دیدم که جانم میرود
رفاقتشان از چادر وحدت روبهروی دانشگاه تهران شروع شده بود، دو نفری میرفتند و در گرمای انقلاب نوپای اسلامی با منافقین به جدل مینشستند.
رفاقتشان از چادر وحدت روبهروی دانشگاه تهران شروع شده بود، دو نفری میرفتند و در گرمای انقلاب نوپای اسلامی با منافقین به جدل مینشستند.
دروغ چرا؟! بعد از ۷۰ و چند روزی که شالوکلاه کردن قبل از رفتن به تجمع، دردسرهای خودش را داشت و مسیر رفتوبرگشت و مدیریت و مراقبت بچهها با حاشیههای طاقتفرسایی همراه بود، تصمیم گرفتم چند شبی به خودم مرخصی بدهم!
امروز به احترام وقار طبیعت، به سرزمین شقایقهایی رفتم که سمبل تداوم زندگیست.
پس از عبور از شرایط دشوار دفاعمقدس سوم، اکنون کشور در نقطهای حساس قرار گرفته است؛ نقطهای که مدیریت منابع و اصلاح الگوی مصرف میتواند نقشی تعیینکننده در آینده اقتصادی ایران ایفا کند. در چنین شرایطی، صرفهجویی دیگر تنها یک توصیه اخلاقی نیست، بلکه به یک ضرورت راهبردی برای حفظ ثبات اقتصادی و تداوم حرکت چرخهای تولید تبدیل شده است.
شانزدهم اردیبهشت ۱۳۴۶ بود و ماه محرم، ماه عزای حسین بن علی (ع). در محله پامنار شهر قم، پسری چشم به جهان گشود که پدرش (محمدتقی) به یاد سبط النبی، نام «حسین» را برایش برگزید. محمدحسین در خانوادهای مذهبی رشد کرد؛ کودکی خوشبرخورد، شجاع و فعال بود. دوران ابتدایی را در دبستان «روحانی» قم گذراند و بعدها برای ادامه تحصیل به کرج رفت. نماز میخواند و به پدر و مادر احترام میگذاشت. در اوج مبارزات انقلاب اسلامی، در حالی که بیش از ده، یازده سال نداشت، پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) را در میان مردم برعهدهگرفت.
یک ساعتی دیر رسیدم به قرار دورهمی گروه «پند» (پژوهشگران و نویسندگان دفاع مقدس). همه سرتاپا گوش شده بودند تا در میان صدای بولدوزر و ریختن خاک و آهنهای ساختمانهای تخریبشده و در میان بوی دود و غبار، صدای روایت کسی را که تمام وجودش فریاد «جهادگر» است، درست بشنوند.
تا امروز، ۸ فروردین، امریکا و اسرائیل مشترکاً به شدت در حال ضربه خوردن هستند.
دیروز با خواهر معلم شهید مینابی حرف زدم. تندتند کلمات از دهانش بیرون میریخت. زودزود آبدهانش را قورت میداد؛ انگار مهلتی نداشت. به چشمان مشکی شلوغش نگاهکردم. طاقت نداشت. از گوشوارههای لنگهبهلنگه خواهرش گفت. به هر دری میزد که خواهرش را به کلمه برساند.، غمگین و دلواپس نشستم تا ببینم چه اتفاقی برای گوشواره میافتد. اگر تک بیفتد چه میشود، یا خواهرهایی که جفت باشند و تابهتا شوند و تک شوند چه خواهند شد.
در میان هیاهوی آسمانهای آتشین و خبرهای لرزان جنگ، گاهی نام و یاد مردانی است که حتی در غم نیز با عزمی راسخ میایستند. این نوشتار، روایتی است از زندگی و شهادت سردار حسین روزبهانی، مردی که عشق به رهبرش و تعصب بر اصول انقلاب، همسو با شجاعت لرستانیاش، او را به یکی از ستونهای استوار مقاومت در روزهای سخت تبدیل کرد؛ سندی از وفاداریها، از لحظهای که خبر شهادت رهبری شنیده شد تا روزی که پیکر مطهرش در خاک بروجرد آرام گرفت.
«شبهای تهران، میکند پنهان صحنه بسیار، از چشم انسان. زین شبهای تار، مانده یادگار.... ... منتظری روز آید، عقده دل بگشاید این شب غم یابد پایان....»