گفت‌وگوی جام جم آنلاین با هنرمند معلول دهدشتی

موفقیت بدون 2 دست و با یک پای معلول

وقتی مسلم جهانبخش می‌گوید:« خواستن توانستن است.» باید بی برو برگرد به این ضرب المثل قدیمی ایمان بیاورید. بعد بنشینید و در سکوت، جوانی را تماشا کنید که وقتی به دنیا آمد دو تا دست نداشت، زبانش به سقف دهانش چسبیده بود و پای راستش هم معلول بود؛ جوانی که حالا با مهارت زیاد نقاشی می‌کشد ، رانندگی می‌کند، دوچرخه سوار می​شود ، آشپزی می‌کند و یک زندگی عادیِ عادی دارد ؛ درست مثل همه آنهایی که دو تا دست دارند، پایشان مصنوعی نیست و مُهر معلولیت به پیشانی شان نخورده.
کد خبر: ۱۰۷۳۹۹۲
موفقیت بدون 2 دست و با یک پای معلول

به گزارش جام‌جم آنلاین ، برای مسلم جهانبخش جوان 23 ساله دهدشتی، کار نشد ندارد ! او با وجود معلولیت مادرزادی اش ، به سطحی از توانایی و مهارت در هنر نقاشی رسیده که حالا مورد توجه خیلی‌ها قرار گرفته است. آنقدر که اساتید زیادی به او لقب پدیده جدید دنیای هنر را بدهند و آینده‌ای روشن‌تر از امروز را برایش متصور شوند. با این هنرمند جوان درباره راز و رمز موفقیت‌هایش به گفت‌وگو نشستیم.


آقای جهانبخش اهل کجا هستید؟

من اهل شهرستان دهدشت استان کهگیلویه و بویراحمد هستم؛ از طایفه دشمن زیاری که یکی از طایفه های بزرگ این شهرستان است.

چند خواهر و برادرید؟

با خودم چهارتا بچه ایم. من بچه آخرم و دوتا خواهر دارم و یک برادر که فقط من با معلولیت به دنیا آمدم.

دلیل این اتفاق مشخص شد؟

اتفاقا از همان زمان تولدم خانواده ام خیلی پیگیر بودند، برای این اتفاق هم دو تا عامل مطرح شد یکی اینکه شاید به دلیل اثرات بمب شیمیایی باشد چون پدرم جانباز شیمیایی هستند و عامل بعدی را هم به این ربط دادند که شاید مادرم در دوران بارداری در معرض اشعه ایکس قرار گرفته باشد. درهرحال گفتند که این نوع معلولیت نتیجه این دو عامل می تواند باشد.

و این یعنی شما از بدو تولد با این معلولیت سروکله می زنید؟

بله البته به نظر من وقتی معلولیت از روز اول بصورت مادرزادی با یک نفر باشد، او فرصت بیشتری دارد تا راه های کنار آمدن با آن را مرور کند. البته اوائل که کوچکتر بودم خیلی متوجه نمی شدم که با بقیه فرق دارم اما هرچه که بزرگتر شدم، این احساس در من قوی تر شد که مسلم تو یک فرقی با بقیه داری.

چطور این احساس در شما بوجود آمد؟

خیلی ساده . وقتی به یک جمع وارد می شدم همه نگاه ها به سمت من برمی گشت. توجه همه به سوی من بود. فرقی هم نمی کرد این جمع چقدر جمعیت داشته باشد 20 نفر یا 5 نفر یا 50 نفر. همه من را متفاوت می دیدند اما همین اتفاق باعث شد که من تلاش کنم ثابت کنم که هیچ تفاوتی با آنها ندارم و این چیزی که آنها می بینند تنها یک تفاوت ظاهری است. می توانم بگویم این اتفاق یعنی معلولیت، برای من به یک فرصت تبدیل شد ، من توانایی های ناشناخته ام را کشف کردم و در حقیقت معلولیت را به سکوی پرتاب خودم تبدیل کردم و یک جورهایی هم به خودم هم به دیگران ثابت کردم که خواستن توانستن است.

اما این کار راحتی نیست؟

البته که راحت نیست. من دو تا دست نداشتم پس باید چند برابر بیشتر از آنهایی که دوتا دست داشتند تلاش می کردم تا در مرحله اول به آنها برسم و در مرحله بعدی از آنها هم در بعضی کارها مهارت بیشتری نشان بدهم. اما همین اتفاق باعث شد که من یک جورهایی شکوفا بشوم ، از نداشته هایم پل بسازم و جلو بروم. می‌خواستم نشان بدهم که یک معلول شاید از نظر جسمی با بقیه تفاوت داشته باشد اما از نظر روحی و عاطفی و فکری تفاوتی با آنها ندارد.

اما خیلی ها هم که در شرایط مشابه شما هستند، اینطوری فکر نمی‌کنند، شاید تسلیم بشوند اما شما تسلیم نشدید؟ چطور این اتفاق افتاد ؟

من واقعیت را دیدم ، پذیرفتم و تصمیم گرفتم سرنوشتم را خودم بسازم. من برای خودم هدف تعیین کردم ، شما وقتی در زندگی هدف داشته باشید، هرچقدر هم که جلوی راه شما سد باشد ، باز هم برای رسیدن به این هدف تلاش می کنید و تا جایی که می توانید خودتان را جلو می کشید. چیزی هم که به من انگیزه داد همین هدف گذاری بود.

هدف شما چه چیزی بود؟

وقتی خیلی بچه بودم دوست داشتم یک هنرمند بزرگ جهانی بشوم. البته آن موقع این بیشتر برای من رویا بود اما وقتی بزرگتر شدم یعنی حدود 15-16 سالگی، من این آرزو را در کنار آرزوهای دیگری که داشتم روی برگه آوردم. بعد تا 60 سالگی همه آن چیزهایی که می خواستم به آنها برسم نوشتم. هدف هایم سه بازه بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت داشت و از همان موقع من همه تلاشم را بر این گذاشتم که به هدف هایم برسم. همیشه هم می گویم که این سند چشم انداز زندگی من است.

حالا این سند چشم انداز زندگی تان را روشن می بینید؟

بله ...الان از وضعیتی که دارم راضی ام و البته همه تلاشم این است که به اهداف دیگری هم که در ذهن دارم برسم. مثلا بجز هنر، یکی از اهداف من موفقیت تحصیلی بود که الان دانشجوی رشته مدیریت صنعتی دانشگاه خلیج فارس بوشهر هستم. در نقاشی هم به مرحله ای که در ذهن داشتم رسیدم اما این برای من پایان راه نیست و همه تلاشم این است که جلوتر بروم.

اصلا چطور شد سراغ نقاشی رفتید؟ شاید در نگاه اول ، داشتن دست یکی از ملزومات نقاشی کشیدن باشد.

من نقاشی را از ده سالگی شروع کردم ، آن هم به اصرار خانواده ام. آن موقع بیشتر دنبال بازی و شیطنت بودم اما خانواده ام من را در کلاس نقاشی رنگ روغن ثبت نام کردند. شاید جلسه اول خودم هم ذهنیتی از این که این کار در نهایت به نتیجه می رسد یا نه نداشتم اما از جلسه چهارم ، خودم هم به این هنر علاقه مند شدم همین علاقه باعث شد که با جدیت بیشتری کار را دنبال کنم. هیچوقت یادم نمی‌رود روز اولی که وارد کلاس نقاشی شدم استادم از دیدن من تعجب کرد، باورش نمی‌شد که یک نفر بدون داشتن دست برای یادگیری نقاشی آمده باشد، اما با این وجود، من را تشویق کرد. در ماه های بعدی، بعد از اینکه دوره رنگ روغن را تمام کردم تا 17 سالگی در خانه ، خودم به تنهایی تمرین می‌کردم . بعد یک دوره کلاس پرتره با سیاه قلم رفتم و بعد دوباره خودم در خانه تمرین کردم تا اینکه رفتم دانشگاه و شروع کردم به تدریس نقاشی.

خب چطور نقاشی می کنید ؟ بیشتر توضیح می دهید؟

برای من نقاشی واقعا کار راحتی است. ببینید وقتی یک چیزی از روز اول با شما باشد، خود به خود یک راهی برای آن پیدا می‌کنید و دیگر به چشم یک مشکل به آن نگاه نمی‌کنید. درست است که من انگشت ندارم اما مداد را با دوتادست هایم می گیرم و از نظر خودم موقع نقاشی کشیدن، خیلی هم جزئیات را بیشتر رعایت می‌کنم . حتی خطم هم از خیلی از آنهایی که مداد را بین انگشت هایشان می‌گیرند بهتر است.

اینطور که شواهد نشان می‌دهد شما شدیدا مستقل هستید؟

بله من همه کارهایم را خودم انجام می‌دهم. دوچرخه سواری می‌کنم، رانندگی می کنم، آَشپزی بلدم و فکر می کنم همه اینها را مدیون برخورد سنجیده خانواده ام هستند که هیچوقت من را به خودشان وابسته نکردند. اتفاقا دوماه پیش در شهر خودمان ، یک نوزاد درست با شرایطی مشابه من به دنیا آمد وقتی من این خبر را شنیدم، داوطلبانه به دیدار خانواده این نوزاد رفتم می خواستم به آنها نشان بدهم که معلولیت محدودیت نیست . البته به آنها گفتم که اگر می خواهید فرزند شما پیشرفت بکند، از او حمایت بکنید اما هیچوقت مستقیما به او در انجام کارهایش کمک نکنید. بگذارید خودش کارهایش را انجام بدهد خودش قطعا راه حل را پیدا می​کند . مثلا وقتی می‌بیند که کسی به او در برداشتن یک وسیله کمک نمی‌کند مجبور می‌شود که یک راهی برای برداشتن آن با همین دست‌ها پیدا کند. این طوری کم کم اعتماد به نفسش هم بالا می‌رود.

بعنوان یک فرد دارای معلولیت ، معلولیت را چطور تعریف می‌کنید؟

من معلولیت را اصلا در جسم نمی‌بینم. معلولیت در فکر آدم‌هاست. این فکر آدم‌هاست که بعضی مسیرها را بن بست نشان می‌دهد، وقتی که ذهن آدم‌ها یک مسیر را بن بست ببنید ، او نمی‌تواند قدمی رو به جلو بردارد.

مینا مولایی / جام ​جم آنلاین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها