كودكان و نوجوانان

  • تصاویر دلبندان شما

    امیرعباس صالحی سهل آبادی

  • مشاوره

    یاسین

    سلام سایت خیلی مفیدی دارین و تشكر بابت این كه با حوصله و عطوفت راهنمایی می كنین . همسر من دمدمی مزاجه و هربار بدون هیچ دلیلی خیلی مهربان و یهو خیلی بد میشه خیلی صبوری كردم و همیشه با مهربانی در كنارش بودم و تو تمامی شرایط تنهاش نمیذارم تا اینكه حدود دو هفته به سفر كاری رفتم. وقتی برگشتم گذاشته رفته خونه مادرش. هر چقدر باهاش حرف میزنم فقط میگه دیگه حاضر به ادامه زندگی نیست .مات و مبهوتم .هیچ مشكل و دعوایی نداریم. كمتر از گل هم بهش نگفتم . چیكار كنم خیلی نگران خودش و زندگیمون هستم. دیگه نمیدونم چیكار كنم ؟

    سلام.اینها كه نوشته اید ،‌حرف های شماست.از حرف های ایشان بی اطلاعیم.ممكن است زن و شوهری اصلا دعوا نكنند و بحث نداشته باشند ، اما جدا شوند.چون به هر دلیلی به جای حل مشكلات،‌سكوت كرده اند و سكوت تا جایی جوابگوست و بعد از مدتی باعث خشم و نفرت می شود.به همین دلیل می گویند حرف بزنید و با گفتگو مشكلات را حل كنید.اگر كسی از رایطش راضی باشد و همه چیز گل و بلبل باشد كه چنین عملكردی ندارد.در هر اتفاقی دو طرف مقصر هستند اما با درصد های متفاوت.پس شما هم مقصر هستید و خودتان را بی گناه نشان ندهید.بپذیرید اشتباهاتی بوده و با این دید به قضیه نگاه كنید و ب ایشان حرف بزنید.اگر در نهایت رفاه و آرامش، كسی اینگونه تصمیم گرفت و عمل كرد خب نیازمند بررسی روانپزشكی است.ممكن است مشكلی روحی _روانی داشته باشد كه در بررسی متخصص معلوم می شود.پیشنهاد می كنم با ایشان صحبت كنید،‌آن هم جدی و مستقیم و علت را جویا شوید.اگر زندگیتان و همسرتان برایتان ارزشمند است باید تلاش كنید و مداومت داشته باشید .حتما و حتما باید به زوج درمانگر مراجعه كنید.ایشان شما را در این راه یاری می دهد.موفق باشید. لیلا كامرانی،‌كارشناس ارشد روان شناسی بالینی

  • پیام‌های شما

    • چون که شعبان ، ماه میلاد حسین مرتضاست . ماه شعبان ، ماه رحمت ، ماه ختم انبیاست

      حمید کلباسی

    • از آقای فرهودی خیلی وقت است بی خبریم ، كجایی داداش؟!

      ك . بیدآبادی

  • جرعه مهربانی

    سلام من یه دختره ٢٦ساله هستم و مهندس برق قدرتم. تا به حال با كسی رابطه ای نداشتم و درواقع ترجیح نمی دادم رابطه كوتاه بی هدف داشته باشم. یكسال و نیم پیش علی رغم میل باطنیم خواستگاری داشتم كه شش سال از من بزرگتر بود و افسر دایر جنایی آگاهی . پذیرفتم بیان و باهم آشنا بشیم. جلسه اول فقط معارفه بود و شناخت سطحی ...جلسه دوم به فاصله یك هفته بعد اتفاق افتاد كه با هم رفتیم حرف زدیم و ایشون در برخورد اول متاسفانه در مورد حقوق من پرسید و من بسیار جا خوردم از این نوع شروع شدن صحبت !تقریبا تو جلسه اول از اون آقا خوشم اومد ولی جلسه دوم خودش بد پیش رفت جلو و ... دیگه ادامه پیدا نكرد و منم برام مهم نبود الان بعد اون همه اتفاقات ایشون رو با نامزدش دیدم و كلی حالم بده ... برای خودش خوشحالم اما برا خودم نمیدونم ....میخوام كمك كنید علت حال بدم رو بدونم و این كه بتونم به ارامش برسم