کلمه کلیدی: کتاب خوب
  • دقایقی بیشتر برای با هم بودن

    حوصله‌ام سر رفته بود. پارک هم شلوغ‌تر از همیشه بود و سروصدای بچه‌ها کم‌کم خسته‌ام می‌کرد. دختر کوچکم روی تاب نشسته و مشغول بازی بود. چنان می‌خندید و شاد بود که انگار اصلا به برگشتن به خانه فکر نمی‌کرد. از دیدن چهره شاد و سرحالش خوشحال می‌شدم، ولی نمی‌توانستم بیشتر از این در پارک بمانم. داخل خانه کارهای زیادی داشتم که باید به آنها هم می‌رسیدم، برای همین از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم.