• 0 0
  • 0

این کارآفرین خودآموخته با یادگیری هنری قدیمی برای بقیه اهالی روستایش هم اشتغال‌زایی کرده است

کارآفرینی با رنگ و رنج

چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 ساعت 01:00
406 کیلومتر دورتر از تهران، جمیله قرنجیک آن سوی تلفن نشسته است و برایم از خودش می‌گوید؛ از زنی روستایی که حالا یک کسب و کار خانگی راه انداخته؛ زنی جوان که بدون هیچ آموزشی پا به دنیای هنر گذاشته و بعد از بارها و بارها آزمون و خطا بالاخره فوت و فن این مهارت را یاد گرفته و حالا کارآفرینی خودآموخته است؛ کارآفرینی که در دنیای پرهیاهوی کسب و کارهای خانگی، باوجود همه سختی‌ها، روی پاهای خودش ایستاده و از مسیری که انتخاب کرده و راهی که در این چندسال پیموده پشیمان نیست.

جمیله قرنجیک را حتی اگر از نزدیک ندیده باشم، انرژیاش را امواج تلفن از همین راه دور به من میرسانند. آنقدر که بپرسم: انگار برای شما کار نشد ندارد؟! و او بخندد و بگوید: بله ! من همیشه یک شعار دارم، همیشه با خودم میگویم من پیروز میشوم، نه فورا ولی قطعا!

تصویر او برای من، شبیه بقیه زنان روستایی کشورمان است، همه آنهایی که با وجود کمبودها، مشکلات و دوری از امکانات و... پای یک هدف میایستند و دست از تلاش برنمیدارند؛ زنانی که هنر را در پستوی خانههایشان زنده نگه میدارند و برای خودشان و خیلیهای دیگر فرصت کسب و کار بهوجود میآورند.

خانم قرنجیک اهل کدام روستا هستید؟

روستای قرنجیک، در شهرستان گمیشان استان گلستان.

زنان روستای شما بیشتر چه کار هنری انجام میدهند؟

اینجا تقریبا همه زنان روستا، قالیبافی بلدند. در همه خانهها دار قالی هست. البته این موضوع بین زنان بقیه روستاهای گمیشان هم مشترک است، قالیبافی هنر بومی مردم این منطقه است. بجز این، سوزن دوزی هم از قدیم در خانههای ما رواج داشته و ما از مادر و مادربزرگهایمان این هنر را یاد گرفتهایم.

شما هم این هنرها را بلدید؟

بله من هم از وقتی خیلی کوچک بودم این هنرها را یاد گرفتم و خیلی وقتها اگر بخواهم سوغاتی ببرم، چند ساعت مینشینم و خودم با سوزندوزی روی پارچه یک هدیه درست میکنم.

چطور شد با وجود تسلطتان به این کارهای هنری به سمت چاپ باتیک (چاپ روی پارچه) رفتید؟

من از نوجوانی به این هنر علاقهمند شدم. آن موقع هر وقت یالق (روسریهای بزرگ) میخریدیم و من وقتی طرحهایی را که روی اینها وجود داشت میدیدم، با خودم میگفتم این نقشها چطور روی پارچه شکل گرفته اند؟! یادم است مینشستم و ساعتها طرحهای روی این روسریها را برای خودم تحلیل میکردم.در ذهنم میگفتم اول کدام طرح زده شده بعد کدام طرح و همین طور جلو میرفتم تا به شکل نهایی برسم.

دنبال این علاقه را نگرفتید؟

جایی نبود که هنر باتیک را یاد بگیرم. دوست داشتم کلاس بروم اما در گمیشان کارگاهی برای آموزش باتیک وجود نداشت. اما این علاقهام طوری بود خانوادهام خبردار بشوند و بالاخره سال 90 پدرم مقدمات ورود من به این دنیای هنری را فراهم کرد.

چطور این اتفاق افتاد؟

آن موقع من تازه ازدواج کرده بودم، پدرم به واسطه کاری به تبریز سفر کرد و چون از علاقه من به هنر باتیک خبر داشت و میدانست این هنر بومی شهر اسکو است، خودش را از تبریز به اسکو رساند و برایم ابزار کار باتیک را خرید و سوغاتی آورد. من از این کار پدرم خیلی خوشحال شدم چون او همیشه به من میگفت دنبال رشته پزشکی برو اما من به خاطر علاقهام به رشته مدیریت بازرگانی در این رشته تحصیل کردم و از طرف دیگر به خاطر علاقهام به هنر همیشه دنبال کارهای هنری بودم. وقتی دیدم علائق من برای پدرم اینقدر مهم بوده که وسایل کار باتیک را بخرد و برایم بیاورد خیلی خوشحال شدم.

وسایلی که پدرتان با خودش آورد چه چیزهایی بود؟

پارچههای مخصوص این کار بود و رنگ و واکس. آن موقع من حتی الفبای شروع باتیک را هم نمیدانستم، به خاطر همین شروع کردم به کتاب خواندن و جست وجو از طریق اینترنت. مرحله به مرحله جلو رفتم. آزمون و خطاهای زیادی داشتم، مدتها تمرین کردم شاید باورش سخت باشد اما پنج سال طول کشید تا من به همه فوت و فن این کار مسلط بشوم. بارها وقتی پارچه را رنگ میکردم، رنگ پس میداد و کار خراب میشد یا رنگ از داخل واکس به بقیه جاها نفوذ میکرد. آن موقع هنوز اندازه رنگ، واکس، قیر و... دستم نبود و خیلی وقتها ترکیبات به هم میخورد و کار خوب
از آب در نمیآمد.

هیچ استادی نبود که فوت و فن کار را از او یاد بگیرید؟

در گمیشان که نبود، در گنبدکاووس یکی دوتا کارگاه باتیک وجود داشت اما من را بین خودشان راه نمیدادند، دوست نداشتند هنرشان را به کسی آموزش بدهند. اما وقتی یک نفر علاقه داشته باشد و بخواهد به هدفش برسد، قطعا موفق میشود. این موفقیت برای من هم زیاد طول کشید، من وقتی سراغ این کار رفتم واقعا فکرش را هم نمیکردم دنیای باتیک اینقدر گسترده باشد. زمانی که آن را شروع کردم با دنیای بزرگی آشنا شدم. شبهای زیادی بیدار ماندم، حتی خیلی وقتها همسرم هم پابه پای من در کارگاه بیدار بود و وقتی به خودمان میآمدیم میدیدیم آفتاب زده و صبح شده و ما کلا مشغول رنگرزی پارچهها بودیم. بالاخره همه این شب زندهداریها و آزمون و خطاها به نتیجه رسید و من پس از پنج سال، به جایی رسیدم که کار حرفهای را شروع کردم و این کار به شکل یک کسب و کار خانگی برای من درآمد.

پس الان دوسالی میشود که خودکفا شدهاید؟

بله. دوسال است که این کارگاه کوچک را راه انداختهام و بجز خودم برای افرادی که دورو برم بودند و کاری نداشتند اشتغالزایی کردم. مثلا برادرانم تابستانها که کار نیست اینجا مشغول میشوند. من هم دست تنها نمیمانم.

به عنوان یک زن روستایی، برای این که به اینجا برسید مسیری طولانی را پشت سر گذاشتید، فکر میکنید چند نفر مثل شما هستند؟

زیاد! باور کنید روستاهای ما پر از آدمهای با انگیزه است، فقط کافی است کمی به آنها فرصت بدهیم تا خودشان را نشان بدهند. من در روزهایی که پشت سر گذاشتم خیلی سختی کشیدم، بعضی وقتها ناامید شدم با خودم گفتم این کار خیلی سخت است، بعضی وقتها با خودم قهر کردم چند روز کارگاه نرفتم اما به خاطر علاقه و انگیزهای که به یادگرفتن این هنر داشتم دوباره از نو شروع کردم. الان از راهی که رفتم با وجود همه سختیها راضیام. من برای این کار، حتی هنر معرق را هم یادگرفتم. یعنی وقتی وارد این کار شدم، دیگر تلاشم را انجام دادم تا همه چیز را یاد بگیرم. مُهر هم که یکی از ابزار اصلی این کار است، من دوست داشتم مُهرهای شخصی خودم را داشته باشم برای همین دو روز رفتم فنی و حرفهای و اصول اولیه معرق را یادگرفتم و بعد آمدم خانه و تمرین کردم و با تمرین به مُهرسازی هم رسیدم.

پس برای شما کار نشد ندارد؟

(میخندد) بله! من همیشه یک شعار دارم، همیشه با خودم میگویم من پیروز میشوم، نه فورا ولی قطعا! یادم است خیلی وقتها میگفتم حتی اگر 50 ساله هم بشوم بازهم آنقدر تمرین میکنم تا موفق بشوم .

ولی خیلی زودتر از 50 سالگی موفق شدید!

بله. الان 32 سالهام.

انتظار نداشتید در این سالها، مسئولی، نهادی، جایی از شما و کارتان حمایت کند؟

قطعا اگر کسی از کارم حمایت میکرد زودتر پیشرفت میکردم اما دنبال حمایت دیگران نرفتم و به قول و وعدههای هیچ کسی دل نبستم. این وسط فقط امیدم خدا بود و حمایتهای خانوادهام، مخصوصا همسرم و پدرم که خیلی پشتیبانم بودند و ایمان داشتند من بالاخره موفق میشوم. الان البته دوست دارم. این حمایت وجود داشته باشد چون این ظرفیت را در کارگاهم میبینم اگر وسعت پیدا کند برای آدمهای بیشتری موقعیت شغلی ایجاد میکند. من وقتی میبینم جوانهای روستا از سر بیکاری راهی شهر میشوند، خیلی ناراحت میشوم، مطمئنم اگر فرصت کار کردن برای همه آنها در زادگاهشان باشد هیچوقت تن به غربت نمیدهند.

حالا که خودتان باتیک را به این سختی و بدون مربی آموخته اید حاضرید آن را به شخص دیگری هم بیاموزید؟

چرا این کار را نکنم؟! من روزهای زیادی دنبال مربی بودم، حتی خیلی جاها من را اشتباه راهنمایی میکردند و من ضرر میدیدم، نمیدانم شاید آنها میترسیدند اگر یک نفر دیگر این کار را یاد بگیرد کار خودشان از رونق بیفتد، اما اینطور نیست. روزی هر کسی دست خداست. حتی یادم است آن موقع هنوز دانشجو بودم و یک بار که خیلی ناراحت بودم به استادم گفتم من کاری را شروع کردم که هیچ چیزی دربارهاش نمیدانم و کسی هم آن را به من یاد نمیدهد. استادم به من دلداری داد و گفت تلاشت را بکن تو بالاخره موفق میشوی. من همان روزها با خودم عهد کردم که اگر روزی فوت و فن این کار را یاد گرفتم و به استقلال رسیدم، آن را به دیگران هم بیاموزم. در این مدت یک شاگرد هم داشتم، او هم مثل من زنی روستایی بود که حدود یک سال و نیم پیش من کارآموزی کرد و الان خودکفا شده و برای خودش یک کارگاه زده و درآمدزایی دارد.

کارگاه شما بخشی از محل زندگیتان است؟

بله انباری خانه را کارگاه کردهام و از صبح تا شب همینجا مشغولم. کلا در روستاها کار به همین شکل است. فضایی که در اختیار ماست همین فضای خانه است .

روز برای شما چطور شروع میشود؟

هر روز بعد از نماز صبح، به کارگاه میروم. تا وقتی دخترم بیدار بشود در کارگاه مشغولم، بعد که او بیدار شد به او میرسم و راهی مدرسهاش میکنم. بعد دوباره مشغولم تا از مدرسه برگردد. در این بین هم به وظایف دیگرم در خانه میرسم مثل پخت و پز و شستوشو و... یعنی وقتم را جوری تقسیم و مدیریت میکنم که هم به کارم برسم و هم به خانوادهام.

مشتریها چطور به شما اعتماد کردند؟

مردم کارم را دیدند، یالقها، رومیزیها، کوسنها، پردهها و... از این روستا به آن روستا، از این خانه به آن خانه رفتند و اهالی هم آنها را دیدند و چون تولید یکی از همشهریان خودشان و اصطلاح یک کار واقعا ایرانی بود، از آن استقبال کردند. فکر کنم خوبی محیطهای کوچک همین است که زود شناخته میشوی.

الان از کجاها مشتری دارید؟

از آققلا، بندرترکمن، سیمین شهر و خود گمیشان. حتی تعداد زیادی از خانمهایی که مشتری من هستند، خودشان کسب و کار خانگی دارند و میآیند کارهای من را میبرند در خانهشان به مشتریها در کنار محصولات خودشان میفروشند. باورکنید همین واکنش مثبت مشتریها خستگی آن پنج سال آزمون و خطا را از تن من خارج کرده. یک موقعی من با خودم خیالبافی میکردم که میشود یک روزی مردم یالقی را که من طرح زدهام سر کنند؟! الان میبینم این اتفاق میافتد و حتی خیلیها یالقهای قدیمیشان را میآورند تا من با یک طرح جدید، نونوارش کنم.

پس حس خوبی دارید؟

خیلی زیاد. این که آدم ثمره تلاشش را ببیند حس خوبی است، خوشحالم که این ثمره را میبینم و دلم میخواهد بزودی یک کتاب درباره همین هنر باتیک که اتفاقا یکی از صنایعدستیهای قدیمی کشورمان هم هست بنویسم و هرچه خودم تجربه کردم را در این کتاب برای علاقهمندان این هنر بنویسم و از فوت و فنهای کار بگویم.

روشی قدیمی برای چاپ روی پارچه

هنر چاپ باتیک یا کلاقهای یکی از رشتههای قدیمی صنایعدستی در کشورمان است که به تجهیزات و سرمایه زیادی نیاز ندارد و با تهیه مواد اولیه و ابزار و وسایلی ساده میتوان اقدام به تولید محصولاتی تزیینی و کاربردی کرد. این هنر به عنوان یکی از روشهای چاپ روی پارچه از گذشتههای دور در کشورهایی مانند ایران، اندونزی، تایلند، سریلانکا و هند کاربرد داشته است. در کشور ما، چاپ باتیک بیشتر در شهر اسکو در استان آذربایجان شرقی رواج دارد .

در چاپ کلاقهای، تمام طرحها و رنگها را با استفاده از واکس و عملیات رنگرزی روی پارچه منتقل میکنند. برای این کار بیشتر از پارچه ابریشم استفاده میشود. تاروپود پارچه از واکس پوشیده میشود و هر دو روی پارچه یکسان نقش میشود. رنگهای به کار رفته برای چاپ بیشتر از دسته رنگهای گیاهی مانند روناس، اسپرک، پوست انار و زردچوبه است.

مینا مولایی

به اشتراک گذاری
کد خبر : 3284368060875350006
لینک کوتاه :

اخبار مرتبط

ارسال نظر

  • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
  • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
  • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
تصویر امنیتی: