کلمه کلیدی: شیما نادری
  • روز خواستگاری چه بپرسیم؟

    خانه از تمیزی برق می‌زد، ظرف میوه روی میز بود و عطر چای تازه دم، خانه را فراگرفته بود، اعضای خانواده لباس‌های رسمی‌شان را پوشیده بودند و هر کس خودش را سرگرم کاری نشان می‌داد، هرچند اندکی اضطراب در چهره میزبانان موج می‌زد. از همه بدتر زهرا بود که در اتاقش نشسته بود و به این فکر می‌کرد که چه بپرسد و چه پاسخ دهد.

  • بیا با هم حرف بزنیم

    می‌خواهم با فرزندم دوست باشم، اما آنقدر از هم فاصله داریم که دریغ از یک ساعت حرف مشترک بین ما. کمتر پیش می‌آید حرف‌هایمان به مشاجره ختم نشود؛ شاید به همین دلیل باشد که او همیشه در اتاقش با رایانه، تلفن و کتاب‌هایش مشغول است و من همیشه با روزنامه، جدول و تلویزیون.

  • عزیزترین مرد ​زندگی من

    بابات رو بیشتر دوست داری یا مامانت رو؟ این سوال سخت دوران کودکی ما بود، با یک پاسخ تکراری: هردو. وقتی کسی سمج‌بازی می‌کرد تا از ته دلمان خبردار شود، دوروبرمان را نگاه می‌کردیم و مِن مِن کنان می‌گفتیم: مامانم رو. شاید چون مادر همیشه نقش اول قصه‌های چاردیواری ما بود.

  • باید و نبایدهای ارتباط با جنس مخالف

    مادربزرگم هر وقت می‌خواهد ارتباط با جنس مخالف را نهی کند با کلی افتخار می‌گوید: «من پدربزرگت را اولین بار سر سفره عقد دیدم، اصلا کسی از من نظری نپرسید، یک شب خوابیدم و فردا صبح که بیدار شدم خواهرم گفت: دیشب شوهرت دادند»! به او می‌گویم اگر پدربزرگ را دوست نداشتی و بعد از ازدواج به او انس و الفت پیدا نمی‌کردی چه؟ آن‌وقت همین‌قدر با افتخار از این‌که چشم‌بسته شوهرت دادند یاد می‌کردی؟ او هم می‌خندد و می‌گوید زمانه با زمانه فرق می‌کند، زمان ما وقتی حرف از خواستگار می‌شد دختران از شرم تا بناگوش سرخ می‌شدند.