• 2 1
  • 0

همیشه کنارت هستم

سه شنبه 11 تیر 1392 ساعت 11:34
«فقط آرام باش. دوست ندارم هیچ فکر و خیالی اذیتت کنه. آرام باش و زندگی کن. خیالت از همه چیز راحت؛ من هستم. مراقبتم، نترس. اگر مشکلی بی‌اجازه سراغت اومد یا اگه ناراحت شدی همیشه یادت باشه من نمی‌ذارم هیچ اتفاق بدی پیش بیاد. حالا من کنارت هستم.»

مثل همیشه لبخند می‌زد. آن روز اصلا خوشحال نبود، اما هیچ وقت هم چهره‌اش را بدون آن لبخند ندیده بودم. می‌دانستم لبخند شیرینش جزئی جدایی‌ناپذیر از چهره‌اش است که خیلی ارتباطی با شادی یا ناراحتی‌اش ندارد.

 

سرم را پایین انداختم تا پدرم اشک‌هایم را نبیند. می‌دانستم ​ راست می‌گوید، راست می‌گفت که اگر اشک‌هایم را ببیند، عمرش کوتاه می‌شود. با دست‌های مردانه‌اش چانه‌ام را گرفت و سرم را بالا برد. چشم‌هایش غمگین بود. به من زل زد و گفت: «مطمئن نیستی؟ گفتم که هر اتفاقی بیفته من دیگه همیشه همراهتم.»

*‌*‌*‌

وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم پدرم تنها کسی است که می‌تواند از من محافظت کند. آن روزها از هر چیزی که ناراحت می‌شدم، خیالم جمع بود که پدرم هست. با فکر بودنش آرام می‌شدم و احساس بهتری داشتم.

یک روز، فکر می‌کنم چهار یا پنج ساله بودم که با پدر و مادرم به باغ‌وحش رفتیم. وقتی به قفس حیوانات وحشی رسیدیم، دختر بچه‌ای را دیدم که از ترس گریه می‌کرد و می‌گفت: «اینا ما رو می‌خورن.»

خوب یادم است​ آن لحظه من نه‌تنها نترسیدم که فقط نگاهش کردم و با لبخندی همراه با غرور گفتم: «پدر من اینجاست؛ نمی‌ذاره هیچ حیوونی منو بخوره و اذیتم کنه. تازه اگه اینها اذیتم کنن به پدرم می‌گم حسابی دعواشون کنه.»

آن روز این جمله‌ها را گفتم و واقعا از ته‌دل هم اطمینان داشتم پدرم می‌تواند از ما دفاع کند. آن روزها وقتی با پدرم همراه می‌شدم، بدترین و سخت‌ترین مشکلات هم برای من کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسید.

تا این‌که روزی پدرم به سفر رفت و تا 15 سال بعد از آن هم نیامد. هیچ وقت به من نگفت این همه سال کجا بوده و چه کار می‌کرده. هر وقت هم از او سوالی می‌پرسیدم، فقط می‌گفت: «از من چیزی نپرس. شاید بعد از مرگم علتش را بفهمی.»

نمی‌دانستم موضوع چیست ولی دوست نداشتم او را اذیت کنم و برای همین هر دفعه مجبور می‌شدم سکوت کنم.

هنوز هم نمی‌دانم پدرم 15 سال کجا رفت ولی همین که الان می‌دانم دوباره کنارم است، خوشحالم می‌کند. حالا احساس می‌کنم پدرم را بیشتر از آن روزها دوست دارم و هنوز هم به اندازه همان سال‌های کودکی، به حضورش نیاز خواهم داشت.

>> چاردیواری/ زهره شعاع

به اشتراک گذاری
کد خبر : 1103625211883567970
برچسب‌ها : دلنوشته پدر فرزند
لینک کوتاه :

ارسال نظر

  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
تصویر امنیتی:

اخبار مرتبط

پربازدیدها

آخرین مطالب همه سایت

ضمیمه این هفته