مشاوره

  • مادر شاغل - یکشنبه 11 آذر 1397

    با سلام و خسته نباشید
    من یك دختر 16 ماهه دارم و شاغل هستم ، بعد از اتمام مرخصی در 11 ماهگی فرزندم ، شروع به كار نموده و پرستاری برای نگهداری دخترم در خانه استخدام كردیم. تقریبا بعد از گذشت شش ماه دخترم به پرستارش عادت نكرده و بعضی از روزها كه صبح زود بیدار میشه و پرستارش رو میبینه میچسبه به من و یا باباش كه در نهایت با گریه میذارم پیش پرستار و میرم سر كار ، این خانم خشك و جدی و كم حرف هستن ولی رسیدگیش به دخترم بد نیست. واقعا دغدغه ذهن من و پدرش همین موضوع هست ، لطفا به من بگین پرستار دخترم را عوض كنم یا نه ؟ و اگر عوض كنم صدمه روحی به دخترم وارد میشه یا نه؟

    جام جم سرا

    سلام.سوال شما خیلی كلی است. با توجه به شرایط باید تصمیم گرفت.اما نكاتی را به شما را یادآوری می‌كنم. كودك ممكن است اضطراب جدایی داشته باشد و در جدا شدن از شماها به مشكل برمی خورد.ممكن است از پرستارش ترسیده باشد و با دیدنش نخواهد با او تنها باشد. ممكن است كلا از تنهایی بترسد و...همه اینها نیاز به بررسی دقیق دارد.پیشنهاد می كنم حتما از روان شناس كودك كمك بگیرید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی، كارشناس ارشد روان‌شناس بالینی

  • زهره - شنبه 26 آبان 1397

    سلام.سه ساله با شوهرم عقدیم.تو این سه سال بارهاقول داده مراسم ازدواجمون رو بگیریم اما هر دفعه به دلیل دست تنگی نشده.حتی اردیبهشت امسال تالار و آرایشگاه و اتلیه رزرو كردیم برای 4 آذر .اما اوایل ابان كه میپرسم پس چی شد چرا كالاهارو نمیخریم میگه دستم تنگه بهم فرصت بده!!! دیگه خسته شدم هردو 33 سال داریم.همه هی میپرسند پس چرا نمیرید سرخونه زندگیتون!!برای همین منم دارم كارهای طلاقمو میكنم.به نظر شما كار درستی میكنم؟شوهرم كار ازاد داره خودم كارمندم.شوهرم ناراحته كه میخوام ازش جدا شم اما واقعا خسته شدم چون شرایط اقتصادی روز به روز بدتر میشه.مطمئنم نمیتونه از پس مخارج زندگی بر بیاد.سه سال پیش كه بهش میگفتم ذره ذره وسایل رو بخر میگفت تو چیكار داری وسایل با منه حالا هم كه میگه ندارم!

    جام جم سرا

    سلام.این كه دارید جدا می شوید را نمی دانم كار درستی است یا نادرست.اما به نظر می رسد تنها مشكل مالی در قضیه شما دخیل نیست؛ البته من از فرهنگ و رسوم شما خبر ندارم؛ اما با كمك بزرگترها حتما می شود مشكلات سرراه را بردارید و بهترین تصمیم را بگیرید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی، كارشناس ارشد روان‌شناس بالینی

  • ارغوان - سه شنبه 22 آبان 1397

    سلام خدمت شما .اول ازهمه ممنون بابت مشاوره های فوق العاده تاثیر گذارتون .من و همسرم بعداز مدتهادلسردی رابطه مون رو به بهبودی وبهتر شدنه فقط موردی كه هست چون حدود دوسال ازهم كینه و حتی نفرت داشتیم تاحدی كه خیلی از حریمهای زندگیمون شكسته شد و رومون بهم باز شد هرگز احساسات وعواطف خودمونو نسبت بهم بروز ندادیم و الان كه روابطمون خوبه از سرخجالت یا شرمندگی نمیتونیم ابراز علاقه كلامی بكنیم مثلا الفاظ عاشقانه حتی اس ام اسی هم بهم نمیگیم .خودم شخصا هرچقدر سعی میكنم روم نمیشه ابراز كنم.میشه لطفا راهكار بدید.ممنونم

    جام جم سرا

    سلام.اگر به بخشش رسیده اید ، یعنی همدیگر را بخشیده اید و ادامه مسیر داده اید،‌ نباید نگران یا خجالت زده باشید.بالاخره از جایی باید شروع كرد به بازسازی و احیاء. باید تمرین كنید و شروع این تمرین می تواند یه پیام كوتاه از گفته های كسی باشد یا فرستادن یه عكس یا نقاشی و...فقط هنگام فرستادن پیام به قبل و بعد از آن فكر نكنید. جای همسرتان فكر نكنید. فقط به هدف تان فكر كنید و نتیجه دلخواه تان.اگر جای دیگری فكر كنید و بخصوص افكارتان منفی باشد ،‌ به هدف مورد نظر نخواهید رسید.پس تمرین و شروع كنید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی، كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

  • علی - دوشنبه 21 آبان 1397

    سلام خانم كامرانی. ممنون از وقتی كه برای خوانندگان سایت میگذارید و احترامی كه برای ما قائل میشید.
    سوال من در مورد مادرم هست. مادر من حدود 3 سال هست كه بازنشست شدند(معلم بودند) و تقریبا با فاصله چند ماه هم مادرشونو از دست دادن. چندوقتی هست كه تحت نظر روانپزشك هست و از بیماری افسردگی رنج میبره. همچنین از سال ها قبل دچار وسواس بود چه وسواس فكری چه وسواس تمیزی. مدل بیماری مادرم جوری هست كه اطرافیانش كه شامل منو برادرم و پدرم هست به شدت تحت فشار هستیم. به علت وسواس فكری اگه كاری رو به ما بگه اون كار حتما باید انجام بشه بی برو برگرد وگرنه گریه میكنه و افسردگیش چندبرابر میشه، با كسی حرف نمیزنه و قیافش جوری میشه كه اگه ببینیش تمام غم های عالم میاد سرت. بطور مثال با اصرار خودش با كلی درد سر خونه ی جدید خریدیم حالا بعد از یكسال به شدت اصرار میكنه كه باید از اینجا بریم چرا كه معتقده حال روحیش توی این خونه بدتر شده. این یه نمونه از صدها مساله ای هست كه مادرم هر از گاهی بهش اصرار میكنه. از طرفی به من و برادرم به شدت وابسته است كه حتی به سختی اجاز میده منو برادرم كه 27 و 32 سالمون هست از خونه بریم بیرون. خیلی با آشنایان و اطرافیانش رفت و امد نداره. بخاطر همین هم راضی نشد من یا برادرم خارج از كشور ادامه تحصیل بدیم. من واقعا با وضعیت مادرم بسیار نگران ایندم هستم چرا كه احتمال بروز مشكل هنگام ازدواج ما وجود داره، یا اگه قصد كار كردن در شهر دیگه ای رو داشته باشیم. ناگفته نمونه با ازدواج كردن ما مشكلی نداره. یكی از دلایلشم این هست كه فكر میكنه عروس بیاره یكم سرش گرم میشه. سوال من از شما اینه كه مدل رفتاری ما باید باهاش چه شكلی باشه؟ برادر و پدرم خیلی وقت ها از كوره در میرن و باهاش بحث و جدل میكنن ولی من نه. به همین دلیل به من خیلی بیشتر وابستس. خیلی هم نمیتونن پدر و برادرم رو با خودم همراه كنم. . لطفا منو راهنمایی كنید. در ضمن تحصیلات مادرم لیسانس، پدرم دیپلم و منو برادرم فوق لیسانس هست.
    سپاس از اینكه وقت با ارزشتون رو در اختیار ما می گذارید.

    جام جم سرا

    سلام.مشكلات مادر شما پیچیده به هم شده‌است.درمان هر كدامشان هم زمان می برد و صبر و ممارست می‌خواهد. شما فقط كافی است مادرتا ن را همین جوری كه هست بپذیرید. البته این پذیرش بسیار سخت اتفاق می افتد .بهترین راه حل این است كه همراه دیگر اعضای خانواده از مشاوره حضوری روان شناس كمك بگیرید. باید با هم همراه شوید.این كه یك نفر فقط این كارارا بكند بی فایده است. رفتارهای مادرتان به بیماریش وابسته است. نمی توان برای ایشان نسخه ای تجویز كرد مگر همراه با دارو و روان درمانی. پس ایشان را بپذیرید و سعی كنید بهترین راه ها را انتخاب كنید.جلسات روان درمانی را هر هفته برای مادرتان در نظر بگیرید و از انها غافل نشوید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روانشناسی بالینی

  • اشكان 1991 - پنج شنبه 17 آبان 1397

    سلام و عرض ادب دارم خدمت مشاورین محترم. بنده 27 سالمه و مدت چند سالیه كه عاشق یه خانومی هستم و باهم در ارتباطیم. اما تو یك سال گذشته چند بار كاملا ارتباطشو با من قطع كرده و هر بار خودش برمیگرده و دوباره رابطه مون شروع میشه. واقعا موندم چیكار كنم خیلی دوسش دارم هروقت برمیگرده توانایی "نه" گفتن ندارم! اما بعد از مدتی كه برمیگرده آنچنان تحقیرم میكنه انگار اضافی هستم تو زندگیش بطوریكه میگم دفعه بعد جوابشو نمیدم و ردش میكنم، خیلی بهم سخت میگذره، بخاطر همین رفتارشم نتونستم با خانواده م دوست داشتنشو در میان بذارم. لطفا راهنمایی بفرمایید ممنون میشم.

    جام جم سرا

    سلام.شما ترس از تنها ماندن دارید.باید روی اعتماد به نفس‌تان كار كنید.ایشان هم مشكلات خاص خودشان را دارند.اگر تمام موارد شما مورد پسند ایشان باشد نمی‌روند و بعد برگردند.اما چون هر دفعه در برگشت مورد استقبال شما قرار گرفته‌اند می‌دانند بالاخره جایگاهی دارند و این رفتارشان تقویت می‌شود.با افزایش اعتماد به نفس ،‌قدرت "نه" گفتن را هم یاد خواهید گرفت.پس تغییر این رویه به شما بستگی دارد كه چگونه برخورد كنید. چون هر رفتاری علتی دارد و بهترین راه ادامه رفتار، تقویت آن است. تمرین كنید تا رفتارتان عوض شود.از ترس تنها ماندن ،‌تصمیمات اشتباه نگیرید.احساسات واقعی خودتان را بشناسید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

  • سولماز - یکشنبه 13 آبان 1397

    سلام
    20روز از فوت مادر شوهرم میگذره خیلی زن مهربونی بود .الان شوهرم خیلی گریه میكنه و ناراحته ,شوهرم 38سالشه و تو این مدت همه كس او مادرش بوده الان خیلی تنها شده , ما هنوز توی دوران عقدیم میشه بهم راهكار بدین چطوری میتونم كمكش كنم .خیلی ممنون

    جام جم سرا

    سلام.ایشان باید دوران سوگ را سپری كنند و این زمان می برد.شما می توانید درك و همدلی داشته باشید. مانع گریه ایشان نشوید. از شخص فوت شده خاطره تعریف كنید.خیرات بدهید یا كاری كه دوست داشتند را انجام دهید. سر مزار بروید. همسرتان را درك كنید.اگر بدخلقی كردند ناراحت نشوید و دعوا نكنید.همین درك و همدلی بزرگترین كمك به ایشان است. همقدم شوید. دوتا گوش بشوید برای شنیدن بدون اظهارنظر.در همدردی بگویید كه گریه كردن و ابراز ناراحتی منافاتی با قوی بودن و مرد بودن ایشان ندارد.ایشان حق دارند بی تاب باشند. نگویید چون مرد است نباید گریه كند یا زشت است گریه كند و بی تابی خودشان را نشان دهند. فقط گوش باشید برای شنیدن و همپا باشید برای قدم برداشتن.موفق باشید.
    لیلاكامرانی، كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

  • سحر - پنج شنبه 10 آبان 1397

    سلام من یه سوال داشتم چطورمیتونم كاری كنم شوهرم به حرفم گوش بده وكاری روكه صددرصدمطمعنم اشتباهه انجام نده من چندتاكاركردم ولی جواب نداداول گریه وزاری وقهرجواب ندادبعدباخوبی ومهربونی وخوشی بازم جواب ندادبعدبراش دلیل ومدرك ومنطق اوردم كه كارت اشتباهه بازم جواب نداد واخرشم خونسرددیگه بهش اصرارم نكردم وگفتم هركارمیدونی خوبه انجام بده بااینكه ازنظرمن اشتباهه بازم جواب نداد دیگه نمیدونم چكاركنم وكاراشتباهش اینه كه فكرمیكنه تریاك ادموسالم نگه میداره ازچهل سال به بالا و۳۵ سالشه تاحالادنبال این چیزانبوده چون همیشه كنارشم مطمعنم ازش ولی الان سه چهارماهه ماهی یكبارانجام میده نمیدونم چكاركنم لطفاراهنماییم كنید

    جام جم سرا

    سلام متاسفانه راهكاری ندارد جز اینكه تنهایشان نگذارید.ایشان باور دارند كاری كه می‌كنند برای سلامتشان خوب است.این باور را نمی‌توانید شما از بین ببرید.اینكه اشتباه است و ضرر دارد هم باور شماست. ایشان هم نمی‌توانند این باورها را تغییر دهند.شما تلاش كنید تنها نمانند.نوع رابطه ها را به آرامی تغییر دهید.شاید بد نباشد ایشان با پزشك مشورت كنند تا مطمئن بشوند چه آسیب هایی به خودشان می‌زنند.اما نكته اصلی این است ایشان دوست دارند تریاك مصرف كنند و بهترین دلیل برای رهایی از عذاب وجدان كارشان و ناراحتی های شما ،‌برای سلامت مفید بودن است. مراقب خودتان باشید.خودتان را قوی كنید.برنامه‌های خوب برای آینده خودتان و بچه هایتان داشته باشید.تمام تمركز و انرژی‌تان را برای خودتان و بچه هایتان بگذارید.نه اینكه به همسرتان توجه نداشته باشید.بلكه با توجه به ایشان، انرژی‌تان را برای حرف شنوی ایشان خرج نكنید چون تا خودشان نخواهند این كار امكان‌پذیر نخواهد بود.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس‌ارشد روان‌شناسی بالینی

  • Vesta - دوشنبه 7 آبان 1397

    سلام خسته نباشید
    من یه ساله تو عقدم خیلی به مادرشوهرم حسادت میكنم ازش متنفرم حس میكنم شوهرم زیادی دوستش داره بهش توجه میكنه حالمو بهم میزنه وقتی میبینم مامانشو بغل میكنه میبوسه آتیش میگیرم دوست دارم برم موهای مادرشوهرمو بكنم دوس دارم داد بزنم بهونه بگیرم گریه كنم مادرشوهرم و پدرشوهرم رفته بودن شمال تو این مدت چون برادرشوهرم محصله من اومدم خونشون كه حواسم به برادرشوهرم باشه شبام همسرم میومد خونه و بعد كه مادرشوهرم اینا اومدن خواهرشوهرم بهم زنگ زد كه میای خونمون چند روز بمونی كمكم كنی اخه طفلك حامله بود ویار داشت نمیتونست كارای خونشو انجام بده خلاصه منم رفتم به همسرمم پیام دادم كه میرم اونجا واسه توام لباس و وسایلاتو میبرم بیا اونجا اول گفت باشه بعد پیام داد عزیزم من یه سر میرم خونه بعد میام اونجا گفتم چرا گفت هم دوش بگیرم هم مامانمو ببینم گفتم من برات لباس اوردم بیا اینجا دوش بگیر گفت میخوام مامانمو ببینم گفتم اوكی هرطور راحتی بعدشم دیگه هرچقدر پیام داد جوابشو ندادم دقیقا دو ساعت نشست خونه مامانش و انگار نه انگار من اینجا منتظرشم بعد دو ساعتم آقا به همراه مامانشون تشریف اوردن منم تا آخرشب لام تا كام هیچی نگفتم كاملا مشخص بود كه از یه چیزی ناراحتم همسرمم برعكس همیشه هیچی نپرسید هروقت میدید ناراحتم میبردم یه گوشه ازم میپرسید چمه و آرومم میكرد ولی انگار نه انگار حرصم گرفت بغض كردم هیچی نگفتم باباش اومد دنبال مامانش اینا و رفتن...رفتیم بخوابیم نشستم انقدر گریه كردم كه دیوونه شد گفت آخه چته یعنی من نباید برم دیدن مامانم منم گفتم خیلی بچه ننه ای خیلیا سالی یبار مامانشونو نمیبینن تو سر یه هفته رفتی دیدن مامانت من حالم گرفته بود حالمو نپرسیدی حالا اگه مامانت ناراحت بود خودتو میكشتی براش از مامانت متنفرم دوس دارم خفش كنم گفت من نمیدونم چرا اینطور شدی نمیدونم من زیادی لوست كردم یا بهت كم توجهی كردم اصن نمیدونم كی مقصره این وسط...توروخدا كمكم كنید چیكار كنم😢

    جام جم سرا

    سلام.نتیجه ای كه من از نوشته شما گرفتم این است كه شما حتما باید حضوری به روان شناس مراجعه كنید.باور های مركزی و افكار منفی ای در شما نهادینه شده است و در پی آن قوانینی برای خودتان نوشته اید كه همه اینها شما را در زندگی پیش می برند.یعنی شما براساس آنچه دیده اید و شنیده اید باید و نبایدهایی دارید كه می توانند نادرست باشند.در نوشته شما حركت عجیبی از طرف همسرتان وجود ندارد،‌بلكه رفتار شما باعث تعجب است. برای بهتر شدن حال تان و این كه روزهایتان را خراب نكنید حتما به مشاوره مراجعه كنید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

  • مریم - چهارشنبه 25 مهر 1397

    با سلام و وقت بخیر . دختری 37 ساله هستم . از بس در اطراف افراد ناموفق در ازدواج دیدم با زندگیهای یكنواخت و بی روح . بی پولی و بیكاری و خیانت و... كلاً علاقم رو به ازدواج از دست دادم . همش بر این تصورم تو ایران حق زنها به شدت خورده میشه و قانون از اونها حمایت نمیكنه . هیچ توجه و هیچ علاقه ای به ازدواج با هیچ كس ندارم . خیلیها باورشون نمیشه و فكر میكنن من شرایط ازدواج ندارم درصورتیكه واقعاً از ازدواج منزجرم . از طرفی به سنم نگاه میكنم و میبینم تا 40 سالگی راهی نمونده ، هیچ فرزندی ندارم . از طرفی حوصله هیچ مردی رو برای دراز مدت تحمل كردن ندارم . نمیدونم چجوری با این دوگانگی كه در من بوجود اومده كنار بیام .

    جام جم سرا

    سلام. این كه خیلی طبیعی است كه زندگی اطرافیان بر ما اثر بگذارد ؛‌اما درستش این است كه اثرپذیری را منطقی كنیم.یعنی همه آنچه هست را نگیریم بلكه از آن نقاط مثبت و منفی را جدا كنیم و ببینیم اگر ما بودیم چه راه حل هایی برایمان وجود داشت.این كه شكست دیگران ما را بترساند خوب نیست و می توان نتیجه گرفت آموختن درست نبوده است. نكته دیگر تعارض شماست .یا می خواهید ازدواج كنید یا نمی خواهید.هر كدام مثبت و منفی هایی دارند.باید بدانید این مثبت و منفی ها چیست.با تحلیل آنها می توانید نتیجه بگیرید.اما نتیجه را باید بپذیرید.پذیرش مهم ترین اتفاق این موضوع است.شما به پذیرش نرسیده اید.نه در مجرد ماندن و نه در ازدواج.بهتر این است باید حضوری به روان شناس مراجعه كنید تا شما را گام به گام راهنمایی كند تا بتوانید بهترین تصمیم را بگیرید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

  • مظلوم - دوشنبه 23 مهر 1397

    سلام دختری 29ساله ام. متاسفانه اصلا نمی‌تونم از خودم دفاع كنم و همه جا در حالی‌كه حق با منه حقم خورده میشه،مثلا رفتم محضر خونه بنام بزنم مالك پول محضر نداد و از من گرفت در حالی‌كه اون باید میداد. می‌خواستم از خودم دفاع كنم اما چون داد زد شروع كردم گریه كردن و همه حرفای توی ذهنم پرید و اونم از سادگیم سوءاستفاده كرد. این تنها یه مورد از هزاران سوءاستفاده و محكوم شدنم بود. در حالی‌كه حق با منه و هر كسی هم كه میفهمه نمیتونم از خودم دفاع كنم و آدم ساده و مظلومیم از من سوءاستفاده می‌كنه. هر كی هر حرفی بزنه شروع می‌كنم گریه كردن و باعث تمسخر اطرافیانمم شده علت گریه هم اینه كه به من زور میگن. منم میخوام از خودم دفاع كنم ولی نمی‌تونم یادم میره چی باید بگم در جواب سكوت می‌كنم واقعا از این وضعیتم خسته شدم.

