کلمه کلیدی: شیما نادری
  • استقبال ‌از ماه‌ترین ‌ماه سال

    جام جم سرا- ۱۱ ماه از آخرین شب‌زنده‌داری‌هایم گذشته است، پروردگارا مرا به خاطر داری؟ من همان بنده فراموشکاری هستم که توبه کردم و عهد بستم و به بخشش تو دل خوش کردم، من همانی‌ام که از پس صدبار توبه شکستن دوباره باز آمده‌ام.

  • نگاهی به اثرات مشاجره والدین بر کودکان

    بچه‌ها در خانه‌ای پر از بحث و جدل و دعوا

    جام جم سرا:‌ این بار هم بحث بر سر یک مساله کوچک شروع شد، اما کم‌کم بحثشان بالا گرفت و کنترل اوضاع از دستشان خارج شد. دیگر صداهایشان هم به اندازه کافی بلند شده بود؛ یادشان رفته بود که زن و شوهرند، زیر یک سقف زندگی می‌کنند، و از همه مهمتر، کودکی گوشه اتاق، با ترس به این میدان جنگ خیره شده و قلبش مثل یک گنجشک کوچک می‌زند.

  • من مرتضی هستم؛ یک معتاد

    مهارت‌های رفتاری خانواده با معتادان بهبودیافته

    جام جم سرا: «سلام من مرتضی هستم یک معتاد». دستش را پایین آورد و به فکر فرو رفت، چند ماهی می‌شد که اوضاع کمی تغییر کرده بود، نه از آن خماری‌های مرگ‌آور خبری بود و نه از آن نشئگی‌های زودگذر. باید کاری دست و پا می‌کرد، هیچ چیز به اندازه یک کار ثابت نمی‌توانست آشفتگی‌های ذهنی‌اش را جمع کند، اما آخر چه کسی حاضر بود دفتر و دَستَکش را به او بسپرد.

  • بخشش... سخت‌ترین کار دنیا!

    جام جم سرا: بخشش صفت خوبی است که اگر فردی داشته باشد هم خودش به آرامش می‌رسد و هم دیگری را آسوده خاطر می‌کند، اما گاهی ما با کسانی مواجه می‌شویم که روح بزرگی برای بخشش دارند، اما این بخشش و بزرگواری هیچ‌گاه شامل حال خودشان نمی‌شود.

  • اولین پلۀ زندگی مشترک: اسرار مگو را به دیگران مگو

    جام جم سرا: دلمان که می‌گیرد آن هم در این هوای ابری و زمستانی، یک بهانه کوچک باعث می‌شود بخواهیم با دوستانمان درددل کنیم یا با حرف زدن، کمی از بار روانی مشکلات بکاهیم؛ اما گاهی درددل‌های ساده و خودمانی، یا گلایه‌هایی که در میان صحبت خود بدون هیچ غرضی می‌گوییم با گذر زمان موجب به‌هم خوردن آرامش و ایجاد دلخوری‌هایی می‌شود که اصلا فکرش را نکرده بودیم.

  • چرا میل جوانان به دوری از خانواده فزونی گرفته است؟

    تلخ و شیرین زندگی در خانه‌های مجردی

    جام جم سرا: «تصور کن یک خانه مجردی داشته باشی، آن وقت اختیارت دست خودت است، این‌که کجا بروی، با چه کسی نشست و برخاست کنی، کی بخوابی و کی بیدار شوی. عجب زندگی شیرینی...» اما راستش را بخواهی این فقط یک روی سکه است، روی دیگرش زیر این زرق و برق‌ها پنهان شده است، همان بخشی که خیلی هم شیرین و خواستنی نیست.

  • من همسر می‌خواهم نه مادر

    «خسته شدم از بس که می‌خوای منو ترو خشک کنی، من بچه نیستم، می‌تونم کارامو خودم انجام بدم، این‌قدر باهوش هستم که بفهمم کی لباس گرم بپوشم کی لباس خنک، قرار ملاقات‌هام یادم نمیره، از تاریخ پرداخت قبض‌ها خبر دارم، کم‌کم دارم باور می‌کنم که یه پسر بچه ده ساله احمقم که اگه مامانم باهام نباشه عاجز و ناتوان می‌شم، خسته شدم از تو و مادری‌هات، من دلم همسر می‌خواد نه مادر!»

  • من و تو ما نشدیم... افسوس

    چگونه با به هم‌خوردن نامزدی مواجه شویم؟

    «ای بابا آخر چرا؟ ما که داشتیم خودمان را برای عقد و عروسی آماده می‌کردیم...»، «غصه نخور باز هم خدا را شکر که همین اول فهمیدید به درد هم نمی‌خورید؛ حالا مشکلتان چه بود؟»، «اصلا از همان روز بله‌بران، من گفتم شما به درد هم نمی‌خورید، حالا آنها به هم زدند یا شما نخواستید؟!»...

  • فوت و فن های انتخاب مشاور خوب

    به نظر تو بریم پیش‌ مشاور یا «عمه خانم»؟!

    «چه کسی گفته مشاور می‌تواند مشکل ما را حل کند؟ مگر مشاور از زندگی ما خبر دارد، یا عادت و رفتارهایمان را می‌شناسد؟ مگر می‌داند از چه خانواده‌ای هستیم و چه چیزهایی برایمان مهم است؟ همان عمه خانم از همه بهتر است، هر چه باشد بزرگ این فامیل است و سرد و گرم روزگار را چشیده، با رسم و رسوم خانواده‌هایمان هم آشناست. مبادا فکر کنی بی‌سند و مدرک حرف می‌زنم کلی تجربه دارم، همسر من تا به حالا بیش از ده بار قهر کرده و رفته منزل پدرش، اما هر بار این عمه خانم با ترفندی مشکلاتمان را حل کرده!»

  • یکی بیاد از رختخواب جدام کنه لطفاً

    همیشه موقع انتخاب واحد حواسم را جمع می‌کردم که هیچ درسی را ساعت 8 صبح انتخاب نکنم، اما در نهایت، برنامه‌ریزی دانشگاه بر نقشه‌هایم فائق می‌آمد و مجبور می‌شدم دو سه روز هفته را کله‌ سحر از خواب بیدار شوم و به دلیل دوری دانشگاه طبق معمول دیرتر از باقی همکلاسی‌ها به کلاس برسم، خیلی وقت‌ها هم به امید پنج دقیقه بیشتر خوابیدن چشم بر هم می‌گذاشتم و وقتی بیدار می‌شدم که دیگر کار از کار گذشته بود.

  • چرا این‌قدر زشتم؟

    به‌دقت چشم به آینه دوخته‌ و تمام تمرکزش روی جوش قرمزی بود که کنار لبش بالا آمده بود! همان‌طور که دو تا انگشتش را دو طرف آن جوش تنظیم می‌کرد، روبه خواهرش کرد و گفت: جوش‌های صورت من به یک سیستم هوشمند متصل است و منتظرند نزدیک یک مهمانی یا عروسی بشود که خودشان را نشان دهند، این هم شانس من است!

  • غمی از جنس پاییز

    اگر بعضی‌ها با شروع پاییز حالشان بهتر می‌شود و یک دقیقه قدم زدن زیر نم‌نم باران را با دنیا عوض نمی‌کنند، برخی دیگر با رسیدن پاییز دچار غم و اندوه و افسردگی می‌شوند؛ اختلالی که با کوتاه شدن روز و ابری شدن هوا در پاییز و زمستان خودش را نشان می‌دهد و تا اوایل بهار مهمان اجباری جان و روان می‌شود.

  • کنترل خشم؛ مهارتی که باید آموخت

    «من که چیزی نگفتم، چرا اینقدر داد می‌زنی، اصلا من و احترام مادر بودنم را بگذار کنار، به خودت رحم کن، هیچ‌کس جرات ندارد با تو همکلام شود که مبادا عصبانی شوی. این رفتار برایت دردسرساز می‌شود، فکر کردی همه پدر و مادر می‌شوند که صبوری کنند، معلم و استاد و رئیس که مثل ما این همه داد و هوارت را تحمل نمی‌کند، حالا می‌بینی...»

  • دختران توانمند تربیت کنید

    دیگر آن کل‌کل‌های دوران کودکی هم نخ‌نما شده و از اعتبار افتاده است. یادم هست وقتی کوچک بودم کافی بود چند پسربچه شیطان دور هم جمع شوند تا دم بگیرند که «دخترا موشن مثل خرگوشن، پسرا شیرن مثل شمشیرن...»، آن زمان حضور دختران کمرنگ بود، درصد کمتری از آنان به دانشگاه می‌رفتند، به مسابقات علمی و ورزشی بین‌المللی راه پیدا نمی‌کردند، تعداد کمتری شاغل بودند و همین کمرنگ بودن باعث می‌شد،جامعه دختران را جدی نگیرد.

  • کنکور همه زندگی نیست

    یک سال را تصور کن، 365 روز، روزهایی که هر صبح بیدار شده‌ام و کوله‌پشتی به دوش مسیر کتابخانه را پیش گرفته‌ام. من حتی روزهای تعطیل کتابخانه را هم به خودم استراحت ندادم و از سپیده‌دم صبح تا تاریکی شام درس خواندم.

  • همدلی از همزبانی بهتر است

    تصور کنید در دنیایی زندگی کنیم که همدلی در آن معنایی نداشته باشد، آن وقت باید عطای خیلی از کارها را به لقایش بخشید، می‌گویید کدام کارها؟

  • تو را می‌خواهم، خانواده‌ات را نه​

    باید خودش را ببینی و با خودش حرف بزنی، زمین تا آسمان با خانواده‌اش فرق دارد، نه این که فکر کنی چون دوستش دارم این را می‌گویم، واقعا فرق دارد. اصلا خانواده‌اش با من چه صنمی دارند؟! من قرار است با خودش زندگی کنم.

  • دیواری به اسم فضای مجازی

    از راه که می‌رسد کیفش را به گوشه‌ای می‌اندازد و به اتاقش پناه می‌برد، پس از چند دقیقه صدای موسیقی از اتاقش بلند می‌شود و او که حالا پای رایانه نشسته است اصلا صدای شما را نمی‌شنود! حق دارید که نگران شوید اما به نظرتان کنترل‌کردن کیف و موبایل و رایانه راه‌حل درستی است؟ اگر شما هم یک نوجوان دارید که حسابی از شما فاصله گرفته و با رایانه‌اش مانوس شده چه راهی را برای برداشتن این دیوار مجازی می‌شناسید تا به او نزدیک‌تر شوید؟

  • جوانی بهار عمر​ است

    «جوانی کجایی که یادت به خیر» این جمله معروف پدربزرگم بود که گاه و بیگاه به زبان می‌آورد و از دوران جوانی پرشور و نشاطش می‌گفت. هر وقت از اوضاع کار و تحصیلم گله و شکایتی داشتم می‌گفت تو جوانی و این بزرگ‌ترین سرمایه است، در مسیر درست که باشی کار و تحصیلت هم نتیجه می‌دهد؛ قدر این جوانی را بدان، نکند به سن من برسی و آن وقت دلت برای فرصت‌های سوخته و روزهای از دست رفته بسوزد، بعد از خودش می‌گفت که چطور یک تنه به پایتخت آمده، درس خوانده و کار کرده و برای خودش کسی شده.

  • برنامه‌ریزی برای لحظات شیرین افطار

    وقتی تازه به سن تکلیف رسیده بودم ماه مبارک، در چله زمستان بود، روزها کوتاه بود، آنقدری که من تازه مکلف شده‌ با کلی افتخار روزه کامل می‌گرفتم، اما تا می‌آمدم کمی ذوق کنم، پدرم که همیشه دنبال بهانه‌ای بود تا سر به سرم بگذارد، می‌گفت «الان که روزه گرفتن کاری ندارد وقتی در سن تو بودم، ماه رمضان در تابستان بود، سال‌ها گذشت و گذشت تا دوباره ماه رحمت الهی سر از تابستان درآورد، حالا پدرم به رحمت خدا رفته است و نوبتی هم که باشد نوبت من است تا ماه رمضان‌های تابستانی را تجربه کنم و شکرگزار خداوندی باشم که در این ماه جان و توان روزه‌داری و عبادتم بخشیده است.