جام جم آنلاين: چندي پيش يكي از نوانديشان شبهاتي را در دانشگاه اصفهان درباره قرآن و عصمت پيامبرص مطرح كرد. براي تحليل و ريشهيابي و پاسخ به اين شبهات نزد حجتالاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه ، استاد حوزه و دانشگاه رفتيم.
ايشان شبهات آقاي مجتهد شبستري را ناشي از مبانياي ميداند كه آقاي شبستري در مورد هرمنوتيك فلسفي گادامر و همچنين تعريف دين از سوي شلاير ماخر پذيرفته است.
خسروپناه با رد اين مباني به پاسخ به شبهات مطرح شده پرداخت. به نظر وي معرفت ديني جديد امكانپذير است واين معرفت عبارت است از پاسخهاي متن مقدس دين به پرسشهايي كه دنياي مدرن ايجاد كرده است. همچنين به نظر ايشان هرگونه شبهه در مورد عصمت پيامبرص مردود است، چرا كه عصمت از محكمات دين است. آنچه ميخوانيد مشروح مصاحبه با ايشان است.
آقاي شبستري در تاريخ 4 اسفند 87 در اصفهان سخنرانياي ايراد كردند كه موضوع آن انتظار ما از دين و ملاك مسلماني ماست. ملاك مسلماني چيست؟ يعني آيا ميتوان در عين مسلماني و ديندار بودن دنياي مدرنيته و اعلاميه حقوق بشر را پذيرفت يا خير. خود ايشان اين كار را ممكن دانسته است. نظر شما در مورد اين پرسش و پاسخي كه آقاي مجتهد به آن دادهاند چيست؟
خود ايشان ميفرمايند در اينجا ديدگاههاي مختلفي هست. بعضي معتقدند دين امري ثابت است و نبايد تغيير پيدا كند و بايد به همان شيوهاي باشد كه در عصر پيامبرص بوده است، چرا كه دين امر ثابتي است. عده ديگري هم ميگويند چرا،بايد به تغيير دين بپردازيم. ما چارهاي نداريم كه حقوق بشر را بپذيريم و همين حقوق بشري كه امروز وجود دارد را بايد كاملا پذيرفت. اين به معناي كنار رفتن و به حاشيه رفتن دين است.
بعضي هم به نحوي در تلاش جمع بين دين و مدرنيته هستند. آقاي مجتهد شبستري ميگويد ما به هر حال در دنيايي زندگي ميكنيم كه به هر حال مفري از مدرنيته در آن نيست. اينكه پارلمان تشكيل ميدهيم و قانون اساسي مينويسيم و موارد ديگر، نشان ميدهد ما نحوه زندگي مدرن را پذيرفتيم؛ اما اين مدل زندگي آيا با دين در تعارض است يا خير. آيا ميتوان هم مسلمان بود و هم حقوق بشر را پذيرفت يا خير؟
آقاي شبستري معتقد است ميتوان اين دو مقوله را جمع كرد؛ اما اينكه چگونه جمع صورت ميگيرد به مبناي ايشان كه در كتابهايشان به تفصيل به آن پرداختند مربوط ميشود و آن مبنا عبارتست از هرمنوتيك فلسفي. اين مبنا ازهايدگر و گادامر گرفته شده است. هرمنوتيك فلسفي بهدنبال كشف ماهيت فهم است. يعني اين مساله را بررسي ميكند كه فهم چه ماهيتي دارد.هايدگر و گادامر معتقدند كه پيش فرضها، انتظارات و حتي روحيات اخلاقي در پيدايش فهم پديده يا متن تاثيرگذار است.
مفسر يك متن بهدنبال فهم مراد يك متن نيست، چون به تعبير دريدا مولف مرده است. مفسر با پيش فرضها و انتظارات و روحيات اخلاقي متن را ميفهمد. با توجه به اين مبنايي كه گادامر آن را مطرح ميكند و آقاي شبستري هم آن را قبول دارد به اين نتيجه ميرسند كه يك متن به تعداد مفسران فهمهاي مختلف پيدا ميكند.
يعني اگر بينهايت مفسر داشته باشيم ميتوانيم به بينهايت فهم برسيم، چرا كه بي نهايت پيش فرض، انتظار و روحيات اخلاقي وجود دارد و ديگر سخن گفتن از فهم صحيح و فهم سقيم بيمعناست. ديگر معياري براي درستي يا نادرستي فهم وجود ندارد. فهمها، متكثر و داراي ارزش معرفت شناختي يكسان هستند.
بر اين اساس فهم نسبي است. يعني نه تنها متكثر، بلكه نسبي هم است چرا كه معياري براي درستي يا نادرستي فهم وجود ندارد. با توجه به اين مبنا آقاي شبستري بين دين و مدرنيته را جمع ميكند. ميگويد دنياي مدرنيته برخي پيش فرضها و انتظارات و روحيات اخلاقي خاصي را براي ما به وجود آورده است و با توجه به اين انتظارات و پيش فرضها ميتوانيم به تفسير دين بپردازيم.
در گذشته كه پيشفرضها و انتظارات و روحيات اخلاقي متفاوت بود، تفاسير از دين هم متفاوت بود. اينكه فهم و برداشت ما از دين متفاوت با فهم و برداشت امروزي ما از دين بود به خاطر اين است كه پيشفرضها و انتظارات گذشته با پيشفرضهاي انسان مدرن متفاوت است بنابراين ما ميتوانيم فهمياز دين دقيقا مطابق با حقوق بشر داشته باشيم. ما ميتوانيم فهمي از دين داشته باشيم دقيقا مطابق با ليبراليسم. همچنين ميتوانيم فهمي از دين دقيقا مطابق با سوسياليسم داشته باشيم و هكذا، چرا كه اين پيش فرضها ذهن ما را تغيير ميدهند و تغيير ذهن ما منشا تغيير فهم ما از دين است. پس ميتوان بين دين و دنياي مدرن و همچنين بين دين و حقوق بشر جمع كرد.
يعني ما ميتوانيم مكاتب غربي را عينا در دين پيدا كنيم؟
خير، بلكه وقتي شما ازقبل حقوق بشر را پذيرفتيد، اين به شما كمك ميكند كه آيات را هم مطابق حقوق بشر بفهميد. يعني اسلام شناسي شما بشود اسلام شناسي حقوق بشري يا اسلام شناسي ليبراليستي و هكذا.
آيا اين همان تفسير به راي آيات قرآن نيست؟
در اين صورت ديگر هر تفسيري تفسير به راي خواهد بود، چرا كه هر تفسيري زاييده پيش فرضها و هر تفسيري مجاز است.
به اين ادعا چه انتقادات كلامي و فلسفي وارد است؟
ما در اينجا چند بحث با جناب شبستري داريم كه اين را من به تفصيل در كتاب كلام جديد مطرح كردم. بعضي منتقدان غربي مثل هابرماس، هرش و امليوبتي نقدهايي را بر هرمنوتيك فلسفي ارائه دادند. از جمله نقدها اين است كه اگر فهم نسبي است و معيار صحت و سقم ندارد و اگر ترازويي وجود ندارد كه بفهميم كدام برداشت درست يا غلط است، پس آقاي گادامر! و آقاي مجتهد شما هم معياري نداريد كه فهم خودت را نسبت به فهم تصديق كنيد. يعني اين تفسيري كه شما از ماهيت فهم ارائه ميدهيد خود گونهاي فهم است.
آيا اين فهم شما نسبت به فهم كه ميگويد فهم نسبي است، ادعايي معيارمند است يا فاقد معيار؟ آيا اين فهم شما از فهم ضابطهمند است يا بيضابطه؟ اگر بگوييد اين ادعا كه فهم زاييده پيش فرضها و روحيات اخلاقي و نسبي است و معيار ندارد درست است، اين پرسش مطرح خواهد شد كه به چه دليل درست است؟ آيا معياري براي درست بودن هست يا خير؟ اگر معياري داريد پس براي فهم معياري ارائه خواهد شد و با همين معيار مابقي فهمها هم مورد ارزيابي قرار خواهد گرفت.
اگر معياري نداشتيد پس اين ادعاي شما هم ادعايي فاقد معيار خواهد بود؛ بنابراين نسبي است. شما برداشت خود را از فهم ارائه كرديد و ممكن است ديگران برداشتهاي ديگري از فهم داشته باشند بنابراين برداشت شما براي ديگران اعتباري ندارد. به عبارت ديگر نميتوانيد بگوييد فهم شما از ماهيت فهم درست است و فهم ديگران از ماهيت فهم نادرست پس نظريه هرمنوتيك فلسفي گادامر و به تبع آن آقاي شبستري به دست خود، خود را نابود ميكند.
يك انتقاد ديگر هم هابرماس بر گادامر مطرح كرده است و آن اينكه اگر فهم معيار نداشته باشد و روشمند نباشد، لازمهاش اين خواهد بود كه تمام فعاليتهاي تعليم و تربيت و آموزش و پرورش و قانونگذاري ميبايد لغو شود؛ چرا كه معلميكه درس ميدهد، با اين پيش فرض درس ميدهد كه ميتواند معلومات خود را به دانشآموز خود منتقل كند و دانشآموز بفهمد.
اگر قرار باشد دانشآموز يك فهم و معلم يك فهم متفاوت داشته باشند و معيار ارزيابي وجود نداشته باشد، از كجا بفهميم چه كسي اين بحث را فهميده و چه كسي آن را نفهميده است. وقتي قانونگذار قانوني را وضع ميكند، قصد دارد نظم اجتماعي را محقق كند. اگر هر كسي يك فهم از قانون پيدا كند نظم اجتماعي تحقق نخواهد يافت. اين نظريه يك نسبي گرايي حداكثري است كه از آنارشيسم فكري به آنارشيسم اجتماعي خواهد رسيد.
دين ثابت است و معرفتهاي ديني ثابت فراواني هم داريم و رفتار ديني ما هم بايد نسبت به اين معارف ثابت باشد
اينجا ممكن است آقاي شبستري همان طور كه در سخنرانياش گفته، بگويد كه به هر حال آيا تحول دنياي جديد را قبول داريد يا خير و ما خواهيم گفت آري. ميپرسد آيا اين تحول دنياي جديد باعث نميشود ما فهمهاي جديد پيدا كنيم.
يعني فهم انسان معاصر با فهم انسانهاي 200 سال پيش يكسان نيست و دنياي جديد اين را ايجاد كرده است. ما ميگوييم اين درست است اما ما در فهم پديدهها يا متون، گرچه با پيش فرضها يا انتظارات جلو ميرويم و به فرآيند فهم ميرسيم؛ اما دو گونه پيش فرض داريم؛ يك، پيش فرضهاي راهبر و دو، پيش فرضهاي رهزن. يعني برخي پيش فرضها به ما كمك ميكنند كه پديده را آنگونه كه مولفش ايجاد كرده بفهميم و يك وقت پيش فرضي داريد كه باعث ميشود پديده را خلاف چيزي كه مولف مدنظر داشته بفهميد. اگر شما در پي فهم مراد مولف هستيد بايد از ابزاري استفاده كنيد كه گرفتار تفسير به راي نشويد.
مثلا فرض كنيد اگر متن فارسي است، بايد قواعد گرامري فارسي را بدانيد و در فهم عبارت به كار بگيريد. قواعد فارسي هم پيش فرض شماست، ولي پيش فرض راهبر است. مثلا فرض كنيد خود دانستن زندگي مولف خيلي كمك ميكند كه ما مراد مولف را بفهميم. اينها پيش فرضهاي راهبر هستند.
پيش فرضهاي رهزن عقايد شخصي شخص مفسرند كه مفسر ميخواهد آنها را بر متن تحميل كند. ميگويد چون عقيده من اين است پس اين متن هم همين را ميخواهد بگويد. اين پيش فرض رهزن است و بايد جلوي آن را گرفت. شاهد هم اين است، كه با اينكه ما نسبي گرا نيستيم ، متن گادامر را ميخوانيم و ميفهميم چه ميگويد؛ اما ميگوييم آن را قبول نداريم. يعني در فهميدن متن پيش فرضهاي تحميلي ما اثر نگذاشته است. پس ميتوان از تاثير پيش فرضهاي تحميلي بر متن جلوگيري كرد و اين شدني است.
من اين نكته را قبول دارم و خيلي از بزرگان هم آن را گفتهاند (مثل شهيد مطهري و شهيد صدر) كه اگر دنياي جديد سوالي براي شما ايجاد كرد، سوال را بر متن عرضه كنيد و ببينيد آيا اين متن جوابي به اين سوال ميدهد يا خير. اگر جواب داد، جواب را بگيريد؛ ولي اگر جواب نداد جواب خود را بر متن دين تحميل نكنيد.
مثلا من با اين سوال روبهرو ميشوم كه آيا نيروي جاذبه هست يا نيست. اين سوال را بر متن ديني يعني قرآن عرضه ميكنم و ميبينم قرآن در پاسخ به آن ساكت است. نه از نيروي جاذبه سخني گفته و نه از نيروي دافعه. حالا اگر ما به نيروي جاذبه معتقديم، نبايد آن را بر قرآن تحميل كنيم كه نيروي جاذبه وجود دارد و اين همان تفسير به راي است. ممكن است شما به قصد ايجاد سازگاري ميان دين و دنياي جديد اين كار را بكنيد و به خيال خودتان به دين خدمت ميكنيد، ولي اين غلط است.
چرا كه نتيجه آن اين ميشود كه به ماركسيستها اجازه ميدهيد با عقايد ماركسيستي خود به تفسير قرآن بپردازند و اسلام ماركسيستي را ارائه كنند و به ليبراليستها هم اجازه دهيد كه با عقايد ليبراليستي خود قرآن را تفسير كنند. اين كه دين نميشود. اينكه دنياي جديد تغيير پيدا ميكند و در آن صورت فهم ما هم تغيير پيدا ميكند، غير از اين است كه دين هم تغيير پيدا كند.
از خطاهاي آقاي شبستري اين است كه ميان دين و معرفت ديني و دينداري خلط كرده است. چيزي كه ثابت است دين است؛ يعني قرآن و سنت و چيزي كه متغير است معرفت ديني و رفتار دينداران است.
آيا اين تغيير محدودهاي هم دارد؟ به عبارت ديگر ميخواهم بپرسم ملاك تغيير چيست؟ تا كجا ميتوانيم معرفت ديني يا رفتار ديني را تغيير دهيم؟
دين ثابت است و معرفتهاي ديني ثابت فراواني هم داريم و رفتار ديني ما هم بايد نسبت به اين معارف ثابت باشند. يعني مثلا فرض كنيد اصحاب پيامبرص در زمان پيامبرص از <اقم الصلاه>... وجوب نماز را فهميدند و الان هم ما بايد وجوب نماز را بفهميم. اينكه عالم تغيير كرده و دنياي مدرن و پست مدرن را تجربه كرديم، دليل نميشود نماز ما هم شكل مدرن يا پست مدرن پيدا كند. پس دنياي مدرن چه چيز را تغيير ميدهد؟ پاسخ اين است كه دنياي مدرن پرسشهاي جديدي را براي ما به وجود ميآورد كه در زمان پيامبرص اين پرسشها نبود.
ما اين سوالات جديد را به دين عرضه ميكنيم و اگر خود دين و متن ديني پاسخ اين سوالات را داد، ميتوانيم به معرفتهاي جديدي برسيم كه قبلا چنين معارفي نبوده است. مثلا ما ميتوانيم از قرآن و سنت پاسخهايي در نقد ماركسيسم و نقد ليبراليسم پيدا كنيم، ولو اين معرفتهاي جديد در گذشته نبود چرا كه پرسشهاي جديد در زمان گذشته نبود. پس ما معرفتهاي جديد از دين پيدا كرديم.
مثلا امروزه ما در زمينههاي فقه رايانه يا فقه هنر يا فقه شبيه سازي معرفتهاي ديني جديدي پيدا كرديم. اما قرآن و سنت ثابتند. پس كسي نميگويد كه معرفت ديني تغيير پيدا نميكند يا آداب تغيير نميكند (از قضا در روايات گفتند فرزندانتان را با آداب خودتان تربيت نكنيد) اما ارزشهاي اخلاقي ثابتند.
يعني اگر دنياي جديد ارزشهاي اخلاقي جديدي را ارائه كرد مثل بيحرمتي فرزندان به پدر مادر را، يا مثلا بي توجهي پدر و مادر را به تربيت فرزندان، ما نبايد اين تغيير را بپذيريم. دين چنين اجازهاي به ما نميدهد. ما تا آنجا تغيير در معرفت ديني را ميپذيريم كه پاسخهاي پرسشهاي دنياي مدرن را از دين بگيريم.
مثلا بر اساس اعلاميه حقوق بشر مطبوعات داراي آزادي بيان هستند. پرسش اينجاست كه آيا اين را دين ميپذيرد يا خير. عدهاي به دين كاري ندارند و دين را كنار ميگذارند و حقوق بشر و مدرنيته را ميپذيرند.
عده دوم ميگويند من كاري به حقوق بشر و مدرنيته ندارم، بلكه ميخواهم همچون انساني قديمي و سنتي زندگي كنم.
عده سوميهستند كه ميگويند من پاسخ اين مساله را كه دنياي مدرن برايم به وجود آورده (يعني اين سوال كه مطبوعات آزادي بيان داشته باشند يا خير) از خود دنياي مدرن (يعني اعلاميه حقوق بشر) ميگيرم، و پرسش و پاسخ، هر دو را به قرآن و سنت عرضه و تحميل ميكنم. يعني ميگويم همين حرفي كه حقوق بشر زده قرآن هم قبلا گفته است. يعني مستند قرآني براي اعلاميه حقوق بشر ارائه ميكنم. اشكال اين فرض اين است كه تفسير به راي است. يعني همان چيزي كه فرق مختلف به آن مبتلا شدند. اما به يك شكل چهارميهم ميتوان رفتار كرد و آن اينكه بگوييم ما به دنياي مدرن بيتوجه نيستيم، اما سوالهايهاي دنياي مدرن را به قرآني كه ظاهر و باطن دارد عرضه ميكنيم و نه جوابها را. اگر قرآني كه ظاهر و باطن دارد، جوابي به اين پرسش كه دنياي مدرن آن را عرضه كرده ارائه كرد، ما به معرفت ديني جديد رسيدهايم.
آقاي شبستري فرض سوم را تاييد ميكند ولي ما فرض سوم را رد ميكنيم و فرض چهارم را ميپذيريم. بنابراين معيار مسلماني همان معيار نص دين است. يعني اگر دينداري و كنش ديني شما زاييده بينش ديني و معرفت ديني مدللانه باشد، يعني معرفت ديني مستند به نصوص ديني و منابع ديني باشد. ميتوانيد ادعا كنيد كه اين دينداري، دينداري اسلامياست.
من يك بار با آقاي شبستري بحثي داشتم و به ايشان گفتم شما كه معياري براي معرفت صحيح و سقيم قائل نيستيد، مرز كفر و ايمان را در چه ميدانيد. فرض كنيد اگر يك ماركسيست بگويد من از كلمه توحيد جامعه بيطبقه ماركسيستي را ميفهمم در جواب او چه بايد گفت.
يكي ديگر از مباحثي كه آقاي شبستري مطرح كردند، درباره همان نص دين است. ايشان نص دين يا همان قرآن را فهم پيامبرص از هستي دانستند. سوالي كه اينجا مطرح ميشود اين است كه با اين ادعا، تقدس دين ديگر چه جايگاهي پيدا ميكند؟
در اينجا هم آقاي شبستري از يكي ديگر از فلاسفه غربي يعني شلاير ماخر متاثر است. شلاير ماخر دين را عبارت دانسته از تجربه ديني يعني احساس معنوي و قدسي كه به آن احساس اتكاي به موجود مطلق ميگويد. با توجه به اين ادعاي شلاير ماخر آقاي شبستري وحي نبوي را هم نوعي تجربه ديني نبوي ميداند. يعني پيامبرص اكرمص با توجه به احساسات و فرهنگ محيط، هستي و عالم و آدم را ميديديد و نسبت به اين هستي و عالم و آدم يك احساس و ادراكي پيدا ميكرد و اين احساس و ادراك او شده وحي. يعني وحي منشاء الهي و آسماني ندارد، بلكه ناشي از درون پيامبرص است كه متاثر از بيرون و محيط پيرامون هم هست. يعني حجيت و تقدس وحي زير سوال ميرود.
ببينيد، اين ادعا چند نقد دارد. يكي اينكه اگر پيامبرص هم مثل ساير انسانها سخنانشان منشاء آسماني و الهي ندارد و كلام پيامبرص وحي الهي و آسماني نيست و كلام ايشان تفسير هستي است، پس چرا آقاي شبستري خود را به زحمت مياندارد كه مدرنيته را با دين سازگار كند؟ بايد به ايشان گفت چه اصراري داريد كه بر دينداري بمانيد. پيامبرص كه فرقي با من و شما ندارد. پيامبرص چه امتيازي بر من و شما دارد.
تازه ما از آن حيث كه نسبت به پيامبرص متجدد هستيم بر پيامبرص امتيازاتي داريم. ما با فرهنگ جديد به اين احساسات و عواطف دروني ميرسيم. يعني تجربه ديني ما خيلي كاملتر از تجربه ديني پيامبرص خواهد بود. خب شما هم ميتوانيد دين را بگذاريد كنار و مدرنيته را بپذيريد.
ادله اثبات عصمت جزو محكمات است و اگر متشابهاتي در اين زمينه پيش آمد بايد آنها را براساس محكمات تفسير كرد و نه بالعكس
نقد دوم ما به ايشان اين است كه ما با برهان عقلي ضرورت بعثت انبيا را ثابت كرديم. يعني عقل ثابت ميكند كه خدايي هست كه حكيم است و كمال و هدايت انسانها را ميخواهد و چون حس و عقل بشر براي هدايت و كمال انسان كافي نيست، بشر محتاج مبناي معرفتي ديگري است كه اسم آن را وحي ميگذاريم.
به عبارت ديگر بشر ميخواهد چگونه زيستني را در دنيا بياموزد كه سعادت اخروي را بهدنبال داشته باشد و چون حس و عقل نميتواند رابطه دنيا و آخرت را يا ملك و ملكوت يا ظاهر و باطن را كشف كند لذا بشر به وحي نيازمند است تا اين پروسه را طي كند و بداند چگونه سعادت دنيوي را تامين كند به نحوي كه منشا سعادت اخروي شود. نجات اخروي كه همه اديان بر آن تاكيد دارند مهم است.
نجات اخروي را ما با حس و عقل نميتوانيم بفهميم. لذا عقل استدلالگر ميگويد بشر به وحي نياز دارد تا به سعادت و هدايت برسد. با اين ضرورت عقلي كه قرآن هم آن را تاييد ميكند ما انبيا را پذيرفتيم.
با توجه به اين استدلال عقلي و تاييد قرآني قطعا بايد وحي انبيا، قدسي، الهي و حق باشد و در غير اين صورت پيامبرص اصلا پيامبرص نيست. و اينكه پيامبرص فرمود من هم بشري مثل شما هستم، اين مثل هم بودن از حيث نزول فرشته و دريافت وحي نبود. تفاوت ما و پيامبرص در اين مورد ذكر شده است. بلكه اين مثل هم بودن در داشتن جسم، اراده ، اختيار و قدرت بر گناه است هر چند پيامبرص گناه نميكند. ما بايد به وجه شبهه دقت كنيم.
من از پيش خودم و با نگاه بيروني نميتوانم بگويم قرآن چيست، بلكه بايد قرآن را باز كنم و بخوانم تا بفهمم چه ميگويد. قرآن ميگويد وحي الهي و انزال الهي است و بر قلب پيامبرص به واسطه ملك فرو آمده ولي شما ميگوييد وحي ساخته خود پيامبرص و درون اوست. خب اين تفسير شما از وحي مغاير با آن چيزي است كه در قرآن آمده است.
بحث ديگري هم ايشان درباره عصمت پيامبرص مطرح كرده است. ايشان ميگويد پيامبرص در اجراي وظيفه خود كه هدايت انسانها و دعوت به خداي يكتاست عصمت داشته و هيچگاه مردم را به غير خداي يكتا دعوت نكرده است، اما عصمت بيش از اين معنايي ندارد. آيا چنين تفسيري از عصمت پيامبرص صحيح است؟
سوال اول ما از ايشان اين است كه آيا ادعاي شما يك فرض است يا اينكه شواهدي براي آن داريد. اگر فرض است، فرض باطلي است چرا كه چگونه ممكن است يك انسان به لحاظ هستي شناختي به عالي ترين مراتب كمال هستي برسد كه وحي را دريافت و با عالم ملكوت و جبروت ارتباط برقرار كند، اما در زندگي روزمره اوليات زندگي را نداند و اشتباه كند؛ مثل اين است كه بگوييم كسي استاد تمام رياضيات است ولي نميتواند معادله يك مجهولي را حل كند.
آيا حتي سهوا هم احتمال گناه يا خطا در پيامبرص نميرود؟
قصه پيامبرص با ديگران متفاوت است. پيامبرص علم حضوري به عالم پيدا كرده است و علم حضوري خطا نميكند. در علم حضوري وجود معلوم نزد عالم حاضر است.
علاوه بر اين اگر مردم ببينند پيامبرص در زندگي روزمره مرتب خطا و اشتباه ميكند آيا احتمال نميدهند كه در مسائل وحياني هم اشتباه كند؟ در اين صورت حجيت پيامبرص هم زير سوال ميرود. پيامبرص در مورد دين حتي يك خطا هم نبايد مرتكب شود. اما در مورد زندگي شخصي پيامبرص برهاني كه كمال هستي شناختي پيامبرص را ثابت ميكند ميگويد محال است پيامبري كه آن كمالات هستي شناختي را دارد در بعضي از موارد پيش پا افتاده اشتباه كند.
روايتي هست كه اهل سنت آن را نقل ميكنند و ميگويند عدهاي از اعراب خدمت پيامبرص رسيدند و درباره درخت نخل از پيامبرص سوال كردند كه اين گرده افشانياي كه براي درختان انجام ميدهند، آيا آنها هم براي درختان خود انجام دهند يا خير و پيامبر (ص) فرمودند كه انجام ندهيد و اتفاقا در آن سال درختان باردار نشدند و آنها خيلي ضرر كردند و خدمت پيامبرص آمدند و گفتند ما به توصيه شما عمل كرديم و ضرر كرديم و پيامبرص فرمود كه شما امور دنيا را بهتر از من ميدانيد و اصلا نبايد از من سوال ميكرديد.
آيا پيامبري كه عالم ملكوت و جبروت را ميداند، مساله سادهاي كه يك بچه عرب ميداند را نميداند؟ اين روايت نه احتمالش درست است و نه سندش. اما برخي نو انديشان با همين روايت بحثي را در رد عصمت پيامبرص مطرح ميكنند.
آيا استدلال نو انديشان در رد عصمت تنها مبتني بر همين يك روايت است؟
آري ديگر روايتي نيست. اما آقاي شبستري به چيز ديگري هم استدلال كرده و آن استغفار پيامبرص و اهل بيتع است كه در دعاهايشان زياد است. يعني حتما پيامبرص و اهل بيتع گناهي كردند كه استغفار ميكنند. ميگويند اگر بگوييم كه اين استغفارها به خاطر آموزش ماست كه ما ياد بگيريم، پس اينها دروغ است.
يعني پيامبرص و ائمه (ع) به دروغ استغفار ميكنند. خب اين حرف خيلي ابتدايي است. يعني اگر ايشان روايات مربوط به استغفار را مطالعه ميكرد، ميفهميد به قول عرفا ما دو نوع حجاب داريم؛ حجاب ظلماني و حجاب نوراني. يعني گاهي عارف به خاطر اينكه يك مدت در منزلي نوراني قرار داشته و منزل نوراني بالاتر را تجربه نكرده استغفار ميكند. استغفار هميشه به معناي استغفار از گناه نيست.
استغفار يعني طلب غفران و طلب ترقي. يعني از خدا طلب كردن كه از منزلي به منزل بالاتر برود لذا پيامبرص مرتب دعا ميكرد كه رب زدني علما. پيامبرص مرتب از خدا طلب علم و غفران ميكرد. لذا گفتند كه توبه انواعي دارد؛ توبه عوام، توبه خواص و توبه اخص الخواص. خب توبه اخص الخواص غير از توبه عوام است.
و اين را خود معصومين هم گفتهاند. بنابراين استغفار اولياي الهي هم صادقانه است و هم درس آموز. يعني مردم خواهند گفت وقتي اولياي الهي براي ترقي استغفار ميكنند، پس ما حتما بايد براي گناهانمان استغفار كنيم.
ادله اثبات عصمت پيامبرص جزو محكمات است و اگر متشابهاتي در اين زمينه پيش آمد، بايد متشابهات را با محكمات تفسير كرد و نه بعكس.