت همه كس او مادرش بوده الان خیلی تنها شده , ما هنوز توی دوران عقدیم میشه بهم راهكار بدین چطوری میتونم كمكش كنم .خیلی ممنون

    سلام.ایشان باید دوران سوگ را سپری كنند و این زمان می برد.شما می توانید درك و همدلی داشته باشید. مانع گریه ایشان نشوید. از شخص فوت شده خاطره تعریف كنید.خیرات بدهید یا كاری كه دوست داشتند را انجام دهید. سر مزار بروید. همسرتان را درك كنید.اگر بدخلقی كردند ناراحت نشوید و دعوا نكنید.همین درك و همدلی بزرگترین كمك به ایشان است. همقدم شوید. دوتا گوش بشوید برای شنیدن بدون اظهارنظر.در همدردی بگویید كه گریه كردن و ابراز ناراحتی منافاتی با قوی بودن و مرد بودن ایشان ندارد.ایشان حق دارند بی تاب باشند. نگویید چون مرد است نباید گریه كند یا زشت است گریه كند و بی تابی خودشان را نشان دهند. فقط گوش باشید برای شنیدن و همپا باشید برای قدم برداشتن.موفق باشید. لیلاكامرانی، كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

    سحر

    سلام من یه سوال داشتم چطورمیتونم كاری كنم شوهرم به حرفم گوش بده وكاری روكه صددرصدمطمعنم اشتباهه انجام نده من چندتاكاركردم ولی جواب نداداول گریه وزاری وقهرجواب ندادبعدباخوبی ومهربونی وخوشی بازم جواب ندادبعدبراش دلیل ومدرك ومنطق اوردم كه كارت اشتباهه بازم جواب نداد واخرشم خونسرددیگه بهش اصرارم نكردم وگفتم هركارمیدونی خوبه انجام بده بااینكه ازنظرمن اشتباهه بازم جواب نداد دیگه نمیدونم چكاركنم وكاراشتباهش اینه كه فكرمیكنه تریاك ادموسالم نگه میداره ازچهل سال به بالا و۳۵ سالشه تاحالادنبال این چیزانبوده چون همیشه كنارشم مطمعنم ازش ولی الان سه چهارماهه ماهی یكبارانجام میده نمیدونم چكاركنم لطفاراهنماییم كنید

    سلام متاسفانه راهكاری ندارد جز اینكه تنهایشان نگذارید.ایشان باور دارند كاری كه می‌كنند برای سلامتشان خوب است.این باور را نمی‌توانید شما از بین ببرید.اینكه اشتباه است و ضرر دارد هم باور شماست. ایشان هم نمی‌توانند این باورها را تغییر دهند.شما تلاش كنید تنها نمانند.نوع رابطه ها را به آرامی تغییر دهید.شاید بد نباشد ایشان با پزشك مشورت كنند تا مطمئن بشوند چه آسیب هایی به خودشان می‌زنند.اما نكته اصلی این است ایشان دوست دارند تریاك مصرف كنند و بهترین دلیل برای رهایی از عذاب وجدان كارشان و ناراحتی های شما ،‌برای سلامت مفید بودن است. مراقب خودتان باشید.خودتان را قوی كنید.برنامه‌های خوب برای آینده خودتان و بچه هایتان داشته باشید.تمام تمركز و انرژی‌تان را برای خودتان و بچه هایتان بگذارید.نه اینكه به همسرتان توجه نداشته باشید.بلكه با توجه به ایشان، انرژی‌تان را برای حرف شنوی ایشان خرج نكنید چون تا خودشان نخواهند این كار امكان‌پذیر نخواهد بود.موفق باشید. لیلاكامرانی،‌كارشناس‌ارشد روان‌شناسی بالینی

    Vesta

    سلام خسته نباشید من یه ساله تو عقدم خیلی به مادرشوهرم حسادت میكنم ازش متنفرم حس میكنم شوهرم زیادی دوستش داره بهش توجه میكنه حالمو بهم میزنه وقتی میبینم مامانشو بغل میكنه میبوسه آتیش میگیرم دوست دارم برم موهای مادرشوهرمو بكنم دوس دارم داد بزنم بهونه بگیرم گریه كنم مادرشوهرم و پدرشوهرم رفته بودن شمال تو این مدت چون برادرشوهرم محصله من اومدم خونشون كه حواسم به برادرشوهرم باشه شبام همسرم میومد خونه و بعد كه مادرشوهرم اینا اومدن خواهرشوهرم بهم زنگ زد كه میای خونمون چند روز بمونی كمكم كنی اخه طفلك حامله بود ویار داشت نمیتونست كارای خونشو انجام بده خلاصه منم رفتم به همسرمم پیام دادم كه میرم اونجا واسه توام لباس و وسایلاتو میبرم بیا اونجا اول گفت باشه بعد پیام داد عزیزم من یه سر میرم خونه بعد میام اونجا گفتم چرا گفت هم دوش بگیرم هم مامانمو ببینم گفتم من برات لباس اوردم بیا اینجا دوش بگیر گفت میخوام مامانمو ببینم گفتم اوكی هرطور راحتی بعدشم دیگه هرچقدر پیام داد جوابشو ندادم دقیقا دو ساعت نشست خونه مامانش و انگار نه انگار من اینجا منتظرشم بعد دو ساعتم آقا به همراه مامانشون تشریف اوردن منم تا آخرشب لام تا كام هیچی نگفتم كاملا مشخص بود كه از یه چیزی ناراحتم همسرمم برعكس همیشه هیچی نپرسید هروقت میدید ناراحتم میبردم یه گوشه ازم میپرسید چمه و آرومم میكرد ولی انگار نه انگار حرصم گرفت بغض كردم هیچی نگفتم باباش اومد دنبال مامانش اینا و رفتن...رفتیم بخوابیم نشستم انقدر گریه كردم كه دیوونه شد گفت آخه چته یعنی من نباید برم دیدن مامانم منم گفتم خیلی بچه ننه ای خیلیا سالی یبار مامانشونو نمیبینن تو سر یه هفته رفتی دیدن مامانت من حالم گرفته بود حالمو نپرسیدی حالا اگه مامانت ناراحت بود خودتو میكشتی براش از مامانت متنفرم دوس دارم خفش كنم گفت من نمیدونم چرا اینطور شدی نمیدونم من زیادی لوست كردم یا بهت كم توجهی كردم اصن نمیدونم كی مقصره این وسط...توروخدا كمكم كنید چیكار كنم😢

    سلام.نتیجه ای كه من از نوشته شما گرفتم این است كه شما حتما باید حضوری به روان شناس مراجعه كنید.باور های مركزی و افكار منفی ای در شما نهادینه شده است و در پی آن قوانینی برای خودتان نوشته اید كه همه اینها شما را در زندگی پیش می برند.یعنی شما براساس آنچه دیده اید و شنیده اید باید و نبایدهایی دارید كه می توانند نادرست باشند.در نوشته شما حركت عجیبی از طرف همسرتان وجود ندارد،‌بلكه رفتار شما باعث تعجب است. برای بهتر شدن حال تان و این كه روزهایتان را خراب نكنید حتما به مشاوره مراجعه كنید.موفق باشید. لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی