پادکست | سفرنامه صوتی «شاید اربعین» (روز نهم - قسمت اول)

روایتی شنیدنی از سفر اربعینی جواد موگویی.

دیشب در پایانه مرزی خوابیدم. کمی سرماخوردم! لکن کیفِ نماز شکسته، جبران می‌کند بداحوالی‌ام را!
صبح می‌خواستم بروم زاهدان اما رامین نیامد. ماندم در مرز و چرخی زدم در پایانه.

زاهدان با پدیده ورود زائر بیگانه است! نه مزار معصومی در شهر بوده و نه با کشوری مثل عراق یا سوریه هم‌مرز. زمان می‌خواهد که مردم خوی بگیرند با خادمی زوار حسین.

لکن تیمی که اینجا را می‌گرداند، خادمی را خوب بلد است. اکرم‌خانم کاپیتان این تیم است! مسئول همه امور! با شوهرش اینجا هستند. اصالتا مشهدی‌ست که به پاسداری از زاهدان شوهر کرده!
اکرم‌خانم ورقی‌ست برای خودش! مدیریت آشپزخانه و متعلقاتش با ایشان است! آَشپزخانه‌ای که ۱۲متر است نهایتا، برای پخت ۱۰هزار غذا در روز!

کسی جرات ندارد یک لپه بدون اذن اکرم‌خانم بردارد! کل مرز از او حساب می‌برند! بلکم طرفِ پاکستانی حتی! گفت ۱۰هزار نفر را روزی سه‌وعده غذا می‌دهند! گفتم از کجا می‌فهمید چه تعداد زائر وارد مرز میشود؟

گوشی را نشان داد! از کنسولگری پاکستان برایش پیامک می‌فرستند! یعنی سطح روابط دیپلماتیک تا این حد است! دیپلماسی برد-برد به این می‌گویند!

همسرش، جواد آقای حسینی است! سرهنگ باز‌ن‌نشسته سپاه که راوی راهیان نور است. گرچه جنگ نرفته! اما برادر دو شهید است؛ محمدحسن در کربلای ۵ و کاظم بعد از جنگ و به سبب گاز شیمیایی.
زن و شهر پایانه‌مرزی را می‌چرخانند! نه بودجه دولتی دارند و نه چیزی. به من باشد، اکرم‌خانم باید بشود فرماندار میرجاوه، بلکم زاهدان حتی! از بس که مدیر است. تا حرف بزنی پنجاه حرف در آستین دارد!
نقل است، دیرزمانی استاندار برای بازدید می‌آید، اکرم‌خانم و تیمش در آشپزخانه روی زمین نشسته بودند. استاندار میگوید چرا یک فرش نمی‌اندازید زیر پای‌تان؟! اکرم‌خانم فی‌الفور می‌گوید شما بیار ما می‌ندازیم!

میگویند بعد از این سخن، استاندار انتقالی گرفت رفت استان دیگر!

چندبار خواستم با اکرم‌خانم حرفی بشویم، لکن نشد. هی می‌گوید آخرشب! نهایتا شبی ۳-۴ساعت می‌خوابد.

عجیب شیفته این تیم شدم! از رامین گرفته تا اکرم خانم و جواد آقا و این چند نفر! که جور همه را می‌کشند تا طریق الحسین برای شیعیان پاکستان باز بماند.

موج زائران پاکستانی تازه شروع شده. مطمئنم کمتر از یک دهه به یک‌میلیون خواهد رسید. خدا کند در تاریخ بماند که این چندنفر چه کردند.
مردد شدم که بروم پیاده‌روی! نمی‌دانم شاید همین‌جا بمانم و ثبت کنم که بماند‌ در تاریخ قصه این چند نفر را!

منبع: جام جم آنلاین

شنبه 27 مهر 1398 ساعت 10:26
18
لینک کوتاه : http://jjo.ir/fwdzicuo

اخبار پیشنهادی از سراسر وب

    ارسال نظر

    • مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرات لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
    • 1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
    • 2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
    • 3- نظرات پس از ویرایش ارسال می‌شود.
    تصویر امنیتی: