• 1 0
  • 9

از فقر فرهنگی تا ازدواج اجباری

قدم زدن در محله‌ای که کودکانش متأهل یا بیوه‌اند!

دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 14:55
آسمان شهر همه جا یکرنگ نیست. اگر بعضی آدم‌ها زیر سقف آسمان پر ستاره و درخشان، آرزوهای قشنگ خود را می‌جویند، آسمان مردمانی چند کیلومتر آن طرف‌تر، سیاه و بی‌ستاره است و به جای آرزو، بیم و ترس در آن می‌پرورانند. زمین آنجا هم با چند کیلومتر آن طرف‌تر فرق دارد. تنها بی‌جانی قدم‌های افرادی را حس می‌کند که یا سرنگ در دست و خمار زندگی شده‌اند یا مکانی به جز خیابان برای گذران عمر ندارند.

جام جم سرا: عبور از کنار آن افراد که غریبه را از فاصلهٔ دور می‌شناسند و با نگاه غریبانه‌شان تا انت‌ها تعقیب می‌کنند سخت‌تر از صخره نوردی است.

به همراه «عاطفه» مددکار «جمعیت امام علی (ع)» در کوچه‌های غمزده و هیچستان، به دنبال صحبت با دخترکانی که بنا به رسم و رسومی ناخواسته، تن به ازدواج می‌دهند و ره صد ساله را یک شبه طی می‌کنند، می‌رویم.

ازدواج راه نجات از والدین بدسرپرست

در نیمه باز خانه ای را که یک پله از سطح کوچه پایین‌تر است باز می‌کنیم و راضیه را صدا می‌زنیم. با مشت و لگد مادر از اتاق بیرون می‌آید. فریادهای مادر که حکایت از زجر و غم روزگار است پشت سرهم شنیده می‌شود: «دخترهٔ تنبل و بی‌عرضه، الهی...»

نگاهی غمبار به در اتاق می‌اندازد و می‌گوید مادرم خیلی بدرفتاری می‌کند و دایم دعوا داریم. روی راه پله می‌نشینم و از حال و هوای خودش می‌پرسم. می‌گوید ۱۸ سال دارد اما علایم بلوغ تازه آمده در صورتش را نمی‌تواند مخفی کند که ‌‌نهایت ۱۴ سال را نشان می‌دهد. عقد کرده است و ماه آینده به خانهٔ بخت می‌رود؛ خانهٔ بختی چند کوچه آن ور‌تر.

از اینکه دلش می‌خواست زود ازدواج کند یا نه می‌پرسم؛ باز با نگاهی نگران می‌گوید: «این رسم ما است که دختر زود شوهر کند وگرنه برایش حرف در می‌آورند. مادرم هم زود ازدواج کرد. دوست داشتم درس بخوانم اما نمی‌توانستم روی حرف آن‌ها حرفی بزنم. به خاطر بدرفتاری‌های مادرم، فقط دلم می‌خواهد این یک ماه بگذرد و به خانهٔ خودم بروم. تمام جهیزیه‌ام هم حاضر است فقط مانده گنجهٔ لباس‌هایم.»

پدرش را «آمپول زن» معرفی می‌کند و با ذوق عکسش را به ما نشان می‌دهد و می‌گوید خیلی دوستش دارم چون مهربان است و ما را نمی‌زند.

از نامزدش می‌پرسم که می‌گوید: «۱۹ سال دارد و در کارگاه تراشکاری کار می‌کند. راستی خواهرم که ۱۱ سال دارد هم در مراسم عروسی ما نامزد می‌شود.»

از آرزو‌هایش می‌گوید و اینکه اگر فرزند دختری آورد، دخترش را خوب بزرگ می‌کند تا طعم سختی‌هایی را که او کشیده نچشد و وقتی به سن او رسید، شوهرش می‌دهد!

شوهر دادن و ازدواج زودهنگام گویا موروثی است که نسل به نسل جاهلانه می‌چرخد و فرقی نمی‌کند در چه عصر و زمانه یی زندگی کنند.

از او و دنیای کودکانه‌اش که رنگ بزرگسالی به خود گرفته خداحافظی می‌کنیم. به گفتهٔ مددکار «خانه ایرانی»، آمپول زن شغل رایج مردهای این خانواده‌ها است؛ مردانی که تزریق کنندهٔ مواد مخدر به دیگران هستند. خدای من، حالا دلیل کتک نزدن‌های پدر دخترک را می‌فهمم.

خانهٔ ایرانی جمعیت امام علی (ع) ۳ سال است که سرزمین عجایب کودکان «لب خط» است؛ کودکانی که پس از مدت‌ها دوری از حمام و آموزش، در طول هفته با مراجعه به آنجا درس می‌خوانند، یک وعده غذای گرم می‌خورند و رنگ حمام و تمیزی به خود می‌بینند.

از فقر فرهنگی تا ازدواج اجباری

چند قدم آن طرف‌تر به سراغ خانه یی می‌رویم که مانند افراد درونش، بی‌پلاک و شناسنامه است. از لای در، گل‌های پرپرشدهٔ داخل راهرو از شغل افراد آن خانه خبر می‌دهد.

با صدا کردن «زینب»، به داخل خانه می‌رویم. دخترکی از لای در اتاق سرک می‌کشد و می‌گوید: «با که کار دارید؟ زینب هنوز نیامده، سر کار است.»

از خود دخترک می‌خواهیم چند لحظه یی وقتش را به ما بدهد. چند ماهی است عروس این خانه است و گل فروش سر چهارراه.

ما را به اتاق خود دعوت می‌کند. انتهای راهرو زیر راه پله در کنار چالهٔ عمیقی که سستی خانه را دو چندان کرده، اتاقش قرار دارد. اتاق ۱۲ متری که هرگز رنگ نور خورشید را به خود ندیده و تاریکی و نمداری آن، زیستگاه حشرات ریزی است که شب‌ها در سر آدم‌هایش رژه می‌روند. اتاقی با لامپی سوخته که نور تلویزیون کوچک انتهای اتاق، روشنایی بخش آنجا است. تاریکی را بهانه می‌کنیم و راه پلهٔ آهنی وسط حیاط را ترجیح می‌دهیم.

از «سپیده»ی تازه عروس، سنش را می‌پرسم و باز هم با عدد ۱۸ سال روبه رو می‌شوم. گویا این عدد رویای ذهن کودکانهٔ آنان برای بزرگنمایی است.

«چند ماهی است ازدواج کرده‌ام و در این خانه با اقوام شوهرم زندگی می‌کنم. دسته گل درست می‌کنیم و به اتفاق شوهرم که ۱۸ سال دارد، سر چهار راه می‌فروشیم. درسم خوب بود اما دیگر اجازه ندادند و شوهر کردم.»

حلقه ای به نشان ازدواج در دست ندارد؛ چرا که از رسم و رسوم ازدواج، تنها رفتن به خانهٔ شوهر را به ارث برده است و دیگر هیچ.

«صدف» دخترک دیگری است که به جمع ما می‌پیوندد. کمتر از ۱۲ سال دارد و خواندن و نوشتن را در «خانه ایرانی» یادگرفته است. پدر و مادرش زود ازدواج کرده بودند و در ‌‌نهایت به خاطر اعتیاد پدر، از هم جدا شده‌اند. صدف مانده و برادر سه ساله و پدر بی‌خبر از دنیا و خمار «شیشه». نگاه معصومانه‌اش را که حکایت از دردی دارد که یک تنه به دوش می‌کشد، به زمین می‌دوزد و می‌گوید: «از من می‌خواهند شوهر کنم اما من مقاومت می‌کنم چون می‌خواهم از برادرم نگهداری کنم تا او را نفروشند».

از آن‌ها خداحافظی می‌کنیم و از خانه خارج می‌شویم. ناخودآگاه اتاق تاریک و نمدار سپیدهٔ تازه عروس، من را به یاد حرفهای زهرا انداخت که گفت: «جهیزیه‌ام حاضر است.» اتاق سپیده هم پر از جهیزیه یی بود که زهرا از آن می‌گفت!

سرزمین فراموش شدهٔ پایتخت

از کوچهٔ تنگ و باریک، به خیابان اصلی می‌رسیم. کوچه‌هایی پر از زباله و جوی پر از آب کثیف به استقبال ما می‌آید که کودکانی با قدم زدن در آن، می‌خواهند درد شلاق گرمای تابستان را کمتر حس کنند. نه از سایه سار درخت خبری است نه از زمینی برای بازی کودکان.

گویا شهرداری هم این منطقه را از نقشهٔ خود حذف کرده است و دیگر سراغی از آن نمی‌گیرد. عاطفه می‌گوید: «چندین بار نامه نوشتیم و درخواست دادیم اما رسیدگی نشد. این محله تنها یک حمام دارد که ترس از شلوغی و هزینه، باعث شده مردم به آنجا نروند.»

بچه‌ها به سراغمان می‌آیند و با ذوق عاطفه را در آغوش می‌گیرند. سراغ کلاس‌های خانه ایرانی را می‌گیرند. یکی از آن‌ها گوشش پر از خون، جای سوختگی و تاول ترکیده است. به همراه او به در خانه‌شان می‌رویم.

عاطفه سراغ پدر را می‌گیرد. مردی نیمه برهنه از پشت اجاق گاز کوچک وسط اتاق سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «کرم خریده‌ام برایش اما پدر.... نمی‌زند.» سربرمی گرداند و بی‌رمق به سراغ یگانه رفیق خود می‌رود.

رواج «بیوه کودک»‌ها

از خانه خارج می‌شویم و به سراغ «آیدا» ی ۱۱ ساله می‌رویم. دخترک با دست‌های نحیف و سیاه شده از پوست گردو به سراغ ما می‌آید.

درس نخوانده و کارهای خانه و نگهداری از پسربچهٔ کوچک خواهرش را بر عهده دارد و هنوز به خواستگارش جواب نداده است. خواهرش ۱۶ سال دارد و بعد از فوت شوهرش با یک بچه به اتاق اجاره یی مادر برگشته است. گردو می‌فروشد تا روزگار بگذراند.

از آیدا و آروز‌هایش می‌پرسم که می‌گوید: «آرزو دارم که در آینده پلیس بشوم تا بتوانم بچه‌هایی مثل خودم را در یک محیط خوب نگهداری کنم.» از او و دنیای آن محله خداحافظی می‌کنیم. آسمان هم به لج افتاده و با گرمایش ما را از این منطقه و مردمانش دور می‌کند.

اینجا فقر فرهنگی بیش از فقر اقتصادی بیداد می‌کند. کودکان در حسرت دست محبتی روزگار می‌گذرانند تا لحظه یی تسلای کتک خوردن‌هایشان باشد. کودکانی که به قول عاطفه، از بس کتک خورده‌اند، از دست محبت هم هراس دارند.

اینجا، هرچند درهای اتاق‌های خالی همیشه باز است اما همای سعادت هرگز از این حوالی عبور نمی‌کند تا هدیه یی برایشان بیاورد.

همه جا آسمان دل‌هاشان هاله‌ای غبار غم دارد
زندگی‌ها به هر زمان و مکان چیزی از حد خاص کم دارد(فاطمه دهقان نیری/ایرنا)

به اشتراک گذاری
کد خبر : 1593879296539693491
لینک کوتاه :

ارسال نظر

  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
تصویر امنیتی:

نظرات شما ( 9 نظر )

سلام امام صادق علیه السلام یكی از سعادت های مرد را حیض ندیدن دختر در خانه اش می داند (یعنی دختر را زود شوهر دهد) قطعاً حرف و كلام امام صادق علیه السلام حجت است وكسی كه دخترش را زود شوهر دهد سعادت مند است در این كه باید شرایط فراهم باشد و دختر بنیه جسمی و جنسی و عقلی و فكری داشته باشد شكی نیست...
واقعا جای تاسف دارد انسان هایی كه هیچ چیز از زندگی نمی فهمند هرگز كودكی نمیكنند و عبارت یادش بخیر در زندگیشان جایی ندارد تا به خودشان بجنبند چند كودك بدبخت تر از خودشان را به این دنیا می آورند و..... این چرخه همچنان ادامه میابد . واقعا كمك ناچیز مالی بهزیستی می تواند دردی را ازجامعه دوا كند كمك هایی كه حتی بازیچه ای نمیشوند در دستان بی پناه آنها كمكهایی كه توسط والدین این كودكان مثل آرزوهای رنگین فرزندانشان دود می شود . داشته های كودكان ما آرزوهای دست نیافتنی این بچه هاست .
با آقای اكبر مخالفم كه فكر می كنند وقتی چیزی زشته فقط باید قایمش كرد - باید زشتی ها رو دید و برای جلوگیری از آن تلاش كرد نه اینكه توجیه كرد و دلیل های بی خود مثل ترس از خبر گزاریهای خارجی چشمهامون رو ببندیم و بگیم تعداد كمی یا هستند زیاد هم بد نیست سن ازدواج بالا رفته .... ازدواج زیر 18 سال تجاوز جنسیه نه ازدواج!
اظهار نظر تند در باب مسائل اجتماعی و استفاده از لغاتی همچون رسم جاهلانه و... نشان دهنده غیر حرفه ای بودن نگارنده و عدم وجود دیدگاه پژوهشی است . در شرایط محیطی حاكم در محله هایی كه توصیف شد حتی در صورت عدم ازدواج هیچ سرنوشتی بجز اعتیاد و روسپیگری در انتظار این دختران نیست بلوغ زودرس حاصل فقر وشرایط دشوار زندگی است این مساله حاصل جبر محیط و فشار اقتصاد بر قشر ضعیف جامعه است و مربوط به فرهنگ نیست . از طرفی موارد مشابهی از ازدواج در سنین پایین در خانواده های متمول حتی متوسط وجود دارد كه بسیار موفق و حتی حسرت برانگیز است . البته باید توجه داشتز كه مشكل فعلی جامعه ایرانی وجود 14 میلیون مجرد است كه دارای تبعات فرهنگی و اجتماعی بسیار ویرانگری است . در این شرایط پرداختن به موضوع ازدواج چند صد یا چند هزار دختر ایرانی پیش از 18 سالگی صرفا نشر مطالب خبر گزاریهای خارجی است .
كاش آدرس این محلها رو هم مینوشتن دیگه از دولت باید گذشت. پولدارها مشكلاتشان بیشتر و در اولویتتره
فقط میتونم بگم ما خیلی بی انصافیم
اون موقع پول بیت المال رو می ریزند نوی جیب فوتبالیستها و بقیه
باسلام و احترام فكر می كنند انسانها خودشان به سوی بد بختی را خودشان درست می كنند و راهنمایی خوب كه ما انسانها ندارم الان مقاله را خوانم كه یك هنربیشه می نالد زمانی كه كاری خوب داشته به فكر این روز نبودی پایین نمی نشینه بالا جایندارد این بچه ها می تواند از بهزیسته كمك بگیرد و از همه هموطن خواهش می كنم به این گونه بچه ها كمك كنند اگر درست و پاك زندگی كنند و به خدا توكل كنند محتاج نمی شود چهار تا پله تمیز كند كار كردن بد نیست كاربد كرد بد است
خیلی غم انگیز بود
 

پربازدیدها

آخرین مطالب همه سایت

ضمیمه این هفته