    جام جم سرا

    سلام.مشكل شما چند بخش دارد.اول این كه دو.ره رشد شما به گونه‌ای بوده است كه اعتماد به نفس تان را ضعیف كرده است.حالا چگونه بوده است نیاز به بررسی دقیق و ریشه ای دارد كه از این طریق امكان ندارد.بخش دیگر این كه می‌گوییدهمه سرشما كلاه می‌گذارند.فكرنمی‌كنم همه چنین كاری بكنند.این كه همه این كار را می‌كنند یا شما تصور می‌كنید هم نیاز به بررسی دقیق دارد.این یك باور نادرست است.همین جای بحث دارد.اما توصیه ام به شما این است كه حتما روی اعتماد به نفس‌تان كار كنید.تمرین هایی وجود دارد كه فعلا به شما كمك می‌كند اما راه حل اصلی نیست.برای گرفتن بهترین نتیجه باید حضوری به روان شناس مراجعه كنید چون نیازمند بررسی تك‌تك این باورهایتان هستید.
    این تمرین ها به شما كمك خواهد كرد.
    خواستن:
    در گام اول باید بخواهید كه تغییر كنید و فرد دیگری شوید. میزان بهبودی اعتمادبه‌نفس شما به میزان خواستن، انگیزه، توجه، احساس مسئولیت و پشتكار شما بستگی دارد.
    خودشناسی:
    باید تصویرهای نادرستی را كه در ذهنتان دارید، بشكنید. باید یك تصویر واقعی داشته باشید. بدین منظور، روی یك كاغذ جنبه‌های مثبت و منفی خود را در همه‌ی زمینه‌ها‌ی جسمی، روحی، رفتاری، افكار و احساسات بنویسید. اگر خودتان را همان طور كه هستید بشناسید و همه‌ی جنبه‌های ضعف و قوت‌تان را بپذیرید، گام بزرگی برای بهبود اعتمادبه‌نفس خود برداشته‌اید.
    به چالش كشیدن:
    پس از آن، افكار، احساسات و رفتارتان را ارزیابی كردید. با خودتان به گفت‌وگو بنشینید و درست و غلط بودن آن‌ها را سبك و سنگین كنید.
    خودكنترلی:
    سخت‌ترین و آخرین گام را محكم بردارید. احساسات منفی را مهار كنید. بر افكار و احساسات‌تان مسلط باشید و آن‌ها را به كنترل خود درآورید. شیوه‌ی تفكرتان را تغییر دهید. سخت‌گیر نباشید. شتاب‌زده نتیجه‌گیری نكنید. در هیچ موردی پیشگیری نكنید. مثبت باشید و از كلمات منفی اجتناب كنید. برای خودتان و تواناییهای‌تان ارزش قائل باشید. به خودتان احترام بگذارید. از جهت جسمی و ظاهری به خودتان برسید و ورزش كنید. خوابتان را منظم كنید. خودتان باشید. روابط اجتماعی از جمله رابطه با دوستان و اقوام خود را تقویت كنید. سعی كنید همیشه لبخند بزنید. راحت راه بروید و بنشینید. سرتان را بالا نگه دارید و موقع گفت‌وگو به چشمان طرف مقابل نگاه كنید.
    تمرین اول : نوشتن جملات مثبت و هرروز این جملات را جلوی آیینه حداقل به مدت 10 دقیقه به خودتان بگویید .
    تمرین دوم :یك آگهی تبلیغاتی برای خودتون درست كنید یك فیلم كوتاه یا یك نوشته زیبا از توانایی های خودتون و هرروز چند بار به آن نگاه كنید یا بخونید .
    تمرین سوم : مراقبت از جسم خود
    بدین صورت كه هرروز استحمام كنید ، شاداب مرتب باشید ، 8 ساعت خواب شیرین شبانه داشته باشید ، صبحانه كامل میل كنید و در طی روز نیز میوه و سبزیجات بخورید و از خوردن چای یا قهوه درطی روز لذت ببرید.
    تمرین چهارم : به خودتون برسید.
    به وضع ظاهر خود برسید، كفش هایتان را واكس بزنید ، مسواك بزنید، تمرین های پوگا انجام بدید، لباس های مد روز بپوشید ولی افراط نكنید ، بانظم باشید و شلخته نباشید .
    تمرین پنجم : تبسم زدن و لبخند زدن عامل دیگری است كه موجب افزایش اعتمادبه نفس می شود .
    تمرین ششم:هنگام صحبت كردن با مخاطبین به چشمانشان آنها نگاه كنید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روان شناسی بالینی

  • سهیلا - سه شنبه 17 مهر 1397

    برادر گرامی آقا مهران عزیز . سلام و وقت بخیر . من اجازه میخوام كه یه خورده گیری از شما بكنم و اون هم اینكه به جای اینكه اینهمه صبر كنید و منتظر تماس مادرتون بشید ایكاش سعی میكردید تا در حدود چارچوب عرف جامعه و خانواده سالم با این خانوم صحبت می كردید . بیرون می رفتید تا بهتر اون رو بشناسید و اون هم شما رو بشناسه . من شاید باورتون نشه 7 سال مثل شما درگیر یه عشق كزایی بودم ، از همون عشقهای توی داستانها دوری و فراق و خلاصه كلی اذیت شدم ، بعد 7 سال تونستم ایشون رو ببینم خداشاهده شاید باورتون نشه ، اونروز دیدار اون عشق برام از بین رفت ، باخودم می گفتم این بود اونكه 7 سااااااااال منتظرش بودم . باور میكنید چند روز بعد اون دیدار خودمو كامل پیدا كردم و به زندگیم به خوبی و خوشی ادامه دادم تا به الان خداروشكر. حتی با خودم فكر میكنم خوب شد كه اون عشق به ازدواج و یا دوستی منتهی نشد .

  • م - دوشنبه 16 مهر 1397

    سلام همسربنده زیاد اهل كاركردن نیست میوه وخرید های خانه ماراهم پدرومادر انجام می دهند حتی هنوز یك میوه فروشی نرفتیم خریدهای جزیی راشاید ولی خیلی كم بااینكه بچه دار شدیم ما بی بی بچه راانها می خرندتا ارزانتر بخرند به نظرم نوعی دخالت شده وتصمیم من برای همسرم مهم نیست وشغلش طوری است كه حقوقش عقب می افتد انها می خرند بعد می نویسند حقوقش راگرفت به انها می دهد ومن اصلا نمی بینم وبامن مشورت نمی كنداینكه انها كمك می كنند رامی فهمم ولی اینجوری پسرشان نمی فهمد وراه زندگی كردن رایادنمی گیرد به نظرشماچطوری هم به همسرم وهم به خانواده اش بگم كمكم كنید

    جام جم سرا

    سلام.نمی دانم در خانواده همسرتان با چه كسی راحت تر هستید،‌مادر،‌پدر،‌خواهر یا برادر.با آن كه راحتید و رابطه بهتری دارید مشكل تان را در میان بگذارید.اما نكته مهم این است ابتدا باید بگویید كه كمك و مهربانی آنها را درك می كنید و برایتان ارزشمند است و...اما نگرانید كه همسرتان خودش به تنهایی نتواند از پس مشكلات زندگی برآید .منظور این است ابتدا حسن ها و كارهای خوب شان را نام ببرید و بعد از نگرانی هایتان بگویید نه این كه من دوست ندارم ، من نمی خواهم و من و من و من و....نوع گفتگو بسیار مهم است.چون شما نمی‌توانید تغییرات بزرگی در شخصیت و نوع مراودات همسر و خانواده شان ایجاد كنید.موفق باشید.
    لیلاكامرانی،‌كارشناس ارشد روانشناسی بالینی

  • gf - دوشنبه 16 مهر 1397

    با سلام و خسته نباشید. من مشكلی كه دارم این است كه طرز صحبت كردن در مراسم خواستگاری طوری است كه خواستگار را جذب نمی كنم. و خواستگار برداشت بدی نسبت به سوالات من می كند. دوم اینكه وقتی از حقوق و پس انداز سوال می پرسم طرف فكر می كند من مادی گرا هستم . در صورتیكه لیسانس دارمم و موقعیت كاری خوبی هم دارم و كلا نسبت به خیلی از دختران دیگر موقعیت خوبی دارم. 32 سالمه .وقتی خواستگار می آید یجوری هیجان زده می شوم و استرس می گیرم و نمی توانمم مدیریت كنم و همین مشكلات باعث میشود خواستگار جلسه اول از من خوشش نیاید.لطفا راهنمایی كنید در مراحل اولیه خواستگاری چگونه و از چه چیزهایی سوال شود؟