پادکست | سفرنامه صوتی «شاید اربعین» (روز بیست وچهارم - قسمت سوم)

روایتی شنیدنی از سفر اربعینی جواد موگویی.

یک‌ساعت قبل از پرواز رسیدم‌ فرودگاه. غم داشتم از حال روز عراق. چند روز پیش با همه وجود پذیرایی کردند از میلیونها زایر. با عشق و محبت.
اما حالا کشورشان در بحرانی‌ست که معلوم نیست مقصدش به ناکجاآباد باشد.
با اینکه کتک خوردم ولیکن هیچ کینه‌ای در دل از آنها ندارم! حتی شاید حق بدهم.آن نوجوان عراقی چه گناهی دارد؟!
کشوری بر روی نفت خوابیده اما مردمش از کمترین امکانات محروم است. و حال او ایرانی را مقصر این محرومیت میداند.
این دانستن را از بمباران خبری الجزیره گرفته. به مدد رسانه‌های فلج ایرانی که حتی یک خبرنگار میدانی هم در اینجا ندارند.
آن جوان عراقی حق دارد مرا کتک بزند! وقتی بنرهای رهبر ایران و قاسم سلیمانی را بزرگتر از علمای عراقی در خیابان‌های کربلا و نجف دیده!
ضدتبلیغ! سالهاست به اسم تبلیغ انقلاب، به اسم امت واحده،به اسم جبهه مقاومت، ضدتبلیغ میکنیم! استادیم در این کار!
قرن‌‌هاست شیعه عراقی، پیاده‌روی اربعین را به پا میکند. از دل و جان. اما ما چندسالی‌ست که این مراسم مذهبی را تبدیل کردیم به نزاع میان مرجعیت مورد پسند ما و اغیار!
موکب‌ها زدیم با عکس چندمتری رهبر! انقدر زدیم که دیگر صدای رهبری هم در آمد! و فرمان منع داد.
داعش را ایرانی جماعت بیرون کرد از عراق، لکن فکر کردیم دیگر عراق مال ماست! گفتیم کلا واس ماست!
پر کردیم درودیوار عراق را از شهدای مدافع حرم.
دقیقا بازی در پازل رسانه‌های سعودی که جار میزد در گوش نوجوان عراقی که «عراق شده مستعمره ایران!» و او هم فریاد میکشد "ایران بره بره..."
آن جوان عراقی حق دارد مرا کتک زند. از بس ضدتبلیغ هستیم و ندید بدید! به محض ورود مقتدی صدر در خیابان فلسطین، جماعت حزب‌اللهی هشتک زدند که او هم پیوست به جبهه مقاومت! چند هفته نگذشت که سید را دیدیم در صف اول معترضان التحریر! هوا کرد جبهه را! و خندید به ریش ما!
آن جوان عراقی حق دارد من را کتک بزند! باید منتظر کتک جوان سوری هم باشیم.در وسط دمشق و جلوی حرم! از بس ضدتبلیغ هستیم! و افلیج در تاثیر بر افکار عمومی! ول کردیم ذهن نوجوان عراقی و سوری را! از بس رسانه ملی لاپوشانی میکند و ایضا ضدتبلیغ است.
دلم نمیخواست اولین سفرم به اربعین انقدر تلخ باشد و پرحادثه‌. اما چه میشود کرد. رفتم گیت پرواز تا پاسپورتم را مهر کنم. یکهو دیدم پاسپورتم نیست! ای وای! همین را کم داشتم. فقط نیم ساعت مانده بود به پرواز. اما هر چه گشتم پیدا نشد! هواپیما پرید و من ماندم در نجف!
گویی این سفرنامه دلش نمی‌خواهد تمام شود و مرا می‌کشاند به ناکجا‌آباد...

منبع: جام جم آنلاین

چهارشنبه 22 آبان 1398 ساعت 08:20
9
لینک کوتاه : http://jjo.ir/memturxm

اخبار پیشنهادی از سراسر وب

    ارسال نظر

    • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
    • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
    • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
    • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
    تصویر امنیتی: